#ساره
#قسمت_دویست_و_سی_و_پنجم
فاطمه به مریم می گفت؛ خاله مریم. حالا که آقای بهداشت آمده بود، از اتاق بیرون نمی آمد و می گفت: می خوام پیش عمو باشم.
می دانستم خسته است. چند روز خانه نیامده. زن و شوهر می خواهند همدیگر را ببینند. خودم وقتی علی آقا می آمد این حس را داشتم. گاهی به زور فاطمه را می آوردم بیرون.
وقتی آن صحنه ها یادم می آمد، گریه امانم نمی داد. آقای بهداشت می گفت: اشکال نداره، بذارید فاطمه پیش ما باشه، بچه است. اومده پیش عموش. میاد خیالتون راحت.
آن روز به سختی از مریم جدا شدم و برگشتم بابل، اما روز هفتم آقای بهداشت دوباره رفتم. علی آقا برای خانه تلفن گرفته بود. زنگ می زد و حال فاطمه و حسین را می پرسید. من هم از اوضاع خانم بهداشت و مراسم هایی که رفته بودم، برایش می گفتم.
حسین از حالت نوزادی اش بیرون آمده بود که علی آقا برگشت خانه. بعد از سه ماه برگشت. وقتی آمد فاطمه دوباره جان گرفت.
دوباره خانه نویی که علی آقا ساخته بود، یک چراغ روشن داشت. حدود دو هفته بعد از شهادت آقا ناصر بهداشت بود. گفت: این دفعه سه ماه می مونم. گردان را تحویل دادم. فرماندهی محور را پیشنهاد دادند و قبول کردم، اما هر وقت که نزدیک عملیات باشه، می رم جبهه.