4_5877691490792112493.mp3
4.1M
#اعتقادی_1
🔊حجت الاسلام عالی: در مسیر بندگی...
#قرآن
#داستان
#غدیر
#حق_پذیری
👇🌹🍃
http://eitaa.com/joinchat/2777415681C92efedaa81
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
🎥 #کلیپ_تصویری
#اعتقادی_2
💢 چرا به اصلی ترین احیا کننده دین نمیپردازیم؟!
🔷استاد پناهیان...
http://eitaa.com/joinchat/2777415681C92efedaa81
هرگاه شب جمعه
شهــــدا را
یاد کردید
آنها شما را نزد
اباعبدالله الحسـیـن
یاد میکنند
🌹شادی روح #شهدا صلوات
سلام بر شهیدان
http://eitaa.com/joinchat/2777415681C92efedaa81
سلام شبتون بخیر..
حال و احوال تون چطوره؟!
عید ولایت بهتون خوش گذشت؟!☺️
در خدمتتون هستیم با ادامه ی رمانِ بسیار دلنشین و تاثیرگزار (نظر شما هم همینه؟!) #تب_مژگان ...
🌹راستی ما رو هم دعا کنید...
با شخصیت ها
🔷🔷🔷🔷🔷🔷🔷🔷🔷🔷 #تب_مژگان 38 عمار سکوت کرد... زل زده بودم به چشماش و میدونست که منتظر جوابم... سکوتمون
🔷🔷🔷🔷🔷🔷🔷🔷🔷🔷
#تب_مژگان 39
سر درد گرفتم... خط به خط مطالب مژگان را که میخونم، میسوزم از اینکه چقدر بچه های معصوم مردم را با چهار تا مغالطه و دروغ، به جون دین و اسلام و نظام میندازند... مژگان و آرمان، همین بچه های دور و بر ما هستند... هر کسی نقطه ضعفی داره اما این بچه های نوجوون و جوون، هنوز بلد نیستند که نقطه ضعفشون را چطوری کنترل کنند تا آتو دست یه مشت گرگ ندهند...
رفتم اتاق نفیسه... گفتم قبلش هماهنگ کنند و بهش اطلاع بدهند که قراره با من صحبت کنه... وقتی رفتم پیشش، دیدم هم روسری سرش کرده و هم یه کم رفتاراش آرومتر شده... اما خیلی لاغرتر شده بود... معلوم بود که داره فشارهای درونی بسیاری را تحمل میکنه...
بهش گفتم: از روند مکالمات دیروزمون خیلی راضی بودم... امیدوارم تا آخرش هم همینطور ادامه پیدا کنه... کجا بودیم؟! ... آهان... تا جایی گفتی که دو سه روز اول آشناییتون بود و کمالی گفته بود که تو دیگه باید همیشه با مژگان باشی! ... خب؟ میشنوم...
نفیسه نفس عمیقی از روی غم و اندوه کرد و گفت: «اتفاقا بزرگترین مشکل من هم همین جا بود... کسانی که به خونه کمالی رفت و آمد داشتند خیلی آدم های باسواد و تیزی بودند... منو متقاعد کرده بودند که بزرگترین مشکلم، با مژگان حل میشه... اما باید کمک کنم تا میکلات بقیه را هم حل کنم...»
گفتم: متوجه نمیشم نفیسه خانم! ینی چی؟ از نظر مالی؟
نفیسه گفت: «نه بابا! اونها که اگر مشکل مالی داشتند که اینجوری هر هفته خرج نمیکردن و شام های رنگارنگ و انواع نوشیدنی و الکل و حتی پول تو جیبی هفتگی و... نمیدادند!»
با تعجب پرسیدم: ینی حتی پول تو جیبی هم میدادند؟
خیلی معمولی گفت: آره... به هرکدوممون حداقل هفته ای 150 هزار تومان میدادند!! من یه بار حسابش کردم... همینجوری واسه خودم حساب میکردم... سرانگشتی فهمیدم که هر هفته، هر جلسه ای که میریم و پولی که میگیریم و شام و پذیرایی و... واسه حدودا 100 نفر دختر و پسری که اونجا بود، حدودا 30 تا 40 میلیون تومان خرج میکردن!!
گفتم: عجب! خب؟ بقیه اش؟ راستی در جلسات فقط کمالی حرف میزد؟
نفیسه گفت: نه! خانم کمالی هر هفته چیزهایی را برامون از محبت و حقوق بشر و احترام به هم نوع میگفتد اما کسان دیگری هم بودند که چرخ میخورد و هفته ای حرف میزدند!
گفتم: مثلا میشه اسم چندتاشون را بگی؟ و اینکه در چه موضوعاتی؟1
گفت: مثلا یه آقای روان شناس برای دخترها آورده بودند به نام آقای شروین! ... و یا مثلا یه خانم روان شناس آورده بودن واسه پسرها که اسمش دکتر گلشیفته بود... و یا یه پیرمرد میومد که خیلی باحال بود و اسمش یادم نیست اما درباره احترام به پدر و مادر و مسائل خانوادگی حرف میزد... و چند تای دیگه...
گفتم: عجب! .. بسیار خوب... راستی داشتی از بزرگترین مشکلت حرف میزدی... دنبالش را درست متوجه نشدم...
چند ثانیه سکوت کرد و سرش را انداخت پایین و گفت: من در جمعی قرار گرفته بودم که درکم میکردن و دوسم داشتن و کلی چیز یاد میگرفتم... چیزای خوب و مفیدی که واقعا به درد زندگیم میخورد... اما جوری شده بود که دیگه درباره هیچ چیز حساسیت نداشتم... نه درباره خانوادم... نه درباره تحصیلم... و نه درباره مسائل مادی... حتی آبروم هم برام یه چیز مسخره شده بود... ینی چندان دغدغه ای برای آبروم نداشتم... به راحتی پروفایل فیس بوکم را با سوتین و لباس های باز و... میذاشتم...
گفتم: خب این مشکلش چی بود برات که گفتی یه مشکل داشتی؟!
گفت: من لارج بودم... لارج تر شدم... اما همین که مژگان را در اختیار من قرار داده بودن و جیبم را هم پر پول میکردن و کلاس و برنامه و تفریح و هدیه و... همه اش سر جاش بود... اما بزرگترین مشکلم این بود که مدام یادم میومد که من یه چیزی نیستم اما دارم میشم... من یه چیزی نباید بشم اما داره حساسیتم نسبت بهش کم میشه... و اون چیز، «فاحشگی» بود... من شده بودم زاپاس کسانی که اونها برام مقرر میکردن... و این همیشه منو آزار میداد...
ادامه دارد...
http://eitaa.com/joinchat/2777415681C92efedaa81
🔷🔷🔷🔷🔷🔷🔷🔷🔷🔷
#تب_مژگان 40
نفیسه ادامه داد: من کثیف بودم اما فاحشه نبودم... اما اونها منافع منو طوری برنامه ریزی کرده بودن که از این راه میگذشت... جوری در طول مدت سه سال با من کار کردند و کلاس های مختلف و مسافرت های علمی و مختلط و ... که الگوی اصلی من و امثال من، روان شناسی به نام گلشیفته شد... اتفاقا مژگان هم داشت کم کم خاطر خواه گلشیفته میشد... خیلی باسواد و جذاب بود...
به نفیسه گفتم: چطوری میشه گلشیفته و شروین و اون پیرمرده و بقیه شون را از نزدیک دید؟!
نفیسه یه کمی فکرش کرد و گفت: نمیدونم... ما هیچ آدرس و شماره تلفنی از اونها نداشتیم... حتی یه بار به خانم کمالی گفتم که من در رابطه ام با فرید دچار مشکل شدم... احساس میکنم نیاز به همفکری دکتر گلشیفته دارم... اما خانم کمالی گفت که حتی منم شماره اش را ندارم و معمولا خودش هماهنگی میکنه برای اومدنش...
به نفیسه گفتم: باشه... خب... استراحت میکنید یا ادامه بدیم؟
نفیسه گفت: «یه چیز مهمی یادم اومد... من همیشه برام جای سوال بود که چرا دو سه بار دکتر شروین و دکتر گلشیفته مخصوصا برام تماس گرفتند و از حال و روز مژگان سوال کردند؟! ... بعد از دو سه بار، دیگه مدام احوال آرمان میپرسیدن... وقتی تصمیم گرفتن که آرمان را به فرید بسپارند، من اونجا بودم... به فرید گفتن که آرمان، حکم حیات و بقای حضور تو در جمع ما داره... چون آرمان به شدن تنهاست و تو باید زندگیشو نجات بدی...
من یادم اومد که آرمان خودارضایی داره... و مسئولیت باز کردن پای فرید به خونه مژگان را من به عهده گرفتم... اون چیزی که خیلی به من حال داد و ذوق کردم، این بود که به خاطر این خدمتی که برای نجات دادن آرمان از تنهایی شکننده اش کرده بودم و پای فرید را به اونجا باز کرده بودم، مبلغ پنج میلیون تومان بهم هدیه دادن و بهم گفتن: اگر این پنج تومان را در طول یک هفته خرجش کنی، پنج میلیون تومان دیگه هم بهم میدن!!»
من که داشت عقلم سوت میکشید گفتم: خب خرجش کردی؟!
نفیسه گفت: آره بابا... راهش را بلد بودم... ینی یادم دادن... همون پیرمرده بهم یاد داد... خیلی باحال بود... سه روز وقت گذاشتم... رفتم باغ ارم و باغ ملی... در طول این سه روز، پسرها و دخترانی که میومدند و در پارک مطالعه میکردند و مثلا برای کنکورشون درس میخوندند و یا حتی روزنامه میخوندند یا جدول حل میکردند... سر صحبت و گپ باهاشون باز میکردم... اگر میدیدم که یخشون باز میشه که هیچ... اما اگر یخشون خیلی راحت باز نمیشد، مبلغ 500 هزار تومان یا یک میلیون به خاطر تشویق و ترویج فرهنگ مطالعه بهشون هدیه میدادم...
ازش پرسیدم: اونها هم قبول میکردند؟!
نفیسه گفت: «ای بابا... چرا قبول نکنند؟! ... خب ما که نیتمون خیر بود... سه چهار روز هم اونها را زیر نظر داشتیم... حتی یادمه که یکیشون این خیلی سفت و سخت بود و پا نمیداد... خیلی هم بچه درس خونی بود... حتی وقت نمازها پامیشد میرفت نمازخونه پارک و... اما فهمیدم مشکل مالی داره... چون معمولا تک میزد تا براش از خونه و دوستاش زنگ بزنند... اون پیرمرد باحاله بهم گفت شاید بنده خدا شارژ نداره!! ... دلم براش سوخت... به بهانه ترویج فرهنگ مطالعه باهاش صحبت کردم...
از یه چیزش خیلی ناراحت شدم... از این حرصم درمیومد که اون پسره خیلی نگام نمیکرد... حتی هدیه ام را هم نپذیرفت و پاشد رفت... دیوونه هدیه یک میلیون تومانی را نپذیرفت... قرار شد یکی دیگه روش کار کنه تا هرجور شده مشکلش را برطرف کنیم... بعدش فهمیدم که اون پسره، بچه ی آخوند هست... گفتم چرا فازش اینجوریه؟! ... نگو باباش آخوند بود... دیگه نمیدونم کدوم از بچه ها باهاش مچ شد... فکر کنم سهیلا رفت تو نخش...»
پرسیدم: سهیلا دیگه کیه؟!
نفیسه با لبخندی شیطنت آمیز گفت: سهیلا خیلی دختر ماهی هست... خیلی هم خوشکل و جذابه... باباش زندانی سیاسی بوده که میگن اعدامش کردند... تنها دختر چادری جمع ما بود... معمولا هر کس گند میزد و یا نمیتونست در کاری که بهش سپرده شده کاری از پیش ببره، کارش را میسپردن به سهیلا...
گفتم: خب؟
گفت: خب جمالتون! هیچی دیگه... پولم را همون هفته خرج کردم و پنج ملیون تومان هفته بعد را هاپولی کردم... فقط یادمه که تنها خرجی که برای خودم کردم در پول هفته اول، رفتم یه عطر کریستال عربی گرم گرفتم واسه بابای مژگان... دادم به مژگان تا بهش بده... دیگه هیچی واسه خودم خرج نکردم...
ادامه دارد...
http://eitaa.com/joinchat/2777415681C92efedaa81
هدایت شده از با شخصیت ها
🍃ذکر روز جمعه 🍃
یا ایهاالعزیز
از کوچه های خاکی "قلبم" عبور کن....
🌹اللهمَّ عجِّل لولیِّک الفَرَج...
#با_شخصیت_ها👇👇
https://eitaa.com/bashakhsiyatha
🌹قال رسول الله ( ص) : افضلُ جهاد امتی انتظار الفرج.
برترین جهاد امت من، #انتظار_فرج است.
«بحار الانوار، ج ۷۷، ص ۱۴۳»
👇🍃🌹
http://eitaa.com/joinchat/2777415681C92efedaa81
با شخصیت ها
🔷🔷🔷🔷🔷🔷🔷🔷🔷🔷 #تب_مژگان 40 نفیسه ادامه داد: من کثیف بودم اما فاحشه نبودم... اما اونها منافع منو طوری
🔷🔷🔷🔷🔷🔷🔷🔷🔷🔷
#تب_مژگان 41
ماشین و ماموری که مفقود شده بود، توسط بچه های اداره ردگیری شد و بچه ها حسابی گل کاشتند... تمام اطلاعاتش را ظرف مدت کمتر از 72 ساعت درآوردند... ماشین را در یکی از فرعی های شهرک صدرا پارک کرده بودند.. مسئله شهادت و مفقودی، بیخ پیدا کرده بود... مقامات، جواب میخواستند... اعلام شهادت و مفقودی را توسط مدارک اندکی که در دست بود ارائه کرده بودم... مقامات، اون قتل و مفقودی را به چشم یک پرونده جدا بهش نگاه کردند... تصمیم بسیار پخته و هوشمندانه ای بود...
در اولین صبحانه کاری همون هفته، از من اعلام نظر خواستند... من هم فقط یک نفر را پیشنهاد دادم برای در دست گرفتن پرونده شهادت و مفقود شدن همکارمون... کسی که میدونستم این کاره است و مثل فرفره عمل میکنه... اون یک نفر هم فقط «عمار» بود...
قرار شد خودم توجیهش کنم... توجیهش کردم و همه نامه ها و مجوزهای لازم و سفارشات را برای مبسوط الید بودنش انجام دادم... هم بر روحیه اش اثر مثبت زیادی داشت و هم از فشار عصبی حاصل از حال و روز مژگان و آرمان یه کم کمتر میشد... به عنوان هدیه و اولین اقدام راهگشا، گوشی همراه فرید را که از توی ماشینش برداشته بودم هم به عمار دادم... کاش فرصت بود و از اصل ماجرا دور نمیشدیم تا بهتون بگم عمار چه معرکه ای کرد... بگذریم...
خب! این تا اینجای ماجرا... پس ما با یه گروه الکی سکس پارتی و خونه فحشای معمولی مواجه نبودیم... چون گزارشات مشابه هم در طول سه ماه گذشته اش در مناطق مختلف داشتیم که خیلی مقامات امنیتی را نگران تر کرده بود... اما چون هیچ رد و اثر و مدرکی در دست نبود، هیچکس نمیتونست اقدام کنه... ما حتی از خونه کمالی هم شاکی یا موردِ مشکوکِ گزارش شده نداشتیم... چون از دو سه تا در رفت و آمد میشد و هیچکس هم حق نداشته ماشینش بیاره اونجا پارک کنه... ینی همشون باید با تاکسی سرویس میومدند و در خیابان اصلی پیاده میشدند... بهشون یاد داده بودند که کسی نباید کوچکترین کاری میکرده که جلب توجه بشه...
نکته قابل تاملی که مژگان در ادامه اعترافاتش نوشته بود این بود که: «وقتی همسایه های کمالی ما را میدیدند که مثلا چند نفر چند نفر داریم میریم اونجا... حتی بعضیاشون بهمون التماس دعا هم میگفتن!! ... ینی کاملا برای همه موجه بوده که مثلا هفته ای یکبار، حاج خانم مهمونای خاص داره و آغوشش روی دختر و پسرای اونجوری بازه و داره کار فرهنگی میکنه... حتی میگفتن که خانم کماالی اینقدر موفق عمل کرده که دختر و پسرهای جلف هم عاشقش هستند و باهاش رفت و آمد دارند!! ...»
البته و صد البته ما تجربه پرونده های کاریزماتیک محلی و شهری و دینی، کم نداشتیم... مثل پرونده بروجردی که حالا نمیخوام درباره اش حرف بزنم... فقط همینو بگم که وقتی فسادش بالا گرفته بود اما همه به چشم روحانی مستجاب الدعوه از نوادگان آیت الله نگاش میکردند... بعدا مشخص شد که حتی دروس مقدماتی حوزه را هم نخونده و اصلا هیچ ارتباط نسبی و سببی هم با آیت الله نداشته و... نکته اش که میخواستم بگم اینجاست که: دو سه بار، وقتی میخواستند دستگیرش کنند، مردم اون محل، با چشم گریه و کفن و آه و نفرین، جلوی ماموران امنیتی و انتظامی را میگرفتند و در این کار خلل وارد میکردند!!!!
خب کمالی هم یه ورژن از همون مدل آدما بود... مخصوصا وقتی مژگان و نفیسه نوشته بودند که: «دختر و پسرها به راحتی دست و صورتش را میبوسیدند... برای دعاهاش سر و دست میشکستند... آب دهانش را برای مریض و کنکوری میبردند و...»
اما ... اما من کسی نیستم که کلاه سرم بره... من تجربه رفقا را داشتم... رفقا چند جا عجله کرده بودند و اون شخص کاریزماتیک را آخرین نفر و یا به عبارت حرفه ای، «سر حلقه» میدونستند... این ینی مختومه اعلام کردن پرونده... من خوشم نمیاد... ینی اصلا نمیتونم پذیرم که «کمالی و دیگر هیچ!»...
ته حرف مژگان و نفیسه هم مثل هم بود... همه شون همچنان به کمالی وفادار... کمالی را آدم خوبه ماجرا میدونستن... ازش به عنوان سرکار خانم اهل خیر و کمک و همنوع دوستی و مستجاب الدعوه خوشکل و خوش پوست و امروزی و عزیز دل نسل جوون و همین مزخرفات دیگه... تهش همین بود...
اینجا بود که فهمیدم چرا باید فرید را با خودشون میبردند... چرا باید حتی جنازه فرید هم به ما نمیرسید... اگر بخوام ساده حرف بزنم، این میشه که نفیسه و مژگان، نیروهای اغواگر و فرید و امثال فرید، نیروهای عملیاتیشون بودند... پس نیروی اغواگر، حتی اگر هم گم بشه، بازم چون اطلاعات چندانی نداره و حداکثر کمالی را میشناسه، چندان خطری براشون محسوب نمیشه... اونها میدونستند که به خاطر عدم جرم اثبات شده در نفیسه و مژگان، مجبوریم اونها را چند روز بازداشت و سپس آزاد کنیم...
اما فرید نه... فرید برای اونها باید اولا زنده بمونه و دوما به دست ما نیفته... لذا حتی به قیمت سوختن یکی از نفوذیهاشون، باید فرید را منتقل کنند👇👇👇👇
با شخصیت ها
🔷🔷🔷🔷🔷🔷🔷🔷🔷🔷 #تب_مژگان 41 ماشین و ماموری که مفقود شده بود، توسط بچه های اداره ردگیری شد و بچه ها حسا
و در یک بیمارستان مجهز خانگی یا مداواش کنند یا سرش را زیر آب کنند...
پس اگر میخواستیم یه کم راه را دور کنیم باید میرفتیم دنبال فرید... از زیر سنگ هم شده پیداش کنیم و به هر ترتیب از زیر زبونش بکشیم که به چه کسانی وصل هست ... و یا اینکه باید از یه جای دیگه شروع میکردیم... من همون یه جای دیگه را ترجیح دادم... این بود که پرونده در جریانات عجیب و غریبی افتاد...
ادامه دارد...
با شخصیت ها
🔷🔷🔷🔷🔷🔷🔷🔷🔷🔷 #تب_مژگان 41 ماشین و ماموری که مفقود شده بود، توسط بچه های اداره ردگیری شد و بچه ها حسا
#تب مژگان 42
جلسه ای ترتیب دادم... دکتر الهی... عمار... میثم که مشاور امور مذهبی و رصد انحرافات مذهبی بود... آسید رضا که در دایره جرائم سازمان یافته فعالیت میکرد و خودم... این جلسه هم برای همفکری بود و هم برای اینکه آخرش به این نتیجه برسم که راهی که توی ذهن خودمه درسته و باید برم دنبالش...
خلاصه وضعیت پرونده را براشون فرستادم... دو سه روز مطالعه کردند و براشون کاملا روشن کردم که ماجرا از چه قراره... خلاصه نظرات و پیشنهادات اون جلسه به قرار زیر است:
اولش چند آیه قرآن خوندیم... بعدش من شروع کردم:
محمد: سلام و صبح بخیر... خوش آمدید... سقف جلسه چهل دقیقه است... امیدوارم با دست پر اومده باشین... داستان در یک جمله این میشه که: ما چند تا عروسک خیمه شب بازی داریم... از قضا یکی از اونها هم در خودی از آب دراومد... برای مچ گیری و ادامه پرونده چه پیشنهادی میکنید؟! ... من گوش میدم... بفرمایید...
بچه ها کاغذ و پرونده هاشون آوردند بیرون... معلوم بود که جویدند... راه هایی که بررسی شد عبارت است از:
دکتر الهی گفت: چرا نمیری سراغ کمالی؟ چرا به روش های خودت به حرفش نمیاری؟ برو سراغش و یا با حرف و یا با جنگ روانی و یا با خشونت وادارش کن که حرف بزنه...
گفتم: کمالی یک ویترین بیشتر نیست... ویترین فقط نظر را جلب میکنه... اما وقتی میری جنسی را بخری، به ویترین دست نمیزنند بلکه از انبار میارند... به ریسکش نمی ارزه!
میثم گفت: تا حالا از آرمان حرفی کشیدید؟ برو سراغ آرمان... ببخشید عمار جان اینو میگم... اما محمد! یا آرمان را طعمه کن یا از زیر زبونش حرفهایی که میخوای بکش... البته اگر حرفی داشته باشه!
گفتم: درسته... با این جمله ات موافقم که گفتی «اگر حرفی داشته باشه!» ... اما بنظرم آرمان، فقط دنبالش هستند و باهاش کار دارند ... حالا چه کاری نمیدونم... اما فکر نمیکنم اینقدر برد داشته باشه که بتونه سر نخ بده... آرمان نباید الان رو بشه... بنظرم آرمان نکته انحرافی هست... وقتی صحنه سازی میکنند که مثلا میخوایم عمار و مژگان خانوم را به قتل برسونیم و کو آرمان؟ این ینی خیلی رو بازی کردن... خوشم نمیاد... دارن حواسمون پرت میکنن... نمیگم آرمان مهم نیست اما ... راه های بهتر دیگری به ذهنتون نمیرسه؟
میثم باز ادامه داد و گفت: خب میشه یه نفوذی فرستاد ... اما به نظرم اینم دیگه خیلی لوس بازی شده... چون معمولا اینطور گروه ها تا شخصی را نشناسند و مطمئن نباشند قبولش نمیکنند... ولش کنید... با نفوذی موافق نیستم... بی خیال...
آسید رضا که تازه از ماموریت سراوان اومده بود اما با اینکه فرصتش بسیار محدود بود ولی پرونده را خوب مطالعه کرده بود گفت: نفیسه را نمیشه فرستاد جلو...
فورا گفتم: اصلا فکرش هم نکن... معلق بازی درآوردم تا تونستم دهنش را باز کنم... خیلی دختر لوسی هست... اصلا به درد این حرفها نمیخوره... فقط میشه احساس خشم و انتقامش را تحریک کرد تا یه روزی به دردمون بخوره... ضمنا به مژگان خانم و ارتباطش با کمالی هم فکر نکنید... چون مژگان را چندان جدی نمیگرفتند... ضمن اینکه هیجان و استرس برای تب مژگان خانم اثرات منفی زیادی داره...
عمار خیلی ساکت بود و فقط فکر میکرد... رو کردم به طرف عمار... گفتم: ساکتی حاجی! چیزی نمیخوای بگی؟
عمار گفت: من قبلا با آرمان حرف زدم... متاسفانه آرمان، معتاد ارتباط با اونها شده و الان هم نمیدونه دنبالش هستند... با مژگان هم حرف زدم... مژگان هم که فقط وسیله بوده که بتونند یه جوری به خونه ما نفوذ کنند... مرگ همسرم و تب مژگان و گم شدنش و پیش نفیسه بودنش و ارتباطات بعدیش و خونه کمالی و آموزه های گلشیفته و شروین و... همه و همه به خاطر این بوده که بالاخره جا پای خودشون را توی خونه ما باز و حفظ کنند... پس همینطور که محمد گفت، هم آرمان نکته انحرافی هست و هم مژگان تقریبا هیچ کاره است... من فکر میکنم اونها فقط یک هدف داشتند و اون یک هدف هم فقط «من» هستم!
گفتم: دقیقا! آفرین! خب؟ پیشنهادت؟
عمار ادامه داد: محمد جان! ما با دو سه تا نکته انحرافی مواجهیم... یکیش بچه های من هستند و یکیش هم گم شدن مامورمون و فرید هست و یکیش هم پرسنل انتظامات بیمارستان روانی... محمد... فکر کنم بتونم بعد از این همه سال، بدونم چی توی ذهنت میگذره... پساجازه بده این سه نکته انحرافی با من باشه و تا ته و توهش را دربیارم! ... اتفاقا در جریان پرونده من میگنجه... تو معمولا توی این روش ها میری دنبال «طعمه جدید»... درسته؟!
لبخند زدم و گفتم: عمار همه حرفهای منو زد... دقیقا همینطوره... تشکر از همه عزیزان که در این جلسه شرکت کردید! ... دیگه حرفی ندارم... اگر شما حرف دیگری ندارید، ختم جلسه را اعلام کنم؟
همه شون به هم نگاه کردند و سر تکون دادند و خیلی محترمانه و متعجبانه، خدافظی کردند و رفتند!
ادامه دارد...
http://eitaa.com/joinchat/2777415681C92efedaa81