eitaa logo
بانوان فرهیخته ی فلارد
139 دنبال‌کننده
9.8هزار عکس
9.8هزار ویدیو
385 فایل
ارتباط با مدیر کانال https://eitaa.com/hosseini12345
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
🌻 🌾: ○°❣️ ‍ خدایا 🙏 فقط چند روز به حلول ماه مبارک رمضان مانده است🌙 ♥️خدایا برایمان بنویس :✍ قلـــب بی گـناه ذهن قرآنی و فـکر ربانــی زبــان ذاکـــر و قلــب خاشــع و نفــس با اطمینــان روح بلــند همـــت وتوبه نصــوح از همــه گناهـــان🍃🌺 *💫ماه میهمانى خدا* *🌸پیشاپیش بر شما مبارڪ 🌸*
10.87M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🌻 🌾: 🌼أللَّھُمَ عـجِـلْ لِوَلیِڪْ ألْفَرَج🌼 ‍ ‍ 🌹خوشا روزى که مولا بازگردد🌹 🌷انا المهدى طنين انداز گردد🌷 🌹به حق مادرش زهراى اطهر🌹 🌷به حق فرق اکبر، حلق اصغر🌷 🌹خداوندا ظهورش دير گرديد🌹 🌷بسى عاشق در اين ره پير گرديد🌷 🌹مهيا کن تو اسباب ظهورش🌹 🌷منور کن تو گيتى را ز نورش🌷 💚 يا رب الحسين(ع) 💚بحق الحسين(ع) 💚 اشف صدر الحسين(ع) 💚 بظهور الحجة(عج) ┏
وقتی چشم هایت را بر حرام می بندی....🌱 وقتی با آهنگ نجابت و وقار....💕 از جاده تلخ گناه 🎈 پیروزمندانه میگذری....🌸 وقتی پاکی وجودت را 🌙 از نگاه های چرکین می پوشانی!💫 که حیایت ، فریاد " لبیک یا مهدی" سر می دهد... و تو می مانی و حس زیبای بندگی
بهترین شکل 🌴امام حسن مجتبی - علیه السلام -: 💥صاحِبِ النّاسَ مِثلَ ما تُحِبُّ أن يُصاحِبوكَ بِهِ 💥 با مردم به گونه اى رفتار كن كه دوست دارى با تو آن گونه رفتار كنند . 📚 أعلام الدّين ، ص 29 ┄┅═✧❁•🌺•❁✧═┅┄
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
🔴 بنده هستم. آمده ام برای ... از همه عزیزان میخواهم با عضویت بزرگترین گروه طب سنتی، سلامت خود و خانواده خود را تضمین کنید... 🌹 🔵درمان شگفت انگیز پادرد ،زانو درد ،صدای مفاصل و و سرما خوردگی، زیبایی، سرطان، و درمان کبد چرب http://eitaa.com/joinchat/1397620737C709892c1cf ☎سوال از شما 🔴پیشگیری کنیم از ویروس کرونا 👆 👏طرح بسراسر کشور👉 🌹
⛔️جنگ زرگری بین نمکی و سایر ارکان دولت برای چیست؟! ⛔️چرا روحانی پیک کرونا را پایان یافته خواند وبه نوعی مردم را به سمت بی موالاتی به پروتکلها سوق داد؟! ظهور بسیار نزدیک به نظرمیرسد و وظیفه ما روشنگری مردم است تا موانع ظهور را رفع کنیم و دچار بلاهای بدتر و بزرگتر نشویم! از ابتدای کرونا نمکی نقش آدم خوبه و مظلوم و بیگناه قصه را به عهده داشته تا بتواند اهداف کرونا را پیش ببرد و مردم حداقل به کروناهراسی و ستاد کرونا و بزرگنمائی کرونا شک نکنند! در این راستا ایشان مدام با روحانی و یا دیگر ارکان دولت اصطکاک دارد تا مردم احساس کنند ایشان مقصر وضع موجود نیست و همچنان از او و ستاد کرونا حساب ببرند! اعتراض به کمبود بودجه و اینکه بودجه کرونا نصفه و نیمه به دستش میرسد یا اصلا نمیرسد و ....همه مظلوم نمائی هائیست که قرار است ایشان و تمهیدات دروغین و متناقض ستاد کرونا همچنان پاک و طاهر نمایش داده شوند و کسی به خیانتهایشان و اینکه همه باهم در خیانتها شریکند شک نکند! وزیر بهداشت تا مدتها آشکارا با دخالت طب سنتی یا اسلامی یا حتی یک درمان اثبات شده خارج از دستورات ستاد کرونا به شدت مبارزه میکرد و بعد از دفاع صریح رهبری از طب سنتی هم به صورت مخفیانه همان سیاست را ادامه میدهد ولی با پوشش مظلوم نمائی و هیچ کدام از امکانات و پارامترهای مورد نیاز برای موفقیت این طب بومی را در اختیار اطباء متخصص قرار نمیدهد تا در نهایت بگوید ما طبق دستور رهبری دیگر مخالفتی نکردیم ولی شاهد بودید که نتوانست کاری از پیش ببرد! در حالی که عقل سلیم حکم میکند وقتی چین با جمعیت میلیاردی اعتراف میکند مدتهاست با طب سنتی کرونا را نابود کرده و حتی یک فوتی هم نمیدهد ، وزیر در این مورد سرمایه گذاری میکرد و حمایت مینمود! وزیری که این روزها خودش را به دلسوزی و مظلومیت زده معاهده بین المللی کواکس را بدون کسب تکلیف از مجلس و ...امضاء کرد و وقتی با سروصدای مردم و در پی آن حکم رهبری مبنی برعدم ورود واکسنهای امریکائی و انگلیسی مواجه شد ، آشکارا وبا بی شرمی واکسنهای کواکس را(که همگی امریکائی انگلیسی و یا بامشارکت کشورهای ثالث هستند)وارد کرد و به ریش ملت خندید! واضح ترین مورد برای خیانتهایش تناقضات بستن و بازکردن مرزها، کسب و کارها و مدارس و شهرهاست که کاملا براساس مصلحت همان سازمان جهانی بهداشت صهیونیستی که در ایران همه کاره است پیش میرود و هدفهای مهمی مثل نابودی دعا ، توسلات ، مراسمات مذهبی و‌روشنگرانه ، علم آموزی ، انتخابات سالم و همه نقاط قوت ملت و نظام را در دستور کار دارد!
🌺رهبر معظم انقلاب - دامت برکاته - : 🔹هدف میان‌مدت دشمن، مسئله‌ی اقتصاد و معیشت مردم است؛ اینکه اقتصاد حرکت نکند و لنگ بماند، کار و تولید در کشور پایین باشد و بیکاری به‌عنوان یک بلا در کشور عمومیت پیدا کند تا مردم از جمهوری اسلامی به‌خاطر مشکلات معیشتی ناامید شوند. ۹۶/۲/۲۰
یا امیرالمومنین❤: 🕠 📚 ؛ 💚 ☪ عاشقانه ای برای مسلمانان ✒ نویسنده: فاطمه ولی‌نژاد 🔗 قسمت دویست و یازدهم 🍽 از سرِ میز غذا بلند شدم و با قدم‌های کوتاهم به استقبالش رفتم. 👨🏻 هر چند از دیدن دوباره من و مجید خوشحال بود و به ظاهر می‌خندید، ولی چشمانش به غم نشسته و هر چه تعارفش کردیم، سیری را بهانه کرد و سرِ میز غذا نیامد. 🍽 من و مجید هم مجبور شدیم زودتر غذایمان را تمام کنیم و کنار عبدالله بنشینیم که خودش بی‌مقدمه سؤال کرد: 👨🏻 چه خبر؟ جایی رو پیدا کردید؟ 🏻 مجید نگاهی به من کرد و با صدایی گرفته پاسخ داد: - یه جایی رو من امشب دیدم، حالا قراره فردا با الهه بریم ببینیم... و عبدالله مثل اینکه دنبال بهانه‌ای باشد تا سرِ حرف را باز کند، نفس بلندی کشید و از مجید پرسید: ❓برای پول پیش می‌خوای چی کار کنی؟ میای از بابا بگیری؟ 🏻که باز گلویم در بغض نشست و به جای مجید، من پاسخ دادم: ❓چجوری بیاد بگیره؟ مگه ندیدی بابا اون روز چجوری خط و نشون می‌کشید؟... و مجید اجازه نداد حرفم به آخر برسد و با لحنی قاطعانه جواب عبدالله را داد: 🏻 آره. فردا صبح میرم نخلستون باهاش صحبت می‌کنم! 🏻از این همه سماجتش عصبانی شدم و با دلخوری اعتراض کردم: ⁉ یعنی چی مجید؟!!! تو نمی‌فهمی من چی می‌گم؟!!! می‌گم بابا منتظر یه بهانه‌اس تا عقده‌اش رو سرت خالی کنه! اونوقت خودت با پای خودت می‌خوای بری اونجا که چی بشه؟!!! 🏻 و باز گریه امانم نداد و ادامه شکوائیه پُر غیظ و غضبم را با گریه به گوشش رساندم: ⁉ می‌خوای من رو عذاب بدی؟!!! می‌خوای من رو زجر کُش کنی؟!!! من این پول رو نمی‌خوام! اصلاً من این خونه رو نمی‌خوام! من میرم کنار خیابون می‌خوابم، ولی راضی نیستم تو دوباره بری پیش بابا! به خدا راضی نیستم! 🚪🛋 و زیر بار سنگین گریه نتوانستم اوج دلواپسی‌ام را نشانش دهم که خودم را از روی مبل بلند کردم و به اتاق خواب صاحبخانه رفتم تا کسی شاهد هق هق گریه‌هایم نباشد، ولی مجید نمی‌توانست گریه‌های غریبانه‌ام را تحمل کند که بلافاصله به دنبالم آمد و همین که چشمم به صورت غمزده‌اش افتاد، میان بارش بی‌امان اشک‌هایم تمنا کردم: ✋🏻 مجید! تو رو خدا از این پول بگذر! از این حق بگذر! من این حق رو نمی‌خوام! بخدا جون آدم از همه چی عزیزتره! 🏻 و می‌دانستم که او نه به طمع چند میلیون پول پیش که به هوای عزت نفسش می‌خواهد در برابر خودخواهی‌های پدر مقاومت کند، ولی برای من و دخترم، حفظ جانش حتی از عزت نفسش هم مهمتر بود که عبدالله در پاشنه در اتاق ظاهر شد و به غمخواری اینهمه پریشانی‌ام همانجا ایستاد. 🏻مجید مقابلم روی زمین نشست و با لحنی لبریز عطوفت دلداری‌ام داد: ⁉ برای چی اینهمه نگرانی الهه جان؟ من با بابا یه معامله‌ای کردم و با هم یه قراردادی بستیم. حالا این معامله به هم خورده. بابات خونه‌اش رو پس گرفت، منم می‌خوام برم پولم رو پس بگیرم. برای چی آنقدر می‌ترسی؟ 👌ولی عبدالله نظر دیگری داشت که صدایش کرد: 👨🏻مجید! میشه یه لحظه بیای بیرون با هم حرف بزنیم؟ 👌دلش نمی‌آمد با اینهمه بی‌قراری تنهایم بگذارد، ولی عبدالله رفت تا او هم برود که لبخندی زد و با گفتن «به خدا توکل کن عزیزم!» از کنارم بلند شد و از اتاق بیرون رفت. 🏻از آهنگ سنگین صدای عبدالله حس خوبی نداشتم و می‌دانستم خبری شده که خودم را کمی به سمت در کشیدم تا حرف‌هایشان را بهتر بشنوم و شنیدم عبدالله با صدایی آهسته به مجید هشدار داد: ☝مجید! من می‌دونم اون پول حق تو و الهه اس! ولی بابا هم حسابی قاطی کرده! راستش رو بخوای منم یخورده نگرانم! 👨🏻و برای اینکه خیرخواهی‌اش در دل مجید اثر کند، با صدایی آهسته‌تر توضیح داد: - دیروز رفته بودم یه سر خونه ببینم چه خبره. دیدم طبقه بالا کلاً تخلیه شده. بابا می‌گفت همه وسایل شما رو فروخته به یه سمساری!!! 💔 از اینکه می‌شنیدم جهیزیه زیبا و وسایل نوزادی دخترم به حراج سمساری رفته، قلبم شکست و باز حفظ جان همسر و زندگی‌ام از همه چیز مهم‌تر بود که همچنان گوش می‌کشیدم تا ببینم عبدالله چه می‌گوید که با ناامیدی ادامه داد: 👨🏻 یعنی واقعاً می‌خواد ارتباطش رو با تو و الهه قطع کنه! یعنی دیگه فراموش کرده دختر و دامادی داره! یعنی اینکه زده به سیم آخر! 👌و در برابر سکوت مجید با حالتی منطقی پیش‌بینی کرد: 👨🏻 من بعید می‌دونم پول رو بهت پس بده! مگه اینکه بری شکایت کنی و پای پلیس و دادگاه رو بکشی وسط! 🏻و مجید دقیقاً همین نقشه را در سر داشت که با خونسردی پاسخ داد: - من فردا میرم باهاش صحبت می‌کنم. خیلی هم آروم و محترمانه باهاش حرف می‌زنم. ولی اگه بخواد اذیت کنه، از مسیر قانونی کار رو پیگیری می‌کنم. می‌دونم سخته، طول می‌کشه، دردِ سر داره، ولی بلاخره مجبور میشه کوتاه بیاد...
🕠 📚 ؛ 💚 ☪ عاشقانه ای برای مسلمانان ✒ نویسنده: فاطمه ولی‌نژاد 🔗 قسمت دویست و دوازدهم 👨🏻و عبدالله هم درست مثل من از واکنش پدر می‌ترسید که باز تذکر داد: ☝منم می‌دونم از مسیر قانونی به نتیجه می‌رسی، ولی اگه تو این مدت یه بلایی سرِ خودت یا الهه بیاد، چی؟!!! مجید! باور کن بابا خیلی عوض شده! بابا همیشه اخلاقش تند و عصبی بود، ولی الان خیلی عوض شده! حاضره به خاطر این دختره وهابی و فک و فامیلاش هر کاری بکنه! برادرهای نوریه هر روز میان نخلستون... همین فردا که تو می‌خوای بری نخلستون با بابا صحبت کنی، اونا هم اونجا هستن... که مجید کلافه شد و با حالتی عصبی پاسخ اینهمه مصلحت‌اندیشی عبدالله را داد: 🏻خُب باشن! مگه من ازشون می‌ترسم؟ مثلاً می‌خوان چی کار کنن؟ 👌🏻و عبدالله حرفی زد که درست از دریای دلواپسی دل من آب می‌خورد: - مجید! همون روز آخر که الهه از خونه اومد بیرون، اگه من دیرتر رسیده بودم، نمی‌دونم چه بلایی سرش اومده بود! من الهه رو از زیر لگدهای بابا کشیدم بیرون! جوری خون جلوی چشماش رو گرفته بود که اگه من نرسیده بودم، الهه رو کشته بود! 🏻از به خاطر آوردن حال آن روزم تا مغز استخوان مجید آتش گرفت که با بغضی که گلوگیرش شده بود، پاسخ داد: 🏻عبدالله! به خدا فکر نمی‌کردم با دخترش اینطوری رفتار کنه! به جون الهه که از جون خودم برام عزیزتره، فکر می‌کردم هوای الهه رو داره! وگرنه غلط می‌کردم زن حامله‌ام رو تنها بذارم! 👨🏻🏻 و تیزی همین حقیقت تلخ بود که بند دل من و عبدالله را پاره می‌کرد و عبدالله با قاطعیت بیشتری ادامه داد: 🏻حالا اگه اونروز یه بلایی سرِ الهه یا بچه‌اش اومده بود، می‌خواستی چی کار کنی؟ خُب تو می‌رفتی شکایت می‌کردی و پلیس هم بابا رو بازداشت می‌کرد، ولی مثلاً بچه‌ات زنده می‌شد؟ یا زبونم لال، الهه بر می‌گشت؟ حالا هم همینه! مملکت قانون داره، دادگاه داره، پلیس داره، همه اینا قبول! ولی اگه بابا یا برادرهای نوریه یه آسیبی به خودت یا الهه زدن، می‌خوای چی کار کنی؟ حتی اگه اونا مجازات بشن، صدمه‌ای که به زندگی‌ات خورده، جبران میشه؟ ✊ و حرف مجید، حدیث شرف و غیرت بود که باز استقامت کرد: 🏻عبدالله! تو اگه جای من بودی سکوت می‌کردی تا همه زندگی‌ات رو چپاول کنن؟ به خدا هر چی نگران الهه باشی، من بیشتر نگرانش هستم! هر چی تو نگران بچه من باشی، من همه تن و بدنم براش می‌لرزه! ولی می‌گی چی کار کنم؟ اگه من الان ساکت بشم، پس فردا یه چیز دیگه می‌خوان. اگه امروز از پولم بگذرم، فردا باید از زنم بگذرم، پس فردا باید از بچه‌ام بگذرم! به خدا من هر چی کوتاه بیام، بدتر میشه! 👌🏻و باز می‌خواست خیال عبدالله را راحت کند که با حالتی متواضعانه ادامه داد: 🏻من فردا با بابا یه جوری حرف می‌زنم که کوتاه بیاد. با زبون خوش راضی‌اش می‌کنم. یه کاری می‌کنم که با خوبی و خوشی همه چی حل بشه! 🏻و این حرف آخرش بود، هر چند من مطمئن بودم دیگر هیچ مسئله‌ای با پدر به مسالمت حل نمی‌شود که تا آخر شب هر چه مجید با لحن آرام و زبان شیرینش زیر گوشم زمزمه می کرد تا دلم قرار بگیرد، قرار نگرفتم و با احساس ترس و وحشتی که از عاقبت کار زندگی‌ام به جانم افتاده بود، به خواب رفتم. 🛌 نمی‌دانم چقدر از خوابم گذشته بود که صدای وحشتناکی، همه وجودم را در هم شکست. وحشتزده روی تشک نیم‌خیز شدم و با چشمان پُر از هول و هراسم اطرافم را نگاه می‌کردم و نمی‌دانستم چه خبر شده که دیدم مجید کنارم روی تشک نیست. چند بار صدایش کردم ولی به جای جواب مجید، نعره‌های مردان غریبه‌ای را می‌شنیدم و نمی‌فهمیدم چه می‌گویند. 💓 قلبم از وحشت، سخت به تپش افتاده و فقط مجید را صدا می‌زدم و هیچ جوابی نمی‌شنیدم. 👣 بدن لرزان از ترسم را از روی تشک کَندم و با قدم‌هایی که جرأت پیش رفتن نداشتند، از اتاق خارج شدم. 🚪در این خانه غریبه و در تاریکی شب، نمی‌توانستم قدم از قدم بر دارم و میان اتاق هال خشکم زده بود که صدای فریاد مجید، قلبم را از جا کَند. 👣 بی‌اختیار به سمت صدای مجیدم دویدم که به یکباره همه جا روشن شد و خودم را میان عده‌ای مرد غریبه دیدم. 🗡 همه با پیراهن‌های عربی و شمشیر بلندی که در دست‌شان می‌رقصید، دورم حلقه زده و به حال زارم قهقهه می‌زدن
🕠 📚 ؛ 💚 ☪ عاشقانه ای برای مسلمانان ✒ نویسنده: فاطمه ولی‌نژاد 🔗 قسمت دویست و سیزدهم 👹 از هیبت هیولای وحشتی که به جانم افتاده بود، زبانم بند آمده و تمام تن و بدنم می‌لرزید که دیدم پدر دست‌های مجید را از پشت گرفته و برادر نوریه با شمشیر بلندی به جان عزیز دلم افتاده است. 🗡 دیگر در سراپای مجید یک جای سالم باقی نمانده و لباسش غرق به خون بود که از اعماق جانم صدایش کردم و به سمتش دویدم، ولی هنوز دستم به پیراهن خونی‌اش نرسیده بود که کسی آنچنان با لگد به کمرم کوبید که با صورت به زمین خوردم. 🗡 وحشتزده روی زمین چرخیدم تا فرار کنم که دیدم برادر نوریه با شمشیر غرق به خون مجید، بالای سرم ایستاده و همچنان قهقهه می‌زند. 🏻هر دو دستم را روی بدنم سپر کودکم کرده و کار دیگری از دستم بر نمی‌آمد که فقط از وحشت جیغ می‌کشیدم: - مجید! به دادم برس! مجید... بچه‌ام... 🗡 و پیش از آنکه فریاد دادخواهی‌ام به گوش کسی برسد، برادر نوریه به قصد قتل دخترم، شمشیرش را به رویم بلند کرد و آنچنان زخمی به جانم زد که همه وجودم از درد آتش گرفت و ضجه‌ای زدم که گویی روح از کالبدم جدا شد. 🌀 دیگر به حال خودم نبودم و میان برزخ هراسناکی از مرگ و زندگی همچنان ضجه می‌زدم که فریادهای مضطرّ مجید، پرده گوشم را پاره کرد: 🏻 الهه! الهه! 🛌 و من به امید زنده بودن مجیدم آنچنان از جا پریدم که گمان کردم جنینم از جا کَنده شد. بازوانم در میان دستان کسی همچنان می‌لرزید و هنوز ضجه می‌زدم و می‌شنیدم که مجید نامم را وحشتزده فریاد می‌زد. 🚪در تاریکی اتاق چیزی نمی‌دیدم و فقط گرمای انگشتانی را احساس می‌کردم که بازوانم را محکم گرفته بود تا رعشه بدنم را بگیرد و من که دیگر نفسم از ترس بند آمده بود، با همان نفس‌های به شماره افتاده هنوز مجید را صدا می‌زدم تا بلاخره جوابم را با صدای مضطرّش داد: 🏻 نترس الهه جان! من اینجام، نترس عزیزم! 👁 که تازه درخشندگی چشمانش را در تاریکی اتاق دیدم و باز صدای مهربانش را شنیدم: 🏻 نترس الهه جان! خواب می‌دیدی! آروم باش عزیزم! 💡و دستش را روی دیوار کشید و چراغ را روشن کرد تا ببینم که روی تشک نشستم و همه بدنم در میان دستانش می‌لرزد. 🏻 همین که صورت مجیدم را دیدم، با زبانی که از وحشت به لکنت افتاده بود، ناله زدم: 🏻مجید! اینا بیرونن! اومدن تو خونه، می‌خوان ما رو بکشن! 👁 چشمانش از غصه حال خرابم به خون نشست و با صدایی که به خاطر اینهمه پریشانی‌ام به لرزه افتاده بود، جواب داد: 🏻 خواب می دیدی الهه جان! کسی بیرون نیس... و من باور نمی‌کردم خواب دیده باشم که چشمانم از گریه پُر شد و تکرار کردم: 🏻 نه، همینجان! دروغ نمی‌گم، می‌خوان ما رو بکشن! به خدا دروغ نمی‌گم... 👌و دیگر نمی‌دانست چگونه آرامم کند که شبنم اشک پای مژگانش نَم زد و من که باورم شده بود کابوس دیده‌ام، خودم را در آغوشش رها کردم تا هر آنچه از وحشت بر جانم سنگینی می‌کرد، میان دستان مهربانش زار بزنم و همچنان برایش می‌گفتم: 🗡 مجید همه شون شمشیر داشتن، تو رو کشتن! می‌خواستن بچه‌ام رو بکشن! 🛌 و طوری از خواب پریده بودم که هنوز دل و کمرم از درد به هم می‌پیچید و حالا نه فقط از وحشت که از دردی که به وجودم چنگ انداخته بود، با صدای بلند ناله می‌زدم. 🏻مجید بلاخره از حرارت نفس‌هایم دل کَند و رفت تا برایم چیزی بیاورد و به چند لحظه نکشید که با لیوان آب خنکی بازگشت و کنارم روی تشک نشست. 🏻 دستانم به قدری می‌لرزید که نمی‌توانستم لیوان را نگه دارم و خودش با دنیایی از محبت، آب را قطره قطره به گلوی خشکم می‌رساند و با کلماتی دلنشین، به قلبم آرامش می‌داد: 🏻نترس الهه جان! تموم شد! من اینجام! دیگه نترس! 🏻و من باز هم آرام نمی‌گرفتم و می‌دانستم بلاخره تعبیر کابوسم را در بیداری خواهم دید که با نگاه غرق اشکم به پای چشمانش افتادم و میان هق هق گریه التماسش می‌کردم: - مجید! به خدا اینا تو رو می کُشن! به خدا بچه‌ام از بین میره! مجید به حوریه رحم کن! مجید من از اینا می‌ترسم! من خیلی می‌ترسم! 👌و شاید طاقت نداشت بیش از این اشک‌هایم را ببیند که سر و صورت خیس از اشکم را در آغوش کشید و با آهنگ زیبای صدایش زیر گوشم زمزمه کرد: 🏻 باشه الهه جان! من هیچ جا نمیرم! نترس عزیزم