🔴غسلهاى مستحب🔴
✅غسلهاى #زمانى
1⃣ غسل جمعه كه از مستحبات مؤكد است
2⃣غسلهايى كه در شبهاى ماه رمضان وارد شده است .
3⃣غسل روز عيد فطر و قربان .
4⃣غسل روزهاى هشتم و نهم ذى حجه .
5⃣ غسل روزهاى اوّل ،وسط و آخر ماه رجب .
6⃣ غسل روز عيد غدير.
7⃣غسل روز مبعث .
8⃣ غسل شب نيمهء شعبان .
9⃣غسل روز ميلاد پيامبر17ربيع الاول .
🔟 غسل روز اوّل فروردين .
✅ غسلهاى #مكانى
1⃣ غسل ورود به حرم مكّه .*
شهر مكه و قسمتى از اطراف آن تا حدودى كه مشخص شده منطقهء حرم مى باشد كه داراى احترام واحكام خاصى است .
2⃣ غسل ورود به شهر مكه .
3⃣ غسل رفتن به مسجدالحرام .
4⃣ غسل رفتن به مدينهء منوره .
5⃣ غسل رفتن به مسجدالنبى (ص ).
✅غسلهاى فعلى
غسلهاى فعلى دو قسم است :
الف : غسل براى كارى كه مى خواهد انجام دهد.
ب : غسل براى كارى كه انجام داده است .
⬅و امّا دسته اوّل مانند:
1⃣ غسل احرام عمره يا حج .
2⃣ غسل طواف .
3⃣ غسل زيارت .
4⃣غسل وقوف به عرفات .
5⃣ براى خواب ديدن يكى از ائمه (ع ).
6⃣ غسل سفر
به خصوص براى زيارت اباعبدالله الحسين (ع ).
7⃣براى خواندن نماز استسقاء (طلب باران ).
⬅و دسته دوّم مانند:
1⃣ براى كشتن قورباغه .
2⃣ ديدن كسى كه به دار آويخته اند.
3⃣ كسى كه براى خورشيد گرفتگى و ماه گرفتگى نماز آيات را عمداً نخوانده در صورتى كه تمام آن گرفته باشد.
4⃣ براى مسّ ميت پس از غسل دادن آن .
#غسل_مستحب_زمانی
#عسل_مستحب_مکانی
#غسل_مستحب_فعلی
➖➖➖➖➖➖➖➖➖
📚منبع:کتاب آموزش فقه محمد حسين فلاح زاده
http://eitaa.com/joinchat/2371223552Ca5be77fd53
✨﷽✨
💔شکستن دل و بداخلاقی عامل کاهش رزق:😔😔😔😔
✍همچنان که اخلاق خوب، موجب جلب رحمت و محبت خداوند، محبوبیت بین مردم؛ افزایش رزق و روزی و برکت در زندگی خواهد شد، اخلاق بد و شکستن دل نیز برعکس موجب ناخشنودی خداوند، ناخرسندی ، کاهش رزق و روزی و بی برکتی در زندگی می شود.
به گواهی امام علی (علیه السلام):
روزی انسانی که دل انسان دیگر را بواسطه زبانش میشکند تنگ می شود. 😭😭😭
و بنابر روایت دیگری:
بداخلاقی نسبت به دیگران موجب بی برکتی، واگذار شدن او به خودش (و محرومیت از الطاف خاص خداوند) و آسیب دیدن زندگی او خواهد شد.😭
📚غرر الحکم
کلینی، یعقوب، کافی، ج2، ص 326
┄┅═✧❁•🍃🌺🍃•❁✧═┅┄
🕊🌹🕊
خواندم تو را که نگاهی کنی مرا
پاک از گناه و تباهی کنی مرا
دلبسته ام که تو مولا ز راه لطف
سوی حسین فاطمه راهی کنی مرا
#العجل_مولاےمن💚
#اللﮩـم_عجـل_لولیـڪ_الفـرج
#تولد_دوباره
#بی_تو_هرگز
#قسمت_بیست_و_سوم : آمدی جانم به قربانت
شلوغی ها به شدت به دانشگاه ها کشیده شده بود💢... اونقدر اوضاع به هم ریخته بود که نفهمیدن یه زندانی سیاسی برگشته دانشگاه😎 ... منم از فرصت استفاده کردم... با قدرت و تمام توان درس می خوندم ...
ترم آخرم و تموم شدن درسم ... با فرار شاه و آزادی تمام زندانی های سیاسی همزمان شد ...
التهاب مبارزه اون روزها ... شیرینی فرار شاه ... با آزادی علی همراه شده بود ...😄
صدای زنگ در بلند شد ... در رو که باز کردم ... علی بود ...
علی 26 ساله من ... مثل یه مرد چهل ساله شده بود😔 ... چهره شکسته😖 ... بدن پوست به استخوان چسبیده ... با موهایی که می شد تارهای سفید رو بین شون دید ... و پایی که می لنگید😞 ...
زینب یک سال و نیمه بود که علی رو بردن ... و مریم هرگز پدرش رو ندیده بود ... حالا زینبم داشت وارد هفت سال می شد و سن مدرسه رفتنش شده بود ... و مریم به شدت با علی غریبی می کرد ... می ترسید به پدرش نزدیک بشه و پشت زینب قایم شده بود😐 ...
من اصلا توی حال و هوای خودم نبودم ... نمی فهمیدم باید چه کار کنم ... به زحمت خودم رو کنترل می کردم ...
دست مریم و زینب رو گرفتم👐 و آوردم جلو ...
- بچه ها بیاید ... یادتونه از بابا براتون تعریف می کردم😊 ... ببینید ... بابا اومده ... بابایی برگشته خونه ...
علی با چشم های سرخ، تا یه ساعت پیش حتی نمی دونست بچه دوم مون دختره ... خیلی آروم دستش رو آورد سمت مریم👧 ... مریم خودش رو جمع کرد و دستش رو از توی دست علی کشید ... چرخیدم سمت مریم ...
- مریم مامان ... بابایی اومده ...
علی با سر بهم اشاره کرد ولش کنم ... چشم ها و لب هاش می لرزید ... دیگه نمی تونستم اون صحنه رو ببینم ... چشم هام آتش گرفته بود و قدرتی برای کنترل اشک هام نداشتم 😭... صورتم رو چرخوندم و بلند شدم ...
- میرم برات شربت بیارم علی جان❤️ ...
چند قدم دور نشده بودم ... که یهو بغض زینبم شکست و خودش رو پرت کرد توی بغل علی😭 ... بغض علی هم شکست😭 ... محکم زینب رو بغل کرده بود و بی امان گریه می کرد ...
من پای در آشپزخونه ... زینب توی بغل علی ... و مریم غریبی کنان ... شادترین لحظات اون سال هام ... به سخت ترین شکل می گذشت ...
بدترین لحظه، زمانی بود که صدای در دوباره بلند شد ... پدر و مادر علی، سریع خودشون رو رسونده بودن ... مادرش با اشتیاق و شتاب ... علی گویان ... دوید داخل ... تا چشمش به علی افتاد از هوش رفت ... علی من، پیر شده بود ...😞
#تولد_دوباره
#بی_تو_هرگز
#قسمت_بیست_و_چهارم : روزهای التهاب
روزهای التهاب بود ... ارتش از هم پاشیده بود💢 ... قرار بود امام برگرده ... هنوز دولت جایگزین شاه، سر کار بود ...
خواهرم با اجبار و زور شوهرش از ایران رفتن😔 ... اون یه افسر شاه دوست بود💂 ... و مملکت بدون شاه👑 برای اون معنایی نداشت ... حتی نتونستم برای آخرین بار خواهرم رو ببینم🙍 ...
علی با اون حالش ... بیشتر اوقات توی خیابون بود ... تازه اون موقع بود که فهمیدم کار با سلاح رو عالی بلده 😮... توی مسجد به جوان ها، کار با سلاح و گشت زنی رو یاد می داد... پیش یه چریک لبنانی ... توی کوه های اطراف تهران آموزش دیده بود ...
اسلحه می گرفت دستش و ساعت ها با اون وضعش توی خیابون ها گشت می زد ... هر چند وقت یه بار ... خبر درگیری عوامل شاه و گارد با مردم پخش می شد😕 ... اون روزها امنیت شهر، دست مردم عادی مثل علی بود ...
و امام آمد😄 ... ما هم مثل بقیه ریختیم توی خیابون ... مسیر آمدن امام و شهر رو تمییز می کردیم✊ ... اون روزها اصلا علی رو ندیدم😕 ... رفته بود برای حفظ امنیت مسیر حرکت امام ... همه چیزش امام بود ... نفسش بود و امام بود ... نفس مون بود و امام بود ...
❁﷽❁
مےگویـند:
#ڪربلا قسمٺ نیسٺ، دعوٺ اسٺ!
خـدایـا…
مݩ معنےِ قسمٺ و دعوٺ
را نمےدانم! اما تو معنے #طاقٺ
رامےدانے… مگر نہ؟
دل من لڪ زده براے ڪربلاے #ارباب
#جا_ماندهام_از_سفر_عشق💔
#تولد_دوباره
#بی_تو_هرگز
#قسمت_بیست_و_پنجم : بدون تو هرگز
با اون پای مشکل دارش، پا به پای همه کار می کرد🏃 ... برمی گشت خونه اما چه برگشتنی ... گاهی از شدت خستگی، نشسته خوابش می بر😴د ... می رفتم براش چای بیارم☕️، وقتی برمی گشتم خواب خواب بود💤 ... نیم ساعت، یه ساعت همون طوری می خوابید و دوباره می رفت بیرون ...
هر چند زمان اندکی توی خونه بود🏠 ... ولی توی همون زمان کم هم دل بچه ها رو برد ... عاشقش شده بودن 😍... مخصوصا زینب ... هر چند خاطره ای ازش نداشت اما حسش نسبت به علی ... قوی تر از محبتش نسبت به من بود❤️ ...
توی التهاب حکومت نوپایی که هنوز دولتش موقت بود ... آتش درگیری و جنگ شروع شد💥🔥 ... کشوری که بنیان و اساسش نابود شده بود ... ثروتش به تاراج رفته بود ... ارتشش از هم پاشیده شده بود💢 ... حالا داشت طعم جنگ و بی خانمان شدن مردم رو هم می چشید ... و علی مردی نبود که فقط نگاه کنه ... و منم کسی نبودم که از علی جدا بشم 😓...
سریع رفتم دنبال کارهای درسیم📚 ... تنها شانسم این بود که درسم قبل از انقلاب فرهنگی و تعطیل شدن دانشگاه ها تموم شد ... بلافاصله پیگیر کارهای طرحم شدم💪 ... اون روزها کمبود نیروی پزشکی و پرستاری غوغا می کرد ...
#تولد_دوباره
#بی_تو_هرگز
#قسمت_بیست_و_ششم : رگ یاب❗️
اون شب علی مثل همیشه دیر وقت و خسته اومد خونه🏠 ... رفتم جلوی در استقبالش ... بعد هم سریع رفتم براش شام بیارم🍛 ... دنبالم اومد توی آشپزخونه ...
- چرا اینقدر گرفته ای؟😑
حسابی جا خوردم ... من که با لبخند و خوشحالی رفته بودم استقبال!! ... با تعجب، چشم هام رو ریز کردم و زل زدم بهش... خنده اش گرفت ... 😄
- این بار دیگه چرا اینطوری نگام می کنی؟ ...😁
- علی ... جون من رو قسم بخور ... تو ذهن آدم ها رو می خونی؟ ...
صدای خنده اش بلندتر شد😂 ... نیشگونش گرفتم ...
- ساکت باش بچه ها خوابن ...😴
صداش رو آورد پایین تر ... هنوز می خندید ...
- قسم خوردن که خوب نیست ... ولی بخوای قسمم می خورم ... نیازی به ذهن خونی نیست ... روی پیشونیت نوشته ... 😁
رفت توی حال و همون جا ولو شد ...
- دیگه جون ندارم روی پا بایستم ...😌
با چایی رفتم کنارش نشستم☕️ ...
- راستش امروز هر کار کردم نتونستم رگ پیدا کنم ... آخر سر، گریه همه در اومد😪 ... دیگه هیچکی نذاشت ازش رگ بگیرم ... تا بهشون نگاه می کردم مثل صاعقه در می رفتن⚡️...
- اینکه ناراحتی نداره ... بیا روی رگ های من تمرین کن ...
- جدی؟
لای چشمش رو باز کرد ...
- رگ مفته😊 ... جایی هم که برای در رفتن ندارم ...
و دوباره خندید 😄... منم با خنده سرم رو بردم دم گوشش ...
- پیشنهاد خودت بود ها😏 ... وسط کار جا زدی، نزدی ...
و با خنده مرموزانه ای😈 رفتم توی اتاق و وسایلم رو آوردم ...