eitaa logo
بانوان فرهیخته ی فلارد
139 دنبال‌کننده
9.8هزار عکس
9.8هزار ویدیو
385 فایل
ارتباط با مدیر کانال https://eitaa.com/hosseini12345
مشاهده در ایتا
دانلود
‏میشه وسط غرب زدگی ها مثل وحید شمسایی سلبریتی باشی و ‎ رو برای زندگی انتخاب کنی. این کار پسندیده رو نشر بدیم
15.65M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔰دکتر 👀 نگاه خیلی ها به حجاب غلطه !!... ⭕حتماااا ببینید و تا میتونید منتشر کنید
🌸💕 سفره خاطراتش رو باز کرد که به این شهدا متوسط شده که یکی رو پیدا کنن که پای کارش باشه. حتی اومده و ازشون خواسته بتونن راضی‌م کنند به ازدواج. می گفت: +قبل از اینکه قضیه ازدواج ما مطرح بشه خیلی از دوستانش اومده و درباره من از اون مشورت می خواستن. حتی بهش گفته بودن که براشون از من خواستگاری کنه. غش غش میخندید که: +اگه میگفتم دختر مناسبی نیست بعدا‌ به خودم میگفتن پس چرا خودت ‌گرفتیش؟ اگه هم می گفتم برای خودم می خوام که معلوم نبود تو بله بگی. حتی گفت: +اگه اسلام دست وپام رو نبسته بود، دلم میخواست ‌شمارو یه کتک مفصل بزنم. اون کل کل های قبل از ازدواج ،تبدیل شدن به شوخی و بذله گویی. اون شب هرچی شهید گمنام تو شهر بود زیارت کردیم. فردای روز عقد رفتیم خونه خاله مادرش. اونجا هم یک‌سر ماجرا وصل میشد به شهادت... همسر شهید بود، شهید موحدین. روز بعداز عقد نرفتم برای امتحان.. محمدحسین هم ظهرش امتحان داشت. با اعتماد به‌نفس، درس نخونده رفت سرجلسه! قبل از امتحان نشسته بود پای یکی از رفقاش که کل درسو تو ده دقیقه براش بگه. جالب اینکه اون درس و پاس کرد... قبل از امتحان زنگ زد که: +دارم میام ببینمت. گفتم: - برو امتحان بده که خراب نشه. پشت گوشی خندید که: +اتفاقا دارم میام که امتحانم خراب نشه. اومد چند دقیقه‌ گوشه حیاط ایستاد، یکم باهم صحبت کردیم. دوباره این جمله رو تکرار کرد: تو همونی که دلم خواست،‌کاش منم همونی شم که تو دلت میخواد. رفت که بعد امتحان زود برگرده. تولدش روز بعد از عقدمون بود... هدیه خرید بودم: پیراهن، کمربند و ادکلن. نمیدونم چقدر شد ولی به خاطر دارم چون می خواستم خیلی مایه بزارم همه رو مارکدار خرید و جیبم خالی شد. بعد از ناهار یه دفعه با کیک و چند تا شمع رفتم داخل اتاق شوکه شد. خندید: تولد منه؟ تولد توئه؟ اصلا کی به کیه؟ وقتی کادو رو بهش دادم گفت: +چرا سه تا؟ خندیدیم که: - خب دوست داشتم. نگاهی به مارک پیراهنش انداخت و طوری که توی ذوقم نزده باشه به شوخی گفت: +اگه ساده تر می خریدی به جای بر نمی خورد. یک پیس از ادکلن رو زد کف دستش،معلوم بود خیلی از بوش خوشش اومده! گفت: +لازم نکرده فرانسوی باشه. مهم اینه که خوشبو باشه. برای کمربند چرم دورو هم حرفی نزد آخرسر خندید که: + بهتر نبود خشکه حساب می‌کردی می دادم هیئت. سر جلسه امتحان بچه ها با چشم و ابرو به من تبریک می گفتن صبرشون نبود بیایم بیرون تا ببینن با چه کسی ازدواج کردم. جیغی کشیدن شبیه همون جیغ خودم وقتی که خانم ابویی گفت: + محمدخانی اومده خواستگاری‌ت. گفتن: +ما رو دست انداختی؟ هرچی قسم و آیه خوردم باورشون نشد. به من زنگ زد اومده نزدیک دانشگاه. بچه ها پشت سرم اومدن که ببینن راست میگم یا شوخی می کنم. نزدیک در دانشگاه گفتم: - اینا ها. باور کردین؟؟ اون جا منتظرمه. گفتن: + نه تا سوار موتورش نشی باور نمی کنیم. وقتی نشستم پشت سرش پرسید:+این همه لشکرکشی برای چیه؟ همینطور که به چشمهای باباقوری بچه ها می خندیدم گفتم: - اومدن ببینن واقعا تو شوهرمی یا نه؟
🌸💕 البته اون موتورتریل معروفش رو نداشت. کلا موتور وقف هیئت بود. عاشق موتورسواری بودم ولی بلد نبودم چطور باید با حجاب کامل بشینم روی موتور. خانوم های هیئت یادم دادن. راستش تا قبل از ازدواج سوار نشده بودم چند بار با اصرار ، داییم رو مجبور کردم که بشینم ترک‌ موتورش. با هم رفتیم خونه دانشجویی‌اش تو یک زیرزمین که باور نمی کردی خونه دانشجویی باشه... بیشتر به حسینیه نقلی شبیه بود ولی از حق نگذریم خیلی کثیف بود! اونقدر اونجا هیئت گرفته بودن و غذا پخته بودن که از در و دیوارش لک چرک می بارید. تازه می گفت: + به خاطر تو اینجا رو تمیز کردم. گوشه یکی از اتاق ها یک عالمه جوراب تلنبار شده بود، معلوم نبود کدوم لنگه برای کدومه! فکر کنم اشتراک می پوشیدن... اتاق ها پر بود از کتیبه های محرم و عکس های شهدا.. از این کارش خوشم اومد. بابت شکل و شمایل و متن کارت عروسی خیلی بالا پایین کرد خیلی از کارت ها رو دیدیم پسندش نمیشد نهایتاً رسید به یک جمله از حضرت آقا با دست خط خودشون: +بسم الله الرحمن الرحیم همسری شما جوانان عزیزم را که پیوند دلها و جسم ها و سرنوشت هاست؛ صمیمانه به همه شما فرزندان عزیزم تبریک می گویم. سید علی خامنه ای. دست خط رو دانلود کرد و ریخت روی گوشی. انتخابمون برای مغازه دار جالب بود گفت: + من به رهبر ارادت دارم ولی تا به حال ندیدم کسی خط ایشون رو داخل کارت عروسیش چاپ کنه. از طرفی هم پافشاری می‌کرد که نمیشه و و از متن های حاضر یکی رو انتخاب کنیم. محمدحسین نو این کارها سررشته داشت.. به طرف گفت که: +میشه در فتوشاپ این کارت رو با این مشخصات طراحی و چاپ کرد. قضاوت دیگران هم درباره کارت متفاوت بود. بعضی ها میگفتن قشنگه، بعضی ها هم خوششون نمیومد. نمیدونم کسی بعد از ما از این نوع کارت استفاده کرد یا نه ولی بابش باز شد تا چند نفر از بچه های فامیل، عقدشون رو داخل امامزاده برگزار کنن! از همون اول با اسباب و اثاثیه زیاد موافق نبود،میگفت: +این همه چی رو تخته به چه کارمون میاد؟ از هر دری سخنی گفتم و چند تا منبر رفتم براش تا راضیش کنم.... موقع خرید حلقه پاشو کرده بود تو یه کفش که به جاش انگشتر عقیق بخریم،‌باز باید میز مذاکره تشکیل میدادیم و آقا رو قانع می‌کردیم! بهش گفتم انگشتر‌عقیق باشه برای بعد الان باید حلقه بخریم. حلقه رو خرید ولی اولین بار که رفتی مشهد انگشتر عقیق انتخاب کرد و دادیم همونجا براش ساختن. کاری به رسم و رسوم نداشت هر چی دلش میگفت همون راه رو می رفت.. از حرکات و سکنات و خانواده اش کاملا مشخص بود هنوز در حیرتن که آیا این آدم همون محمدحسینیِ که هزار رقم شرط و شروط داشت؟
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
🌹 زمان ازدواج رهبرمعظم انقلاب از زبان خودشان در مصاحبه تلویزیونی
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
رضاخان نتونست ولی فضای مجازی افسارگسیخته تونست 👤 حجت‌الاسلام پورآقایی ⚘جانم بصیرت https://eitaa.com/joinchat/2843082800Ca86a5fb01b
6.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔶براتون آرزو میکنم که خیلی زود با اینچنین حالی حرم برید ... 🔸استاد پناهیان
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
﷽؛ ☀️ فقط نماز می خواندم ... داستانی زیبا از تأثیر مشاهده نماز خوبان در تغییر رفتار انسان ☀️ 🌹 سید علی اکبر ابوترابی ۲۶ آذر ۱۳۵۹ در عملیات شناسایی در تپه های الله اکبر به اسارت درآمد. او ۲۰۰متر در قلب نیروهای دشمن نفوذ کرده بود. ابوترابی هنگام اسارت خود را به مرگ زده بود تا تیر خلاص کارش را تمام کند. اما نیمه جان به درون نفر بر انداخته شد و با سر به کف آن خورد. او در زندان وزارت دفاع حزب بعث بارها و بارها تحت بازجویی و شکنجه قرار گرفت. خاطره ای از تاثیرگذاری نماز ایشان را از زبان خودشان بخوانید : 🌺 تصمیم قطعی بر کشتن من داشتند. لذا مرا در وزارت دفاع از جمع جدا کردند و به یک پادگان نظامی که اسیر ایرانی هم آنجا نبود، بردند. دیدم اینجا آخر خط به معنای واقعی است. جایتان خالی از صبح که بلند می شدم نماز قضا می خواندم تا ظهر. ۳ دقیقه بین نمازهایم فاصله نمی گذاشتم. بکوب نماز، تا ظهر و ظهر نیم ساعتی چرت می زدم و بعد از آن می خواندم تا غروب آفتاب. بعد از نماز مغرب تا ده شب [هم] بکوب نماز می خواندم. 🌹 آنجا کسانی بودند که با ایرانی سر و کار نداشتند. غذا را برایم با لگد می آوردند. خیلی برخورد بدی داشتند. بعد از ۳روز-که سلول هم انفرادی بود و یک روزنه ای داشت- نگهبان دید صبح رد می شود من دارم نماز می خوانم، یک ساعت دیگر، دو ساعت دیگر هم همین طور. از روز سوم غذا را دو دستی گذاشت جلوی من. شب چهارم و پنجم در را باز کرد و آمد خیلی مودب گفت: انت عابد؛ زاهد؟ تو عابدی؟ تو زاهدی؟ چه هستی؟ 🌹 گفت: ما شنیده ایم ایرانی ها مجوسند و آتش پرستند. تو را از کجا به نام ایرانی آوردند. گفتم: به هرحال اگر ایرانی ها مجوسند، من هم مجوسم و اگر نماز می خوانند من هم نماز می خوانم. 🌹 از روز دوم که دید نمازم قطع نمی شود، خجالت کشید که با من آن گونه برخورد کند. از آن شبی که به من گفت: انت زاهد، انت عابد، دیگر می آمد در سلول را دو، سه ساعت باز می گذاشت که هر وقت می خواهم بروم دستشویی و وضو بگیرم. نماز رفتار اینها را عوض کرد. بعد از ۱۶روز صحنه عوض شد. مرا دوباره بردند وزارت دفاع [ و از کشتن من صرف نظر کردند] 📚 کتاب تسبیح ابوترابی ؛ حسن شکیب زاده ؛ ص 78 ؛ خاطره سید علی اکبر ابوترابی (الگوی مرحوم حجت الاسلام ابوترابی امام کاظم علیه السلام بودند، ایشان با عبادت خود در زندان زن بی عفت و بدکاره ای را که از طرف هارون الرشید مأموریت کثیفی داشت را متحول و اهل عبادت کردند) 🕋 مرکز تخصصی نماز 🕋 @namazmt
❌نوشابه دادن به بچه‌ها ظلمی بزرگ در حق آنهاست! 🔻مضرات در کودکان: 🔸تأخیر در رویش دندانهای کودک 🔸قرار گرفتن در معرض دیابت یا بلوغ زودرس 🔸اختلال در جذب کلسیم و تشدید پوسیدگی دندان 🔸ایجاد نفخ در شکم 🔸کم شدن اشتهای کودک 🔸پوکی استخوان 🔸افزایش فشارخون 🔸دیر‌تر هضم شدن غذا 🔸مشکلات گوارشی و ابتلا به چاقی 🔸فسفر موجود در نوشابه موجب اختلال در رشد کودکان و بروز بیماری راشیتیسم (نرمی استخوان) می شود. 🔸مینای دندان های شیری در معرض نوشابه خیلی زود تخریب می شود.
🌸💕 روزی موقع خرید جهیزیه، خانوم فروشنده به عکس صفحه گوشیم اشاره کرد و پرسید: +این عکس کدوم شهیده؟؟ خندیدم که: - این هنوز شهید نشده، شوهرمه. کم کم با‌رفت و آمد و بگو بخندهاش، توجه همه رو جلب کرد. آدم یخی نبود، سریع باهمه گرم می‌گرفت و سر رفاقت رو باز می‌کرد. با مادربزرگم هم اُخت شد و بروبیا پیدا کرده بود. چند وقت یک بار یکی دوشب خونه‌اش می‌موندیم... با اون خونه اُنس پیدا کرده بود، خونه ای قدیمی با سقف های ضربی.‌.. زیاد می‌رفت به گوسفندهاش سر می‌زد. طوری شده بود که خیلی جوون های فامیل اومدن پیشش برای مشاوره ازدواج. بعضی هاشون میخندیدن که: +زیر لیسانس حرف بزن بفهمیم چی میگی! دختر خالم گفت: +الان داره خودش رو رحیم پور ازغدی می‌بینه. من هم مسخره‌اش می‌کردم: +ازغدی رو می‌شناسی؟ ایشون محمد‌ حسین‌ شونه! خداییش قلمبه سلمبه حرف می‌زد، ولی آخر حرفاش به این می‌رسید که طرف به دلت نشسته یا نه!؟ زیاد هم از ازدواج خودمون مثال می‌زد.