#قول_مردانه
#قسمت_نهم
دست آخر صندلی میگذارند.
همان جوان، لنگان برایم یک استکان چای اورده است. کمی از چای روی سینی ریخته. با دست لرزانش جلویم میگذارد. میگویم این همه دست دست کردن برای چیست؟ میدانم که اینجاست.
همیشه همین بود. از سرکار هرساعتی میرسیدی حضورت را اول کوچه حس میکردم. نیازی نبود که در را بزنی قبل از آن خودم را رسانده بودم. پشت در صدای پاهایم را که سعی میکردم آهسته باشد باز میشنیدی. انگار حس تو هم میگفت که به استقبالت آمده ام. آهسته سلام میکردی و منتظر میشدی تا در را بگشایم وپذیرای لبخند تو باشم.
این بار هم لبخند میزنی؟ میدانم که اینجایی..
هنوز هم مرددند. بلند میشوم به سمت دری میروم که قلبم نشانم داده. با اشاره پیرمردی که آنجاست سرباز بالاخره در را باز میکند. اما هرچند دقیقه با تعجب نگاهم میکند و میپرسد چه کسی به شما گفته که شهیدتان اینجاست؟
میگویم: خودت نشانم میدهی و گمان میکند که به سرم زده یا دیوانه شده ام.
فکر میکنم تازه کار است وگرنه میفهمید که همه همسران و مادران شهدا پاره تنشان را میشناسند.
کشوی فلزی پایین ترین طبقه را میکشد. اینجا چقدر سرد است. همیشه از سرما فراری بوده ای؛ چطور اینجا خوابیده ای؟ جای پتو پلاستیک پیچت کرده اند.
میخواهم روی ماهت را ببینم ولی سرباز امتناع میکند و خودم پلاستیک را کنار میزنم انگشترت هنوز در دستت هست همان عقیقی که رویش یامهدی ادرکنی حک شده بود و هدیه کرده بودم.
اما دستت به جای کنار بدنت روی سینه ات است. مثل عمویم عباس(ع) بی دست شده ای..
روی ماهت شاید داغ دلتنگی ام را آرام کند. پلاستیک را بیشتر کنار میزنم اما جای موهایت خالیست! کلاغها موهایت را برده اند که هیچ تکه ای از صورتت را هم با پنجه هایشان کنده و برده اند..
دلم میخواست برای آخرین بار که شده ببینمت اما جز لبهایت چیزی از صورتت پیدا نیست. دست روی لبها و گلویت میکشم و امتدادش را میکشم تا روی انگشتهایت و انگشترت.
سرباز بالای سرم بینی اش را بالا میکشد و رو میگرداند فکر کنم گریه میکند جوان است صبور نیست. تو را همه طور دیده بودمت؛ اما همیشه مرتب.
این بار اولین باریست که موهایت را به باد داده ای و دست و لباست نشُسته است!جای پای راستت هم در زیر پلاستیک خالیست. انگار گرگها و شغال ها بدجور دوره ات کرده بودند.
سیر کنارت مینشینم و حرفهای ناگفته میانمان را یکی یکی میزنم. سرباز میداند صحبت طولانیست میرود که عروس و دامادی که عمر زندگیشان به دوسال هم نکشید برای خداحافظی تنها باشند.
"یامهدی ادرکنی" انگشترت را به عنوان تنها یادگاری از پدر برای نورا برمیدارم.
honey✍🏻
🆔 @basfum
🆔 @bas_science
#گزارش_تصویری
من آنجا بودم
بیان خاطرات و تجارب زیسته با بانوی دانش آموخته دانشگاه کتهو.
📌زمان: دوشنبه 20 آذر ماه
📌مکان: دانشکده علوم
"اونجا اساتیدی هم هستن که درک و شعور بالایی دارن.
ما یه سفر علمی داشتیم و من برای این سفر دغدغه داشتم چون میدونم سیستم سفر اینا اینجوریه که شبش بزن و بکوبه و صبحش میرن سراغ درسو اینا و من به استادم گفتم من یسری محدودیت هایی دارم(یه زمان مشخصی نماز میخونم، جای مختلط نمیخوابم، سر سفره های این مدلی نمیشینم) استادم گفتن؛ خوب کاری کردی به ما گفتی و
جای دختر و پسرا رو جدا کردن و درک و شعور اینو داشتن که من جایی وایمیستم نمازمو میخونم حالا این یه نکته بود ولی نه اینکه بگم همه استادا اینطورین؛ نه..."
🆔 @basfum
🆔 @bas_science
20.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
▪️▫️بخش سوم: هجوم
پایههای حکومت غاصبانهی سقیفه با بیوفایی مردم نسبت به اهلبیت(ع)و غصب فدک استحکام بیشتری یافته بود.
در حالیکه اهل بیت(ع)با همه ی اصحاب پیامبر(ص)اتمام حجت کرده بودند،غاصبین خلافت سعی داشتند هر چه زودتر از امیر المومنین(ع)بیعت بگیرند تا مخالفی در برابر حکومت آنان نماند،لذا برنامه های مفصلی برای است بیعت اجباری آماده کردند.
#ریحانه_النبی
@basfum
@bas_science
#گزارش_تصویر
دادیم به حکّاک عقیق دل و گفتیم
حک کن به عقیق دل ما «حضرت زهـ🖤ـرا»
روز پنجم موکب عشاق الفاطمة به همت بسیج دانشجویی دانشکده علوم در دهه دوم فاطمیه
#یا_فاطمه_الزهرا
#بسیج_دانشجویی_دانشکده_علوم
🆔 @basfum
🆔 @bas_science
📸 | #گزارش_تصویری
🔖 برگزاری کارگاه جمع بندی و رفع اشکال
#ریاضیعمومی۱
🔹بسیج دانشجویی دانشکده علوم پایه دانشگاه فردوسی مشهد
🧬 @basfum ⚗️
🎢 @bas_science ⛏