🖤باور بکنـــــم یا نکنـــــــم
قصــــــــــــد سفر کرده
بـــــــــــاور بکــنم یـــــــا نکنـــــــم
محـــــــــــــاله برگرده 🖤
برپایی موکب عشاق الفاطمة به همت بسیج دانشجویی دانشکده علوم در دهه دوم فاطمیه
#یا_فاطمه_الزهرا
#بسیج_دانشجویی_دانشکده_علوم
🆔 @basfum
🆔 @bas_science
هدایت شده از بسیج خوابگاه های دانشگاه فردوسی مشهد
🔰کانون میثاق با افلاکیان با همکاری بسیج دانشجویی برگزار می کند:
📍دیدار با خانواده شهید حسین زینال زاده (با حضور همسر شهید دانیال رضا زاده)
🗓سه شنبه21 آذر ماه ساعت ۱۹
🕌 حرکت از مقابل مسجد امام رضا علیه السلام
💠 جهت حضور در برنامه کافی است به ایدی های زیر پیام دهید
@bas_dorm برادران
@misagh_fum خواهران
🇮🇷🆔 @kanoon_misagh
🇮🇷🆔 @fajr_bas
🇮🇷🆔 @basfum
🔍 اروپا مدعی حقوق زنان، حقیقت دارد؟!
🎯 از سوئد، آرزوی مهاجران، بشنویم.
🗣 نشست صمیمانه و شنیدن تجربه زیسته از زبان بانوی دانش آموخته کارشناسی ارشد رشته معماری از دانشگاه کتهو سوئد (KTH)
🗓 زمان: دوشنبه ۲۰ آذر_ ساعت ۱۲
مکان: دانشکده علوم، تالار سعادت
👤برای اطلاع بیشتر با آیدی زیر در ارتباط باشید:
@ad_bas_science
🆔 @basfum
🆔 @bas_science
#چند_خط_عاشقی
بر حاشیه برگ شقایق بنویسید
گل تاب فشار در و دیوار ندارد...🥀
📣 مسابقه دلنوشته فاطمی
📌 به مناسبت ایام شهادت بانوی دوعالم حضرت فاطمه الزهرا (سلام الله علیها)
🔸در قالب هایی از قبیل:
- دلنوشته
-شعر
- داستان کوتاه
و...
🔹 آثار شما پس از ارسال در کانال گذاشته شده و اثر برتر توسط خود بچه ها انتخاب خواهد شد.
📆 مهلت ارسال آثار تا ۲۶ آذر ماه
🏆 به همراه جایزه ویژه کمک هزینه سفر کربلا ‼️
🖇شرکت برای عموم آزاد است.
👤 کسب اطلاعات بیشتر از طریق:
🆔 @ad_bas_science
#دلنوشته_های_فاطمی
#چند_خط_عاشقی
#فاطمیه_۱۴٠۲
🆔 @basfum
🆔 @bas_science
داستان بانوی آسمان
نویسنده: زکیه سلیمی زرندی
دانشجوی کارشناسی ارشد رشته علوم ارتباطات اجتماعی
در یک شهر بزرگ و پر از هیاهو، جوانی آرام و با استعداد به نام محمد زندگی میکرد. او یک هنرمند نقاش بود و با طراحیهای خود، جلوههای زیبایی به دیوارهای خیابان شهر به تصویر میکشید اما محمد، از دل زندگی و هنر خود احساسی عمیقتر را دنبال میکرد.
یک روز، هنگامی که نور آفتاب نگاه او را به یک دیوار خالی افکند، ایدهای برای یک نقاشی جدید در ذهنش ایجاد شد. این بار، او تصمیم گرفت تا با طراحیای شگفتانگیز و حماسی، داستان شهادت حضرت زهرا (سلاماللهعلیها) را بر دیواری که تا به حال خالی بوده، به نمایش بگذارد.
محمد کارش را آغاز کرد و روایتی حزنانگیز را به تصویر میکشد:
آسمان با خورشیدی گرم و صاف، تازه نمایان شده بود اما در دل خانهی اهل بیت عصمت و طهارت، آسمان لحظهای از ابر خالی نبود.
در آن لحظه محنتزده از تاریخ، حضرت زهرا (سلاماللهعلیها) با صدایی آهسته از درون خانهاش خارج شد.
صدای قدمهایش، موسیقیای از درد و صبر میساخت.
حضرت زهرا(س)، ایستاده در برابر پسر کوچکش، با چشمانی پر از عشق و حنان نگاه میکرد.
حسین نگاهی به چشمان مادرش انداخت و در همان لحظه، یک جرقه از دل نازک حضرت زهرا(س) در آتش فداکاری فرو رفت.
آسمان اشکهایی بارانی از غم به زمین فرو میفرستاد.
لحظهی شهادت فرا رسید.
پردههای معصومیت، پیش از آنکه یک دم تازه بنوازد، سر به سرای شهادت او افتاد.
گلهای باغ به سردی دستان عدلخواهان تراشیده شدند.
حضرت زهرا با لبخندی مهربان و چشمانی پر از ایمان، به اهل بیت عصمت و طهارت وداع گفت.
خاک پای مطهر حضرت زهرا، زمینی پاک و مهتابی شد.
اما در دل هر گلبرگی که از آن زمین خارج شد، بویی از معنویت و صداقت حضرت زهرا باقی ماند.
اشکهای آسمان نیز به قطراتی از رحمت و مهربانی تبدیل شدند و بر گلستان شهادت افتادند.
این نقاشی محمد چشم هر رهگذری را به خود جلب میکرد. از آن روز، هر کسی که از نقاشی "بانوی آسمان" عبور میکرد، قلبش با عشق و اراده به سوی اخلاق و مبارزه با ظلم پر میشد.
محمد توانسته بود با هنر خود، در دل مردم، عشق و اراده به میراث اخلاقی حضرت زهرا (سلاماللهعلیها) را جاودان کند.
این اثر محمد همان چیزی بود که سالها برای رسیدن به معنایی دیگر از زندگی به دنبالش بود.
#چند_خط_عاشقی
#یا_فاطمه_الزهرا
إِلَهِی عَظُمَ الْبَلاءُ وَ بَرِحَ الْخَفَاءُ وَ انْکشَفَ الْغِطَاءُ
وَ انْقَطَعَ الرَّجَاءُ وَ ضَاقَتِ الْأَرْضُ وَ مُنِعَتِ السَّمَاءُ
وَ أَنْتَ الْمُسْتَعَانُ وَ إِلَیک الْمُشْتَکی وَ عَلَیک الْمُعَوَّلُ فِی الشِّدَّةِ وَ الرَّخَاءِ
اَللَّــهُمَّ صَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ أُولِی الْأَمْرِ الَّذِینَ فَرَضْتَ عَلَینَا طَاعَتَهُمْ وَ عَرَّفْتَنَا بِذَلِک مَنْزِلَتَهُمْ
فَفَرِّجْ عَنَّا بِحَقِّهِمْ فَرَجا عَاجِلا قَرِیبا کلَمْحِ الْبَصَرِ أَوْ هُوَ أَقْرَبُ
یا مُحَمَّدُ یا عَلِی یا عَلِی یا مُحَمَّدُ
اِکفِیانِی فَإِنَّکمَا کافِیانِ وَ انْصُرَانِی فَإِنَّکمَا نَاصِرَانِ
یا مَوْلانَا یا صَاحِبَ الزَّمَانِ
اَلْغَوْثَ الْغَوْثَ الْغَوْثَ
أَدْرِکنِی أَدْرِکنِی أَدْرِکنِی
السَّاعَةَ السَّاعَةَ السَّاعَةَ
الْعَجَلَ الْعَجَلَ الْعَجَلَ
یا أَرْحَمَ الرَّاحِمِینَ بِحَقِّ مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ الطَّاهِرِینَ
#شب_سی_و_هشتم_چله
#قول_مردانه
#قسمت_ششم
۱ آذر
دعایم مستجاب شد خبری از تو آمد ولی نه خودت. نه حتی تماست. بلکه رفقای جبهه ات خبر آوردند..
اگر مردانه پشت در بود؛ نمیگذاشتی من دم در بروم. اما، این بار خودت مردهارا فرستاده ای..!
چه درد بزرگیست خانه ای که مرد نداشته باشد.
دستشان ساک خرید بود. چند تا میوه داخل پاکت و چند سیر گوشت و کمی پول آوردند.
گفتند: انگار بازار را ملخ زده! گوشت و میوه خیلی کمیاب شده..
آنها خجالت زده بودند که مقدار کمی با خود آورده اند و من خجالت زده از لطفشان.
همان لحظه اول تا چشمشان به من خورد؛ فوری نگاه دزدیدند.دوستانت هم مثل تو با حیایند.
شرمنده بودند که چرا زودتر نیامدند.آدرس خانه را تا به حال نمیدانستند.خودت که بهوش آمدی اول پرسیده ای که امروز چه روزیست و بعد هم سفارش ما را کرده ای..
گفتم: اگر اینها را تو فرستادی؛ پس چرا خودت نیامدی؟
گفتند: بیشتر ازینها به تو مدیونند! اما نگفتند چه کرده ای که همانجا هم دل همه را برده ای؛ همانطور که اینجا دل مرا...
گفتند: سرت شلوغ است!
گفتم: پس چرا تماس نمیگیرد؟حتی همین قدر هم فرصت ندارد؟
یکیشان مِن و مِن کرد. کمی به دیگری نگاه کرد؛ بعد هم سرش را پایین انداخت و گفت که مجروح شدی..
گفتم: میدانم پایش!
با تعجب به هم و بعد به من نگاه کردند. پرسیدند: آیا تماس گرفتی؟ گفتم: نه.
بالاخره گفتند که بین عراقیها گرفتار شدی و پایت هم در عملیات جا گذاشته ای و بخاطر رفتن خون بیهوش بودی.
فکر کردند که مُرده ای ولی بقیه زنده هارا به اسارت بردند..
بعد هم خبر دادند که در بیمارستان صحرایی بستری هستی. من نمیدانم صحرایی یعنی چه اما خدارا شکر کردم که تو زنده ای؛
قولت سرجایش است اما به تعویق افتاده..
و آنها نمیدانستند چه چیز این وضعیت شکر دارد!
۲آذر
خانه را دوباره می سابم. امروز و فرداست که بیایی هرچند کمی دیر اما حق داری جنگ است.
اگر از بیمارستان مرخصت کنند چندوقتی را احتمالا پیش منو نورا میمانی. خوشحالم هرچند تمام تو برنگردد؛ باز پای عهدت بمانی و بیایی.
نورا را به آغوش میکشم. سعی میکنم بدون اینکه اشک بریزم و صدایم بلرزد؛ برایش لالایی بخوانم.
لالا لالا، گل مادر
لالا لالا، نورِ بابا
لالا لالا، چشات گرمه
مادر، دورت بگرده
لالا لالا، دل مادر، پُرِ درده
بابات هم آخر، برمیگرده..
honey✍🏻
🆔 @basfum
🆔 @bas_science