◾️دست هایش بی حس شده بود.
ترس موریانه وار جانش را گرفته بود.
اشک روی گونه هایش می غلتید.
گوشواره های خونیِ درد، روی گوش هایش بود.
نفس نفس می زد.
دیگر صدای تازیانه ها را نمی شنید.
هنوز به فکر فرار بود.
کابوس مترسک دست از سرش بر نمی داشت.
شب بود و به جز زجر و رجز جیرجیرک ها صدایی نمی شنید.
چشمش به ماه در آسمان افتاد.
چشم هایش را بست
عمو را که دید
بابایش را که دید
آرام شد
و خوابید..!🕯
✍بانو
🆔 [کپی با ذکر منبع بلامانع است.]
به #بانوی_آب 💧بپیوندید:
https://eitaa.com/joinchat/1242038283C53201e044e
https://ble.ir/banooyeab
https://rubika.ir/banooyeab
#تولد_دوباره
#بی_تو_هرگز
#قسمت_سیزدهم : تو عین طهارتی
بعد از تولد زینب👧 و بی حرمتی ای که از طرف خانواده خودم بهم شده بود ... علی همه رو بیرون کرد ... حتی اجازه نداد مادرم ازم مراقبت کنه ... حتی اصرارهای مادر علی هم فایده ای نداشت ...
خودش توی خونه ایستاد ... تک تک کارها رو به تنهایی انجام می داد ... مثل پرستار ... و گاهی کارگر دم دستم بود ... تا تکان می خوردم از خواب می پرید ... اونقدر که از خودم خجالت می کشیدم ... اونقدر روش فشار بود که نشسته ... پشت میز کوچیک و ساده طلبگیش، خوابش می برد😴 ... بعد از اینکه حالم خوب شد ... با اون حجم درس و کار ... بازم دست بردار نبود ...
اون روز ... همون جا توی در ایستادم ...فقط نگاهش می کردم ... با اون دست های زخم و پوست کن شده داشت کهنه های زینب رو می شست ... دیگه دلم طاقت نیاورد ...
همین طور که سر تشت نشسته بود... با چشم های پر اشک رفتم نشستم کنارش 😢... چشمش که بهم افتاد، لبخندش کور شد😟 ...
- چی شده؟ ... چرا گریه می کنی؟ ...
تا اینو گفت خم شدم و دست های خیسش رو بوسیدم😚 ... خودش رو کشید کنار ...
- چی کار می کنی هانیه؟ ... دست هام نجسه ...
نمی تونستم جلوی اشک هام رو بگیرم😭 ... مثل سیل از چشمم پایین می اومد ...
- تو عین طهارتی علی ... عین طهارت ... هر چی بهت بخوره پاک میشه ... آب هم اگه نجس بشه توی دست تو پاک میشه ...
من گریه می کردم😭 ... علی متحیر، سعی در آروم کردن من داشت... اما هیچ چیز حریف اشک های من نمی شد ...
#تولد_دوباره
#بی_تو_هرگز
#قسمت_چهاردهم : عشق کتاب ❤️📖
زینب👧، شش هفت ماهه بود ... علی رفته بود بیرون ... داشتم تند تند همه چیز رو تمییز می کردم که تا نیومدنش همه جا برق بزنه ... نشستم روی زمین، پشت میز کوچیک چوبیش ... چشمم که به کتاب هاش افتاد، یاد گذشته افتادم ... 📚عشق کتاب و دفتر و گچ خوردن های پای تخته ... توی افکار خودم غرق شده بودم که یهو دیدم خم شده بالای سرم ... حسابی از دیدنش جا خوردم و ترسیدم ... چنان از جا پریدم که محکم سرم خورد توی صورتش ...
حالش که بهتر شد با خنده گفت😄 ... عجب غرقی شده بودی... نیم ساعت بیشتر بالای سرت ایستاده بودم ...
منم که دل شکسته ... همه داستان رو براش تعریف کردم... چهره اش رفت توی هم ... همین طور که زینب توی بغلش بود و داشت باهاش بازی می کرد ... یه نیم نگاهی بهم انداخت ...
- چرا زودتر نگفتی؟😕 ... من فکر می کردم خودت درس رو ول کردی ... یهو حالتش جدی شد ... سکوت عمیقی کرد ... می خوای بازم درس بخونی؟ ...
از خوشحالی گریه ام گرفته بود ... باورم نمی شد 😱... یه لحظه به خودم اومدم ...
- اما من بچه دارم👶 ... زینب رو چی کارش کنم؟ ...
- نگران زینب نباش ... بخوای کمکت می کنم ...💪
ایستاده توی در آشپزخونه، ماتم برد ... چیزهایی رو که می شنیدم باور نمی کردم ... گریه ام گرفته بود😪 ... برگشتم توی آشپزخونه که علی اشکم رو نبینه ... علی همون طور با زینب بازی می کرد و صدای خنده های زینب😄، کل خونه رو برداشته بود ...
خودش پیگیر کارهای من شد ... بعد از 3 سال ...
پرونده ها رو هم که پدرم سوزونده بود🔥 ... کلی دوندگی کرد تا سوابقم رو از ته بایگانی آموزش و پرورش منطقه در آورد ... و مدرسه بزرگسالان ثبت نامم کرد 🏫...
اما باد، خبرها رو به گوش پدرم رسوند ... هانیه داره برمی گرده مدرسه ...
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
از وقتی که تو رفتی.... کربلا بی کربلا💔
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
▪️بود در شهر شام از حسین دختری....
🔻حکایت دلنشین عنایت حضرت رقیه سلام الله علیها و شفای بیماران
از زبان گرم استاد غلامرضا سازگار بدون واسطه از قول خود فرد شفا گیرنده
16.45M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
#خودم_مادرت_میشم_بابا
🔸 بابا نمیپرسم انگشترت چی شد...
🔸 درعوض نپرسی ازم معجرم چی شد...
🏴ویژه شهادت حضرت رقیه(س)
محرم ۱۴۰۰
استاد انصاریان
🏴🌻
*السـلامعلیڬیـابنتالحسـین*
*زکفرخیزران دندان سـالم در دهانت نیست*
*مپرس ازمن کجاگم کردهام طرزبیانم را*
*رقیه جان،امشب که پدر را دیدی، ماراهم دریاب*
*دل ماهم پدر"امام زمان" میخواهد*
*بی بی جان یا حضرت رقیه!*
*شما به همه ثابت کردی اگر کسی صادقانه حضرت پدر را صدا بزند، پدربا سرسراغش خواهد آمد!!*
*مهدی جان*
*پدر مهربان وغریب کاش ما هم رقیه وارشما را میخواستم کاش دعاهای ما هم رنگ صداقت داشت*
*اگر اینطور بود وقتی دستهایمان شما را تمنا میکرد خالی برنمیگشت*
*خدایا به حقّ ناله های جانسوز حضرت رقیه، پدرِ مهربانِ ما امام زمانمان را به ما بازگردان*
*اللهم عجل لولیک الفرج بحق حضرت رقیه و حضرت زینب سلام الله علیها*
🌿🏴🌿