#قول_مردانه
#قسمت_هشتم
بیمارستان صحرایی را صدام زده..
تعداد شهدا و مجروحان مشخص نیست.
وحشت کردم.. ای کاش به خانه برای مداوا برمیگشتی تا خودم پرستاریت کنم. گفتم کی؟
گفت: دیشب زدند.
حالا فهمیدم چرا دوستانت آمدند از دعوتم و گرفتن انارها خجالت کشیدند.
فکر میکنم که دیگر برنمیگردی؛ انگار برخلاف قبل بدقول شده ای..
۲۵ آذر
بوی باروت، بوی دود، بوی خون تازه و بوی گوشت سوخته..
حتی چشم هایت را هم ببندی؛ باز هم جنگ را احساس میکنی. اینجا هیچ چیزی بوی زندگی نمیدهد. زن همسایه به من بیشتر سر میزند. اما خانه بوی مرگ میدهد. اگر نورا نبود هیچ دلیلی برای بلند شدن از رختخواب نداشتم. گاهی خداراشکر میکنم که نورا هست. به عکست روی دیوار نگاه میکنم که موهایت مثل همیشه شانه زده و مرتب است. لبخند میزنی به من به نورا، شاید میخواهی بگویی که من حضور دارم و شما را میبینم. شاید هم میخواهی بگویی که من تنها نیستم.
قرار است با زن همسایه برای تقویت جبهه کارکنیم. عده ای نشسته اند و کلاه میبافند هوا بشدت سرد شده است. کسانی هم هستند که ساندویچ آماده میکنند. کمی نخود و کشمش و قیسی آورده اند مخلوط و بسته بندی می کنیم. شاید در فرسنگها پیاده روی رزمنده ها بکار بیاید.
میگوید: فکر میکنم شاید یکی ازین بسته های غذایی به یکی از پسرانم برسد.
خوشابحالش که امیدی برای دست و پا زدن و تقلا کردن دارد. میدانم تو دیگر احتیاجی به نخود و کشمشی که به دست من بسته بندی شده نداری. دستم به هیچ کاری نمیرود.
نمیدانم تنی که تا چندی پیش گرم گرم بود حالا روی کدام خاکهای سرد افتاده.
کاش برف نیاید. میدانم اگر برف تورا بپوشاند؛ هیچوقت کسی پیدایت نخواهد کرد. شاید هنوز جان در بدن داشته باشی؛ شاید یکی ازین کلاه ها به دست تو برسد. میخواهم شال گردن ببافم کلاه موهای قشنگت را نامرتب میکند!
۳۰ آذر
خبرهایی آمده.. هنوز هم نمیدانم بی خبری سخت تر بود یا این خبرهایی که پشت هم میرسند. شهید آوردند. البته چیز جدیدی نیست. اما جدید این است که من هم با شهید آشنایی دارم.
میخواهم ببینمت. بدت می آمد موهایت نامرتب باشند. میخواهم بدانم اگر کلاغی موهایت را بهم ریخته مرتبشان کنم. اجازه نمیدهند اصرار میکنم و نسبتم را میپرسند. جلوی در سردخانه ایستاده ام. دم غروب است. میدانم که طولانی ترین شب سال رسیده است. البته از سالهای پیش شب بسیار بسیار طولانی تر است.
سربازی که میلنگید رفت با بزرگترش مشورت کند.
دوباره میگویم همسرم اینجاست. گفتند ازکجا میدانی؟ گفتم که میدانم شهدای بیمارستان صحراییند. گفتند مطمئنی شهید شده؟
مکث کردم. نمیدانستم. پرسیدند اسم شهیدت چیست؟ چشمشان را به من و به پرونده های زیر دستشان جابجا میشد.عکست را از وسط دفترچه خاطرات نشانشان میدهم. مردی که نشسته نفسش را بیرون میدهد انگار خودش را آماده میکند که حرفی بزند ولی نمیداند چطور بگوید.
honey✍🏻
🆔@basfum
🆔@bas_science
هدایت شده از گروه علمی رهاورد
با حکم وزیر علوم، تحقیقات و فناوری
💢سرپرست دانشگاه فردوسی مشهد منصوب شد
🔹وزیر علوم، تحقیقات و فناوری، با صدور حکمی دکتر مسعود میرزایی شهرابی، رئیس پارک علم و فناوری خراسان رضوی را با حفظ سمت به عنوان سرپرست دانشگاه فردوسی مشهد منصوب کرد.
♦️گروه علمی رهاورد این انتخاب شایسته و بجا را به ایشان و جامعه علمی کشور تبریک گفته و آرزوی توفیقات روزافزون در پروتوی عنایات ولی نعمتمان علی ابن موسی الرضا (علیه السلام) را خواستاریم.
#گروه_علمی_رهاورد
🆔@rahavardfum
17.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
▪️▫️بخش دوم: تهدید
با این برخورد امیرالمومنین(ع)،آنان فهمیدند که آن حضرت تا جمع قرآن را به پایان نَبَرد نمیتوانند او را برای بیعت بیاورند.
از سوی دیگر حضرت زهرا(س)نیز پشت در آمد و فرمود:((قومی بد رفتارتر از شما سراغ ندارم. جنازهی رسول خدا (ص) رها کردید و کار را بین خود تمام کردید بدون آنکه از ما دستوری بخواهید و به حق ما پایبند باشید.))
عمر در جواب حضرت گفت:((این چه گروهی است که در خانهی تو جمع شرهاند؟ اگر به اجتماع اینان پایان ندهی،خانه را بااهلش به آتش میکشم))!
آنگاه به یارانش گفت:((اینان را با مردهشان رها کنید))!سپس بازگشتند و چند روز دربارهی بیعت امیرالمومنین(ع) سکوت کردند.
#ریحانه_النبی
@basfum
@bas_science
#گزارش_تصویری
پویش نذر فاطمی
"ای احمد! اگر تو نبودی افلاک را خلق نمیکردم و اگر علی نبود تو را خلق نمیکردم و اگر فاطمه نبود شما دو نفر را خلق نمیکردم"
حدیث قدسی
تهیه نذری عدسی به همت بسیج دانشجویی دانشکده علوم
#یا_فاطمه_الزهرا
🆔 @basfum
🆔 @bas_science
🔷🔸یارانِ یار🔹🔶
#چند_خط_عاشقی بر حاشیه برگ شقایق بنویسید گل تاب فشار در و دیوار ندارد...🥀 📣 مسابقه دلنوشته فاطمی
《اشک شعله》
میخواهم شرح واقعه کنم اما در ابتدا خود را به شما معرفی میکنم؛ آری،من آتشم!همان آتشی که شعله هایش درِ خانهی زهرا و اولاد پیامبر را احاطه کرده بود.
این بار ماجرا را از زبان من بشنوید. هرچند غم پرورم و حوصلهی شرح قصه نیست....
کاش میتوانستم امتناع کنم،کاش همچون آتشِ ابراهیم میتوانستم بر زهرا گلستان شوم و او را غرق در آرامش کنم.
اما...
اما اینبار تقدیر قصد رسوایی من را داشت.
نزن نامرد،نزن!
در را که با من سوزاندی دیگر چرا لگد بر آن میزنی؟
نزن که میخِ در به پهلوی فاطمه رفت.
آخ راستی محسنش..
آخ:)💔
چگونه توانستید انقدر پست باشید که دختر پیامبرتان را اینگونه بین در و دیوار پر پر کنید؟!
دیگر زبانه نمیکشیدم،اکنون خاکستری بودم به زیر قدم های علی (ع) و اولادش و این شرف داشت به آتش بودن بر درِ خانهی او..
حتما از عشق علی و فاطمه بسیار شنیدید اما بدانید که شنیده هایتان شاید قطرهای باشد از این دریای بیکران دلدادگی این دو.
او فرزندانش را به صبر رهنمود میکرد اما مگر خودش تاب میآورد؟
یاعلی،کاش حداقل چاهی بودم که مرحم دردهایت باشم..
اما نمکی شدم بر زخمت که هربار مرا میبینی اشک از دیدگانت سرازیر میشود
بمیرم مولای من برای دلت!
دیگر توان ادامه دادن نیست آنچه شرط بلاغ بود با شما گفتم.
اما این راهم بدانید که من و آب بایکدیگر پیمان اخوت بستیم،همان زمان که ناتوان در یاری خاندان پیامبرمان بودیم.
من در کوچه های کوفه و او در کربلا...
#چند_خط_عاشقی
#یا_فاطمه_الزهرا
7.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
▪️▫️مرحله ی سوم اتمام حجت و خبر غصب فدک
همان شب که در آن روز از یک سو برای بیعت اجباری آمدند و از سوی دیگر خبر غصب فدک رسید،امیرالمومنین(ع) برای آخرین بار حضرت زهرا (س)را بر مرکبی سوار کرد و دست امام حسن و امام حسین(ع) را گرفت و بر در خانه های مهاجرین و انصار رفتند.
آن حضرت حق خویش یادآور شد و آنان را به یاری فراخواند،اما جز همان چهار نفر کسی برای یاری نیامد.
#ریحانه_النبی
@basfum
@bas_science
#قول_مردانه
#قسمت_نهم
دست آخر صندلی میگذارند.
همان جوان، لنگان برایم یک استکان چای اورده است. کمی از چای روی سینی ریخته. با دست لرزانش جلویم میگذارد. میگویم این همه دست دست کردن برای چیست؟ میدانم که اینجاست.
همیشه همین بود. از سرکار هرساعتی میرسیدی حضورت را اول کوچه حس میکردم. نیازی نبود که در را بزنی قبل از آن خودم را رسانده بودم. پشت در صدای پاهایم را که سعی میکردم آهسته باشد باز میشنیدی. انگار حس تو هم میگفت که به استقبالت آمده ام. آهسته سلام میکردی و منتظر میشدی تا در را بگشایم وپذیرای لبخند تو باشم.
این بار هم لبخند میزنی؟ میدانم که اینجایی..
هنوز هم مرددند. بلند میشوم به سمت دری میروم که قلبم نشانم داده. با اشاره پیرمردی که آنجاست سرباز بالاخره در را باز میکند. اما هرچند دقیقه با تعجب نگاهم میکند و میپرسد چه کسی به شما گفته که شهیدتان اینجاست؟
میگویم: خودت نشانم میدهی و گمان میکند که به سرم زده یا دیوانه شده ام.
فکر میکنم تازه کار است وگرنه میفهمید که همه همسران و مادران شهدا پاره تنشان را میشناسند.
کشوی فلزی پایین ترین طبقه را میکشد. اینجا چقدر سرد است. همیشه از سرما فراری بوده ای؛ چطور اینجا خوابیده ای؟ جای پتو پلاستیک پیچت کرده اند.
میخواهم روی ماهت را ببینم ولی سرباز امتناع میکند و خودم پلاستیک را کنار میزنم انگشترت هنوز در دستت هست همان عقیقی که رویش یامهدی ادرکنی حک شده بود و هدیه کرده بودم.
اما دستت به جای کنار بدنت روی سینه ات است. مثل عمویم عباس(ع) بی دست شده ای..
روی ماهت شاید داغ دلتنگی ام را آرام کند. پلاستیک را بیشتر کنار میزنم اما جای موهایت خالیست! کلاغها موهایت را برده اند که هیچ تکه ای از صورتت را هم با پنجه هایشان کنده و برده اند..
دلم میخواست برای آخرین بار که شده ببینمت اما جز لبهایت چیزی از صورتت پیدا نیست. دست روی لبها و گلویت میکشم و امتدادش را میکشم تا روی انگشتهایت و انگشترت.
سرباز بالای سرم بینی اش را بالا میکشد و رو میگرداند فکر کنم گریه میکند جوان است صبور نیست. تو را همه طور دیده بودمت؛ اما همیشه مرتب.
این بار اولین باریست که موهایت را به باد داده ای و دست و لباست نشُسته است!جای پای راستت هم در زیر پلاستیک خالیست. انگار گرگها و شغال ها بدجور دوره ات کرده بودند.
سیر کنارت مینشینم و حرفهای ناگفته میانمان را یکی یکی میزنم. سرباز میداند صحبت طولانیست میرود که عروس و دامادی که عمر زندگیشان به دوسال هم نکشید برای خداحافظی تنها باشند.
"یامهدی ادرکنی" انگشترت را به عنوان تنها یادگاری از پدر برای نورا برمیدارم.
honey✍🏻
🆔 @basfum
🆔 @bas_science
#گزارش_تصویری
من آنجا بودم
بیان خاطرات و تجارب زیسته با بانوی دانش آموخته دانشگاه کتهو.
📌زمان: دوشنبه 20 آذر ماه
📌مکان: دانشکده علوم
"اونجا اساتیدی هم هستن که درک و شعور بالایی دارن.
ما یه سفر علمی داشتیم و من برای این سفر دغدغه داشتم چون میدونم سیستم سفر اینا اینجوریه که شبش بزن و بکوبه و صبحش میرن سراغ درسو اینا و من به استادم گفتم من یسری محدودیت هایی دارم(یه زمان مشخصی نماز میخونم، جای مختلط نمیخوابم، سر سفره های این مدلی نمیشینم) استادم گفتن؛ خوب کاری کردی به ما گفتی و
جای دختر و پسرا رو جدا کردن و درک و شعور اینو داشتن که من جایی وایمیستم نمازمو میخونم حالا این یه نکته بود ولی نه اینکه بگم همه استادا اینطورین؛ نه..."
🆔 @basfum
🆔 @bas_science