🕠 📚 #داستان_دنباله_دار
#جان_شیعه_اهل_سنت؛
💚 ☪ عاشقانه ای برای مسلمانان
✒ نویسنده: فاطمه ولینژاد
🔗 قسمت دویست و پنجاه و سوم
🚪مجید با دست چپش به سختی در را باز کرد و همانجا در پاشنه در ایستاد که انگار نفسش بند آمده و دیگر نمیتوانست قدمی بردارد.
🏻دوباره رنگ از صورتش پریده و پیشانیاش خیس عرق شده بود که هنوز ضعف خونریزیهای شدیدش جبران نشده و رنگ زندگی به رخسارش برنگشته بود.
👁 از نگاه غمگینش پیدا بود گلایههای عبدالله را شنیده که با لحنی گرفته سلام کرد و باز میخواست به روی خودش نیاورد که با مهربانی رو به من کرد:
❓چقدر وقته برق رفته؟ الان میرم بهش میگم...
🏻از جا بلند شدم و به رویش خندیدم تا لااقل دلش به مهربانی من خوش باشد و گفتم:
- یه ساعتی میشه... و میدیدم دیگر رمقی برای رفتن به طبقه پایین و جر و بحث با مسئول مسافرخانه ندارد که با خوشرویی ادامه دادم:
☝🏻حالا فعلاً بیا تو، ان شاءالله که زود میاد...
🏻از مهربانی بیریایم، صورتش به خندهای شیرین باز شد و با گامهایی خسته قدم به اتاق گذاشت، ولی عبدالله نمیخواست ناراحتیاش را پنهان کند که سنگین سلام کرد و از روی صندلی بلند شد تا برود که مجید مقابلش ایستاد و صادقانه پرسید:
❓از دست من ناراحتی که تا اومدم میخوای بری؟
🏻👨🏻 هر دو مقابل هم قد کشیده و دل من بیتاب اوقات تلخی عبدالله، به تپش افتاده بود که مبادا حرفی بزند و دل مجید را بشکند که نگاهی به مجید کرد و با لحن سردی جواب داد:
👨🏻اومده بودم یه سر به الهه بزنم...
🏻و مجید نمیخواست باور کند عبدالله به نشانه اعتراض میخواهد برود که باز هم به روی خودش نیاورد و پرسید:
❓نمیدونی بابا کجا رفته؟
💔 از این سؤالش بند دلم پاره شد، عبدالله خیره نگاهش کرد و او هم مثل من تعجب کرده بود که به جای جواب، سؤال کرد:
👨🏻چطور؟
💺 به گمانم باز درد جراحتش در پهلویش پیچیده بود که به سختی روی صندلی نشست و با صدای ضعیفی جواب داد:
🏻چند بار رفتم درِ خونه، پول پیش رو پس بگیرم. ولی کسی خونه نیس...
👁 نگاهم به صورتش خیره ماند که گرچه به زبان نمیآورده تا دل مرا نلرزاند، ولی خودش به سراغ پدر میرفته و چقدر خوشحال شدم که پدر نبوده تا دوباره با مجید درگیر شود.
👨🏻عبدالله شانه بالا انداخت و با بیتفاوتی پاسخ داد:
- من که تازگیها خیلی اونجا نمیرم، ولی ابراهیم میگفت یه چند وقتیه با نوریه رفتن قطر!
🏻مجید با دست چپش روی پهلویش را گرفت و با صدایی که از سوزش زخمهایش خش افتاده بود، زمزمه کرد:
❓نمیدونی کِی برمیگرده؟
💓 از اینکه میخواست باز هم به سراغ پدر برود، دلم لرزید و پیش از آنکه حرفی بزنم، عبدالله قدمی را که به سمت در اتاق برداشته بود، عقب کشید و رو به مجید طعنه زد:
👨🏻اینهمه مصیبت کم نیس؟!!! میخوای بری که دوباره با بابا درگیر شی؟!!! این همه تن الهه رو لرزوندی، بس نیس؟!!!
🏻 و مجید انتظار این برخورد عبدالله را میکشید که ساکت سر به زیر انداخت تا عبدالله باز هم عقده دلش را بر سرش خالی کند:
👨🏻بذار خیالت رو راحت کنم! بابا که هیچی، ابراهیم و محمد هم از ترس بابا، دیگه کاری به تو و الهه ندارن!
🏻 مجید آهسته سرش را بالا آورد و نگاه متحیرم به عبدالله خیره شد تا با عصبانیت ادامه دهد:
👨🏻من دیروز هم به ابراهیم زنگ زدم، هم به محمد، ولی هیچ کدوم حاضر نیستن حتی یه زنگ بزنن حال الهه رو بپرسن، چه برسه به اینکه براتون یه کاری بکنن!
💔 از اینهمه بیمِهری برادرانم قلبم شکست و خون غیرت در چشمان مجید جوشید که پیش از آنکه من حرفی بزنم، مردانه اعتراض کرد:
🏻مگه من ازت خواسته بودم بهشون زنگ بزنی و واسه من گدایی کنی؟!!!
👨🏻 عبدالله چشمانش از عصبانیت گرد شد و فریاد کشید:
👈 اگه به تو باشه که تا الهه از گشنگی و بدبختی تلف نشه، از کسی کمک نمیخوای!!!
🏻از توهین وقیحانهاش، خجالت کشیدم که به حمایت از مجید، صدایم را بلند کردم:
⁉ عبدالله! چطوری دلت میاد اینجوری حرف بزنی؟!!! اومدی اینجا که فقط زجرمون بدی؟!!!
👨🏻 و فریاد بعدی را از روی خشمی دلسوزانه بر سرِ من کشید:
👈 تو دخالت نکن! من دارم با مجید حرف میزنم!
🏻 و مجید هم نمیخواست من حرفی بزنم که با اشاره دست لرزانش خواست ساکت باشم، به سختی از روی صندلی بلند شد و دیدم همه خطوط صورتش از درد در هم شکست و خواست جوابی بدهد که عبدالله امانش نداد:
👨🏻میبینی چه بلایی سرِ الهه اُوردی؟!!! لیاقت خواهر من این بود؟!!! لیاقت الهه این مسافرخونه اس؟!!! زندگیاش نابود شد، از همه خونواهاش بُرید، بچهاش از بین رفت، خودش داره از ضعیفی جون میده! اینهمه عذابش دادی، بس نیس؟!!! حالا میخوای اینجا زنده به گورش کنی؟!!! بعدش چی؟!!! وقتی دیگه پول کرایه اینجا رو هم نداشتی میخوای چی کار کنی؟!!!
🕠 📚 #داستان_دنباله_دار
#جان_شیعه_اهل_سنت؛
💚 ☪ عاشقانه ای برای مسلمانان
✒ نویسنده: فاطمه ولینژاد
🔗 قسمت دویست و پنجاه و چهارم
🛏 زیر تازیانههای تند و تیز عبدالله، از پا در آمدم که نفسهایم به شماره افتاد و در اوج ناتوانی لب تخت نشستم.
🏻صورت زرد مجید از عرق پوشیده شده و نمیدانستم از شدت درد و هوای گرم و گرفته اتاق اینچنین به تب و تاب افتاده یا از طوفان طعنههای عبدالله، غرق عرق شده که بلاخره لب از لب باز کرد:
☝🏻لیاقت الهه، من نبودم! لیاقت الهه یکی بود که بتونه آرامشش رو فراهم کنه! لیاقت الهه کسی بود که به خاطرش انقدر عذاب نکشه! منم میدونم لیاقت الهه این نیس...
🌋 و آتشفشان خشم عبدالله خاموش نمیشد که باز میان حرف مجید تازید:
👨🏻پس خودتم میدونی با خواهر من چی کار کردی!
🏻سرم به شدت درد گرفته و جگرم برای مجید آتش گرفته بود و میدانستم که عبدالله هم به خاطر من اینطور شعله میکشد که دلم برای او هم میسوخت.
👁 مجید مستقیم به چشمان عبدالله نگاه کرد و با لحنی ساده پاسخ داد:
- آره، میدونم. ولی دیگه کاری از دستم برنمیاد، میتونم سلامتیاش رو بهش برگردونم؟ میتونم زندگیاش رو براش درست کنم؟ میتونم خونوادهاش رو بهش برگردونم؟
👌🏻و دیدم صدایش در بغضی مردانه شکست و زیر لب زمزمه کرد:
🏻میتونم حوریه رو برگردونم؟
🏻و شنیدن نام حوریه برای من بس بود تا صدایم به گریه بلند شود و زبان عبدالله را به تازیانهای دیگر دراز کند:
⁉ الان نمیتونی، اون زمانی که میتونستی چرا نکردی؟!!! چرا قبول نکردی سُنی شی و برگردی سرِ خونه زندگیات؟!!! میتونستی قبول کنی فقط اسم اهل سنت رو داشته باشی و به اعتبار همین اسم، راحت با الهه تو اون خونه زندگی کنی!
🏻میدیدم از شدت ضعف ساق پایش میلرزد و باز میخواست سرِ پا بایستد که به چشمان غضبناک عبدالله خیره شد و با صدایی که از عمق اعتقاداتش قدرت میگرفت، سؤال کرد:
🏻واقعاً فکر میکنی اگه من سُنی شده بودم، همه چی تموم میشد؟ مگه الهه سُنی نبود؟ پس چرا من جنازهاش رو از اون خونه اُوردم بیرون؟
👨🏻که عبدالله بلافاصله جواب داد:
- واسه اینکه الهه هم از تو حمایت میکرد!
🏻و مجید با حاضر جوابی، پاسخ داد:
- الهه از من حمایت میکرد، ابراهیم و محمد چرا جرأت ندارن حرف بزنن؟ تو چرا نمیتونی یک کلمه به بابا اعتراض کنی؟ شماها که شیعه نیستید، شماها که اهل سنتاید، پس شما چرا اینجوری تو مخمصه گیر افتادید؟
👌🏻و حالا نوبت او بود که با منطقی محکم، عبدالله را پای میز محاکمه بکشاند:
🏻ولی من فکر نمیکنم شماها هم بتونید خیلی دَووم بیارید! بلاخره یه روزی هم شما یه حرفی میزنید که به مذاق بابا و اون دختره خوش نمیاد، اونوقت حکم شما هم صادر میشه! مگه برای این تروریستهایی که به جون عراق و سوریه افتادن، شیعه و سُنی فرق میکنه؟!!! شیعه رو همون اول میکُشن، سُنی رو هر وقت اعتراض کرد، گردن میزنن!
👨🏻 که عبدالله با عصبانیت فریاد کشید:
⁉ تو داری بابای منو با تروریستها یکی میکنی؟!!!
🏻و مجید بیدرنگ دفاع کرد:
☝🏻نه! من بابا رو با تروریستها یکی نمیکنم! ولی داره از کسی خط میگیره که با تروریستهای تکفیری مو نمیزنه! روزی که من اومدم تو اون خونه و مستأجر شما شدم، بابا یه مسلمون سُنی بود که با من معامله میکرد و بعدش رضایت داد تا با دخترش ازدواج کنم! من سرِ یه سفره با شما غذا میخوردم، من و تو با هم میرفتیم مسجد اهل سنت و تو یه صف نماز جماعت میخوندیم، ولی از وقتی پای این دختر وهابی به اون خونه باز شد، من کافر شدم و پول و جون و آبروم برای بابا حلال شد!
👁 سپس نگاهش به خاک غم نشست و با حالتی غریبانه ادامه داد:
🏻من و الهه که داشتیم زندگیمون رو میکردیم! ما که با هم مشکلی نداشتیم! ما که همه چیزمون سرِ جاش بود! خونهمون، زندگیمون، بچهمون... و دیگر نتوانست ادامه دهد که به یاد اینهمه مصیبتی که در کمتر از سه ماه بر سرِ زندگیمان آوار شده بود، قامتش از زانو شکست و دوباره خودش را روی صندلی رها کرد.
👨🏻عبدالله هم میدانست پدر با هویت انسانی و اسلامیاش چه کرده که بارها به تباهی دنیا و آخرتش گواهی داده بود، ولی حالا از سرِ درماندگی زبان به اعتراض باز کرده که شاید گمان میکرد اگر در برابر پدر تسلیم شده بودیم، زندگی راحتتری داشتیم، اما من میدانستم این راه بنبست است که وقتی چند روز با پدر مدارا کردم و حتی برای جلب رضایتش تقاضای طلاق دادم، بیشتر به سمتم هجوم آورد که برایم شوهری انتخاب کرد و میخواست طفلم را از بین ببرد! مجید به قدری عصبی شده بود که بند اتصال آتل دستش را از گردنش باز کرد و روی تخت انداخت که انگار از شدت گرما و ناراحتی، تحمل باند پیچی دستش را هم نداشت.
🕠 📚 #داستان_دنباله_دار
#جان_شیعه_اهل_سنت؛
💚 ☪ عاشقانه ای برای مسلمانان
✒ نویسنده: فاطمه ولینژاد
🔗 قسمت دویست و پنجاه و پنجم
👨🏻عبدالله هم میدانست مجید بیراه نمیگوید که از قُله غیظ و غضب به زیر آمد، ابرو در هم کشید و با صدایی که از عمق چاه ناراحتیاش بر میآمد، پاسخ داد:
- منم میدونم بابا به شما بَد کرد! قبول دارم به خاطر نوریه، به شما ظلم کرد! ولی بعضی وقتا خود آدم هم اشتباه میکنه و اجازه میده بقیه بهش ظلم کنن!
🚪 مجید با نگاه بیحالش در تاریکی اتاق، چشم به دهان عبدالله دوخته بود تا طومار به اصطلاح اشتباهاتش را برایش بشمرد:
- اشتباه اول تو این بود که اون شب وقتی از پشت در شنیدی نوریه داره به سامرا توهین میکنه، سکوت نکردی و شمشیر رو براش از رو بستی! اشتباه دومت این بود که قبول نکردی سُنی بشی و غائله رو ختم کنی! اشتباه سومت اینه که هنوزم نمیخوای بری از بابا عذرخواهی کنی و به خاطر نجات زندگیات هم که شده بگی میخوای سُنی شی تا شاید یه راهی برات باز شه!
👁 مجید همچنان خیره به عبدالله نگاه میکرد و پلکی هم نمیزد که انگار دیگر نمیدانست در برابر اینهمه منفعتطلبی چه جوابی بدهد.
💍 من از روزی که به عقد مجید در آمده بودم، همه آرزویم هدایت همسرم به مذهب اهل تسنن بود، ولی نه حالا و نه به خاطر نان شب! همیشه میخواستم اسباب تمایل مجید به مذهب اهل سنت را فراهم کنم تا به خدا نزدیکتر شود نه اینکه سفره دنیایش را چربتر کنم! حالا دیگر من هم دلم نمیخواست به بهای فراهم شدن هزینه زندگی و در ازای هم پیمان شدن با پدری که برای دختر شوهر دارش، شوهری دیگر در نظر میگرفت و دندان به سقط نوه معصوم و بیگناهش تیز میکرد، مجید از اهل سنت شود که اینطور سُنی شدن برای من هم هیچ ارزشی نداشت، ولی عبدالله دستبردار نبود و حرفی زد که نه تنها دل مجید که همه وجود مرا هم در شکست:
👨🏻مجید! اینهمه بلایی که داره سرت میاد، بیحکمت نیس! ببین چی کار کردی که خدا داره اینجوری باهات تصفیه حساب میکنه!
🏻 و دیدم نه از جای بخیههای متعددی که روی دست و پهلویش نقش بسته بود که از زخم زبانهای عبدالله، همه وجودش آتش گرفت که نفس بلندی کشید و در سکوتی مظلومانه سر به زیر انداخت.
💓 دیگر دلم نمیخواست به صورت عبدالله نگاه کنم که هر چقدر ناراحت بود و هر چقدر دلش برای من میسوخت، حق نداشت اینطور مجیدم را بیازارد و دیگر تیر خلاصش را زده بود که به سمت در رفت و بیآنکه حرفی بزند، از اتاق بیرون رفت تا من و مجید باز در تنهایی و تاریکی این زندان تنگ و دلگیر فرو رویم.
🏻دیگر جز نغمه نفسهای نمناک مجید چیزی نمیشنیدم که عاشقانه صدایش کردم:
- مجید...
👁 و او هم برایم سنگ تمام گذاشت که نگاهم کرد و عاشقانهتر از من، جواب داد:
🏻جانم؟
🚪در تاریکی تنگ غروبِ اتاق که دیگر نور چندانی هم به داخل نمیآمد، نگاهش میدرخشید و به گمانم آیینه چشمانش از بارش اشکهایش اینچنین برق افتاده بود که عاشقانه شهادت دادم:
🏻مجید من از این زندگی راضیام! نمیگم خوشحالم، نه خوشحال نیستم، ولی راضیام! همین که تو کنارمی، من راضیام!
🏻 و با همه تلخی مذاقش که از جام زهر زخم زبانهای عبدالله سرریز شده بود، لبخندی شیرین نشانم داد و با چه لحن غریبانهای زمزمه کرد:
- میدونم الهه جان! ولی... ولی من راضی نیستم! از اینکه اینهمه عذابت دادم، از اینکه زندگیات رو از بین بردم، از اینکه همه چیزت رو به خاطر من از دست دادی...
🏻در برابر جراحت جانش زبانم بند آمد و نمیدانستم به چه کلامی آرامَش کنم که بدن در هم شکستهاش را از روی صندلی بلند کرد.
🛏 بند اتصال آتل را از روی تخت برداشت و چند لحظهای طول کشید تا توانست با دست چپش دوباره اتصال را به گردنش آویزان کند.
🚪با قامتی خمیده و قدمهایی که هنوز به خاطر جراحت پهلویش میلنگید، به سمت در رفت.
🏻در اتاق را باز کرد و همین که نور پنجرههای راهرو به داخل اتاق افتاد، به سمتم چرخید و با لحنی مهربان صدایم کرد:
- الهه جان! من میرم برا شام یه چیزی بگیرم، زود بر میگردم... و دیگر منتظر جواب من نشد که از اتاق بیرون رفت و در را پشت سرش بست.
🏻در سکوت سالن مسافرخانه، صدای قدمهای خستهاش را میشنیدم که به کُندی روی زمین راهرو کشیده میشد و دلِ مرا هم با خودش میبُرد تا در افق قلبم ناپدید شد.
6.92M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🌿آقا چیزی بگویید تا آرام شویم..
مضمضه کردن روزه دار
📚سوال: اگر فردی در حال #روزه (برای شستشوی دهان یا مضمضه* قبل از وضو و یا خنک کردن دهان و با اعتماد به اینکه آب فرو نمی رود) عمداً آب وارد دهان خود کند ، اما بیاختیار آب فرو رود آیا روزه باطل است و باید آن را قضا نماید؟
💠 جواب: اگر روزه دار هنگام وضو با اطمینان به اینکه آب از حلق فرو نمی رود، #مضمضه کند و آب بیاختیار فرو رود، درصورتی که این کار برای وضویِ نماز ِواجب باشد، روزه صحیح است ولی اگر برای وضویِ نماز غیر واجب باشد و یا برای غیر وضو مانند خنک شدن و امثال آن باشد و آب بي اختيار فرو رود، بنابر احتياط واجب روزه باطل است و بايد قضاي آن روز را بگیرد.
* گرداندن آب در دهان هنگام وضو مستحب است.
#احکام_روزه #مضمضمه_کردن_روزه_دار
🆔 @leader_ahkam
احکام رو 12 رمضان درباره غسل.m4a
5.68M
13.32M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
اتفاقی که حضرت آیت الله ناصری با یک واسطه نقل میکنند😭💔
حتما ببینید
گرفتار هستید یابن الحسن یابن الحسن (عج)... ان شاءالله حضرت کمکتون میکنند...
#یاصاحبالزمانعج
#اقاےغریب💔
🍁۵ اردیبهشت سالروز شکست آمريکا در طبس
🍃۵ اردیبهشت، یادآور شکست سخت نیروهای متجاوز آمریکایی در صحرای طبس در سال ۱۳۵۹، گرامی باد
🌪🌪🌪🌪🌪🌪🌪🌪🌪🌪
🍃وَمَكَرُوا وَمَكَرَ اللَّهُ ۖ وَاللَّهُ خَيْرُ الْمَاكِرِينَ
و [دشمنان] مكر ورزيدند، و خدا [در پاسخشان] مكر در ميان آورد، و خداوند بهترين مكر انگيزان است.
🌱۵۴ال عمران
11.51M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
📹 #انتخاب_اصلح
سوال: بهترین گزینهی برای ریاستجمهوری کیست؟
رهبر انقلاب پاسخ میدهند...
#کیک_قاشقی
بجای ماست هم میتونید از شیر یا حتی آب استفاده کنید ولی با ماست کیک بافت بهتری پیدا میکنه.
نکته خاصی نداره فقط روغن باید داغ باشه در غیر اینصورت روغن زیادی جذب کیک میشه و خوب هم پف نمیکنه.
مواد لازم🔻
تخم مرغ 1 عدد
آرد 1 پیمانه
شکر 1/2 پیمانه
ماست 1/2 پیمانه
گلاب 1 ق غ (دلخوه)
پودر هل یا وانیل 1/4 ق چ
بکینگ پودر 1 ق چ
طرز تهیه🔻
تخم مرغ، شکر و پودرهل یا وانیل رو با همزن دستی سه چهار دقیقه هم بزنید تا رنگش روشن بشه
ماست و به دلخواه گلاب رو اضافه کنید و چند ثانیه هم بزنید
آرد و بکینگ پودر رو روی مواد قبلی الک کنید و هم بزنید تا یکدست بشه
داخل تابه روغن بریزید و وقتی گرم شد با قاشق از مایه کیک داخل تابه بریزید
یک سمتش که کمی سرخ شد برگردونید
کلا بهتره موقع سرخ شدن چند بار زیر و رو کنید تا دو طرفش یکدست رنگ بگیره
حتما بعد از سرخ شدن روی دستمال بزارید تا روغن اضافه ش کشیده بشه و بعد به دلخواه تزئین کنید.