eitaa logo
🔷🔸یارانِ یار🔹🔶
162 دنبال‌کننده
1هزار عکس
210 ویدیو
9 فایل
کانال بسیج دانشجویی دانشکده علوم پایه دانشگاه فردوسی 🔴 برای برداشتن گام‌های استوار در آینده باید گذشته را درست شناخت! 🔴 مقام معظم رهبری (حفظه الله) 🇮🇷 ♟🪖⚘️ کانال تلگرام👇 https://t.me/bas_science ارتباط با ما👇 @ad_bas_science
مشاهده در ایتا
دانلود
دادیم به حکّاک عقیق دل و گفتیم حک کن به عقیق دل ما «حضرت زهـ🖤ـرا» روز پنجم موکب عشاق الفاطمة به همت بسیج دانشجویی دانشکده علوم در دهه دوم فاطمیه 🆔 @basfum 🆔 @bas_science
📸 | 🔖 برگزاری کارگاه جمع بندی و رفع اشکال 🔹بسیج دانشجویی دانشکده علوم پایه دانشگاه فردوسی مشهد 🧬 @basfum ⚗️ 🎢 @bas_science
بر حاشیه برگ شقایق بنویسید گل تاب فشار در و دیوار ندارد...🥀 📣 مسابقه دلنوشته فاطمی 📌 به مناسبت ایام شهادت بانوی دوعالم حضرت فاطمه الزهرا (سلام الله علیها) 🔸در قالب هایی از قبیل: - دلنوشته -شعر - داستان کوتاه و... 🔹 آثار شما پس از ارسال در کانال گذاشته شده و اثر برتر توسط خود بچه ها انتخاب خواهد شد. 📆 مهلت ارسال آثار تا ۲۶ آذر ماه 🏆 به همراه جایزه ویژه کمک هزینه سفر کربلا ‼️ 🖇شرکت برای عموم آزاد است. 👤 کسب اطلاعات بیشتر از طریق: 🆔 @ad_bas_science ٠۲ 🆔 @basfum 🆔 @bas_science
بانوی دانش آموخته.m4a
حجم: 43.9M
من آنجا بودم ⭕️ در سوئد معمولا به افرادی که اتباع آنجا نیستند، شغل های مهم نمیدهند، مگر در صورت اجبار... ⭕️ در مورد آزادی بیان، فرد شاغل حق ندارد که در موارد سیاسی اظهار نظر کند، وگرنه شغل خود را از دست میدهد.(تجربه شخصی ایشون،با نوشتن جمله "In the name of God" بر روی گزارش کارشان،درسشان را افتادند. ) برگزاری کرسی صمیمانه با محوریت موضوع وضعیت زنان در غرب از زبان بانویی با تجربه زیسته از سوئد مورخ 20 اذر ماه 🆔 @basfum 🆔 @bas_science
اعتراف می‌کنم بریده ام. می‌خواستم بنویسم، اما نشد. اصلا کار من نیست از جراحات شما نوشتن! خودم که نَفَسَم بُریده هیچ، واژه ها همینکه فهميدند موضوع جسم رنج کشیده شماست، به یاری قلم نیامدند؛ از هوش رفتند. از درد و زخم های شما نوشتن یک دل محکم می‌خواهد؛ من دلم لرزیده مادر... نه تنها دلم، لرزه افتاده بر تمام تنم. من طاقت شنیدن ندارم، چه برسد به اینکه خود بنویسم چه بر سر شما... الهی بشکند‌ دستش مادر؛ الهی قلم شود پایش مادر؛ بریده باد صدایش مادر... راستی دور سرتان بگردم، حالتان بهتر است؟ مادرِ ریحانه‌‌ی من دردتان به جانِ من مرهم دارد این زخم ها؛ تسکین دارد این درد ها؛ پایان شب سیه، سپید است. به قولِ پدر بزرگوارتان : اِبشِری یافاطمه فَاِنَّ المَهدی‌ مِنک @basfum @bas_science
🔷🔸یارانِ یار🔹🔶
#چند_خط_عاشقی بر حاشیه برگ شقایق بنویسید گل تاب فشار در و دیوار ندارد...🥀 📣 مسابقه دلنوشته فاطمی
بسم الله الرحمن الرحیم دلنوشته فاطمی این روزها روزهای بی مادر شدن حسنین و زینبین علیهما السلام است، روزهای بی یاور شدن علی علیه السلام است. فاطمه جان! می‌دانی با رفتنت چه بر سر اهل خانه می‌آید؟؟ می‌دانی قرار است چه داغی بر دل فرزندان و تنها یار و یاورت بنشید؟؟ آیا بازهم صلاح است که دعای عجل وفاتی را زیر لب زمزمه کنی؟ حتما صلاح بوده :( آخر فاطمه کاری نمی‌کند که مورد پسند پروردگارش نباشد! حتما فکر همه چیز را کرده‌ای!! فاطمه جان امروز می‌خواهم دخترانه با تو نجوا کنم، آخر می‌دانی ما هم این روزها عزیزِ جوان از دست داده‌ایم😭 گوشه‌ای از روضه‌های مصور شما را به چشم دیده‌ایم💔 دقیقاً کجایش را ؟؟ می‌گویم .... امسال ما هم مادر در بستر افتاده دیده‌ایم، مادری که مدت‌ها درد پهلو امانش را بریده بود، مادری که جسمش آنقدر نحیف شده بود که به ضربه ناخنی می‌شکست، مادری که اتفاقاً بدن و بازویش هم کبود شده بود، مادری که وقت راه رفتن دست به دیوار می‌گرفت! اما...! اما زهرا جان او هم مانند شما در کنار بچه‌ها حرفی از این دردها نمی‌زد! طوری وانمود می‌کرد که انگار در بهترین حالت ممکن است، با بچه‌ها می‌گفت، با بچه‌ها می‌خندید، دست بر سر بچه‌ها می‌کشید، و همراهی‌شان می‌کرد. خودش در را به روی همسرش باز میکرد! بگذریم... کاش قصه همینجا تمام می‌شد! آخر زهرا جان... ما هم مثل فرزندان شما بالای بستر مادر، امید به خوب شدن و شفای عاجلش داشتیم 🥲 به نفس‌های به شماره افتاده شما قسم!! نفسمان را حبس می‌کردیم تا صدای نفس‌های ریز ریزش را بشنویم. آخر نفس‌هایمان بند بود به نفسش😭 اما می‌دانم آن لحظه‌ها آنقدر برایش سخت بوده و درد داشت که او هم زیر لب عجل وفاتی را زمزمه می‌کرده است🥺 رسیدیم به لحظه‌های آخر... همیشه سختی غسل و کفن و لحظه‌های جان سپردن، در ذهن ما روضه‌های شما را تداعی می‌کرد آن لحظه که بچه‌ها دور شما بودند و اما علی هنوز بی‌خبر بود از تنهاییش!! آن لحظه‌ای که به فضه سپرده بودید اگر صدایتان کرد و جوابی نشنید علی را خبر کند! آن لحظه که به علی خبر دادند و علی در راه مسجد بارها با صورت به زمین خورد... شوخی نبود هااا، یک مرد جنگی که درِ خیبر را به یک اشاره بلند می‌کرد، حالا توان راه رفتن نداشت، هی بلند می‌شد و هی می‌افتاد 😓 حتماً آن لحظه‌ها داشته دنیای بی فاطمه‌اش را تصور می‌کرده🌏 علی آن لحظه چه باید میکرد؟ جنازه شما را بغل می‌کرد یا بچه‌های داغ دیده را؟ زهرا جان شما دنیای علی بودید🥺😭 حالا از سخت‌ترین لحظه‌ها می‌گویم... کاش مادرانه همراهیم کنید بتوانم داغ این روزهای تلخم را به قلم بیاورم🖋 لحظه احتضار عزیزمان... لحظه‌ای که عزیزمان بین این دنیا و آن دنیا بود... خیلی سخت بود دیدن این صحنه‌ها😭 دیدن مادری که چند شب در خانه جلوی چشم فرزندان ناله‌ میزد و نفس‌هایش به شماره افتاده بود ...! لحظه‌ای که شوهر پاره تن و چراغ خانه‌اش را رو به قبله می‌کند برای راحت‌تر جان سپردن! چقدر سخت بود دعا کردن بالای بستر مادری برای جان دادن😭 آن لحظه شبیه علی شده بودیم، سوره یاسین را می‌خواندیم اما هنوز به نصفه نرسیده بود که مجدد آن را شروع‌می‌کردیم. انگار دلمان نمی‌آمد تمامش کنیم، آخر توان دل کندن نداشتیم💔 و چه قدر سخت‌تر بود که می‌دیدیم حال بچه‌های مضطرب را که دور بالین مادر نشسته بودند و آرام اشک می‌ریختند🥲 خانم جان...! آنجا بود که حال فرزندان شما را درک کردم😭 این لحظه‌ها برای دخترهایش جوری درد داشت و اما برای پسر جور دیگری...! تازه پسری که مثل امام حسن علیه السلام، کتک خوردن مادر و ماجرای کوچه را ندیده است، پسری که سیلی خوردن مادر ندیده ! پسری که مادرش را زیر دست و پای نامحرم ندیده است! خلاصه بگویم، که دلم تاب جزئیات آن روز را ندارد😔 شده بود لحظه‌ ی دل کندن از این دنیایی که علی آن را ناچیزترین چیز معرفی کرده بود! فقط همین قدر می‌گویم: داشتم حدیث کسا می‌خواندم و رسیدم به عبارت《هم فاطمه و ابوها و بعلها و بنوها 》داشتم شما و عزیزان دلتان را به عزیزمان تلقین می‌دادم! که از گوشه چشم محتضر اشکی جاری شد و لبخندی به لب آمد و نفسش رفت 🥲💔 حالا چه کسی خبر را به همسر بدهد؟؟ که به بچه‌های کوچکش بگوید که برای همیشه محروم از مادر شده اند؟! انگار داشتم جان می‌دادم😭انگار نفسم بالا نمی‌آمد🥲 در این آشوب و گیجی و داغِ جگر، فقط دلم را جای شما و عزیزان شما گذاشتم از شما توانی طلب کردم تا بتوانم عزیزان مصیبت دیده اش را آرام کنم..! هرچند خبر بد که گفتن ندارد...
🔷🔸یارانِ یار🔹🔶
#چند_خط_عاشقی بر حاشیه برگ شقایق بنویسید گل تاب فشار در و دیوار ندارد...🥀 📣 مسابقه دلنوشته فاطمی
اما گفتیم💔 هنوز یادم هست وقتی همسرش خبر را شنید، از در اتاق تا به جنازه برسد چندین بار به زمین افتاد و بلند شد! یاد علی افتادم، خبر مرگ شما را که شنید از مسجد تا به خانه هی با صورت به زمین می‌افتاد😭 خبر به بچه ها که رسید...! اینجا دیگر دلم ترکید و اشکم بند نمی آمد💔 چنان مادر بی جان را در بغل گرفته بودند و التماس میکرند که انگار قرار بود همراه مادرشان جان بدهند!! چه صحنه های آشنایی بود ، قبلا مثلش را در روضه های شما شنیده بودم ... حال و روز زینبین و حسنین هم همین بود دیگر🖤 آخ از آن التماس های بی تکرار...😭 آخ از غم آن لحظه...😭 آخ از خانه ی بی مادررر😭 باز خدا را شکر که همسرش غسل دادنش را ندید... اگر زخم پهلویش را می‌دید، اگر بازوی کبودش را می‌دید، و اگر بدن بی‌جان همسرش را غسل می‌داد، شاید دلش تاب نمی‌آورد و جان را تسلیم می‌کرد. اما امان از لحظه تشییع و دفن ،لحظه وداع بچه‌ها، خواهرها ، برادرها، مادرش و... با عزیز چهل ساله شان، خیلی جوان بود اما ۱۸ ساله نبود🥲 فاطمه جان..! دور و بر بچه هایش خیلی شلوغ بود، کلی آدم همدردی می‌کردند با دردِ دلشان. اما بمیرم برای آن غسل و تشییع شبانه شما...🥲 بمیرم برای تنهایی بچه‌های شما...💔 فدای غربت علی بشوم که رنج آن روزها را به تنهایی به دوش می‌کشید😭 بمیرم برای آن لحظه‌ای که علی یک چشمش دوخته به پاره تنش در کفن بود و چشمی هم به یتیمان شما داشت🥺 اینجا بچه‌هایش بلند بلند گریه می‌کردند و کسی شکایتی نداشت!! از هیچ چیز هم نمی ترسیدند! اما امان از آستین به دهان گریه کردن فرزندان شما😭 خدا لعنت کند کسانی را که در آن لحظه، داغ را برای اهل خانه شما سنگین‌تر کردند🥺💔 بس است دیگر‌...😔 خانم جان...! امسال فاطمیه، روضه‌های شما بدجور سنگینی می‌کرد بر قلب داغدارمان🖤 انگار تمام روضه‌ها را درک می‌کردیم! امسال آتش به جانمان می‌افتاد وقتی روضه خوان، روضه در بستر افتادن شما را می‌خواند! وقتی به روضه غسل و تشیع می رسید دیگر رمقی نبود برای گریه کردن🥲 انگار تمام وجودم امسال عزادار شما بود. حالا کلام آخر... زهرا جان...! دلتنگی بیچاره کرده ما را🥲😭 می شود مادرانه در آغوشمان بگیری تا کمی قلب ترک خورده‌مان التیام بیابد؟! می‌شود حالا پای صحبت‌های مادر و دختری ما بنشینی؟! و چاره‌ای برای بغضی که راه نفسمان را بند آورده و اشکی که در خفا می‌ریزیم باشید؟! دلمان عجیب تنگ است و جای خالی عزیزمان فشار می‌دهد سینه پردردمان را...🖤 به قلم 🖋 : مریم سادات بیضایی