17.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
▪️▫️بخش دوم: تهدید
با این برخورد امیرالمومنین(ع)،آنان فهمیدند که آن حضرت تا جمع قرآن را به پایان نَبَرد نمیتوانند او را برای بیعت بیاورند.
از سوی دیگر حضرت زهرا(س)نیز پشت در آمد و فرمود:((قومی بد رفتارتر از شما سراغ ندارم. جنازهی رسول خدا (ص) رها کردید و کار را بین خود تمام کردید بدون آنکه از ما دستوری بخواهید و به حق ما پایبند باشید.))
عمر در جواب حضرت گفت:((این چه گروهی است که در خانهی تو جمع شرهاند؟ اگر به اجتماع اینان پایان ندهی،خانه را بااهلش به آتش میکشم))!
آنگاه به یارانش گفت:((اینان را با مردهشان رها کنید))!سپس بازگشتند و چند روز دربارهی بیعت امیرالمومنین(ع) سکوت کردند.
#ریحانه_النبی
@basfum
@bas_science
#گزارش_تصویری
پویش نذر فاطمی
"ای احمد! اگر تو نبودی افلاک را خلق نمیکردم و اگر علی نبود تو را خلق نمیکردم و اگر فاطمه نبود شما دو نفر را خلق نمیکردم"
حدیث قدسی
تهیه نذری عدسی به همت بسیج دانشجویی دانشکده علوم
#یا_فاطمه_الزهرا
🆔 @basfum
🆔 @bas_science
🔷🔸یارانِ یار🔹🔶
#چند_خط_عاشقی بر حاشیه برگ شقایق بنویسید گل تاب فشار در و دیوار ندارد...🥀 📣 مسابقه دلنوشته فاطمی
《اشک شعله》
میخواهم شرح واقعه کنم اما در ابتدا خود را به شما معرفی میکنم؛ آری،من آتشم!همان آتشی که شعله هایش درِ خانهی زهرا و اولاد پیامبر را احاطه کرده بود.
این بار ماجرا را از زبان من بشنوید. هرچند غم پرورم و حوصلهی شرح قصه نیست....
کاش میتوانستم امتناع کنم،کاش همچون آتشِ ابراهیم میتوانستم بر زهرا گلستان شوم و او را غرق در آرامش کنم.
اما...
اما اینبار تقدیر قصد رسوایی من را داشت.
نزن نامرد،نزن!
در را که با من سوزاندی دیگر چرا لگد بر آن میزنی؟
نزن که میخِ در به پهلوی فاطمه رفت.
آخ راستی محسنش..
آخ:)💔
چگونه توانستید انقدر پست باشید که دختر پیامبرتان را اینگونه بین در و دیوار پر پر کنید؟!
دیگر زبانه نمیکشیدم،اکنون خاکستری بودم به زیر قدم های علی (ع) و اولادش و این شرف داشت به آتش بودن بر درِ خانهی او..
حتما از عشق علی و فاطمه بسیار شنیدید اما بدانید که شنیده هایتان شاید قطرهای باشد از این دریای بیکران دلدادگی این دو.
او فرزندانش را به صبر رهنمود میکرد اما مگر خودش تاب میآورد؟
یاعلی،کاش حداقل چاهی بودم که مرحم دردهایت باشم..
اما نمکی شدم بر زخمت که هربار مرا میبینی اشک از دیدگانت سرازیر میشود
بمیرم مولای من برای دلت!
دیگر توان ادامه دادن نیست آنچه شرط بلاغ بود با شما گفتم.
اما این راهم بدانید که من و آب بایکدیگر پیمان اخوت بستیم،همان زمان که ناتوان در یاری خاندان پیامبرمان بودیم.
من در کوچه های کوفه و او در کربلا...
#چند_خط_عاشقی
#یا_فاطمه_الزهرا
7.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
▪️▫️مرحله ی سوم اتمام حجت و خبر غصب فدک
همان شب که در آن روز از یک سو برای بیعت اجباری آمدند و از سوی دیگر خبر غصب فدک رسید،امیرالمومنین(ع) برای آخرین بار حضرت زهرا (س)را بر مرکبی سوار کرد و دست امام حسن و امام حسین(ع) را گرفت و بر در خانه های مهاجرین و انصار رفتند.
آن حضرت حق خویش یادآور شد و آنان را به یاری فراخواند،اما جز همان چهار نفر کسی برای یاری نیامد.
#ریحانه_النبی
@basfum
@bas_science
#قول_مردانه
#قسمت_نهم
دست آخر صندلی میگذارند.
همان جوان، لنگان برایم یک استکان چای اورده است. کمی از چای روی سینی ریخته. با دست لرزانش جلویم میگذارد. میگویم این همه دست دست کردن برای چیست؟ میدانم که اینجاست.
همیشه همین بود. از سرکار هرساعتی میرسیدی حضورت را اول کوچه حس میکردم. نیازی نبود که در را بزنی قبل از آن خودم را رسانده بودم. پشت در صدای پاهایم را که سعی میکردم آهسته باشد باز میشنیدی. انگار حس تو هم میگفت که به استقبالت آمده ام. آهسته سلام میکردی و منتظر میشدی تا در را بگشایم وپذیرای لبخند تو باشم.
این بار هم لبخند میزنی؟ میدانم که اینجایی..
هنوز هم مرددند. بلند میشوم به سمت دری میروم که قلبم نشانم داده. با اشاره پیرمردی که آنجاست سرباز بالاخره در را باز میکند. اما هرچند دقیقه با تعجب نگاهم میکند و میپرسد چه کسی به شما گفته که شهیدتان اینجاست؟
میگویم: خودت نشانم میدهی و گمان میکند که به سرم زده یا دیوانه شده ام.
فکر میکنم تازه کار است وگرنه میفهمید که همه همسران و مادران شهدا پاره تنشان را میشناسند.
کشوی فلزی پایین ترین طبقه را میکشد. اینجا چقدر سرد است. همیشه از سرما فراری بوده ای؛ چطور اینجا خوابیده ای؟ جای پتو پلاستیک پیچت کرده اند.
میخواهم روی ماهت را ببینم ولی سرباز امتناع میکند و خودم پلاستیک را کنار میزنم انگشترت هنوز در دستت هست همان عقیقی که رویش یامهدی ادرکنی حک شده بود و هدیه کرده بودم.
اما دستت به جای کنار بدنت روی سینه ات است. مثل عمویم عباس(ع) بی دست شده ای..
روی ماهت شاید داغ دلتنگی ام را آرام کند. پلاستیک را بیشتر کنار میزنم اما جای موهایت خالیست! کلاغها موهایت را برده اند که هیچ تکه ای از صورتت را هم با پنجه هایشان کنده و برده اند..
دلم میخواست برای آخرین بار که شده ببینمت اما جز لبهایت چیزی از صورتت پیدا نیست. دست روی لبها و گلویت میکشم و امتدادش را میکشم تا روی انگشتهایت و انگشترت.
سرباز بالای سرم بینی اش را بالا میکشد و رو میگرداند فکر کنم گریه میکند جوان است صبور نیست. تو را همه طور دیده بودمت؛ اما همیشه مرتب.
این بار اولین باریست که موهایت را به باد داده ای و دست و لباست نشُسته است!جای پای راستت هم در زیر پلاستیک خالیست. انگار گرگها و شغال ها بدجور دوره ات کرده بودند.
سیر کنارت مینشینم و حرفهای ناگفته میانمان را یکی یکی میزنم. سرباز میداند صحبت طولانیست میرود که عروس و دامادی که عمر زندگیشان به دوسال هم نکشید برای خداحافظی تنها باشند.
"یامهدی ادرکنی" انگشترت را به عنوان تنها یادگاری از پدر برای نورا برمیدارم.
honey✍🏻
🆔 @basfum
🆔 @bas_science
#گزارش_تصویری
من آنجا بودم
بیان خاطرات و تجارب زیسته با بانوی دانش آموخته دانشگاه کتهو.
📌زمان: دوشنبه 20 آذر ماه
📌مکان: دانشکده علوم
"اونجا اساتیدی هم هستن که درک و شعور بالایی دارن.
ما یه سفر علمی داشتیم و من برای این سفر دغدغه داشتم چون میدونم سیستم سفر اینا اینجوریه که شبش بزن و بکوبه و صبحش میرن سراغ درسو اینا و من به استادم گفتم من یسری محدودیت هایی دارم(یه زمان مشخصی نماز میخونم، جای مختلط نمیخوابم، سر سفره های این مدلی نمیشینم) استادم گفتن؛ خوب کاری کردی به ما گفتی و
جای دختر و پسرا رو جدا کردن و درک و شعور اینو داشتن که من جایی وایمیستم نمازمو میخونم حالا این یه نکته بود ولی نه اینکه بگم همه استادا اینطورین؛ نه..."
🆔 @basfum
🆔 @bas_science