#رمان_ضحی♥️
ژانت هم مدام میگفت تنها مشکل زندگی توی ایران نبود کتایونه
اونقدر من و رضوان و ژانت طی این مدت باهاش حرف زدیم و دلیل و برهان آوردیم که قانع شد بمونه
اما گفت باید برگرده و چندماهی بمونه تا اموالش رو به پول تبدیل کنه و برای شرکت هم یک فکر اساسی کنه
بنابراین قرار بر این شد که تا قبل از شروع کلاسهای ترم جدید من و کتایون به آمریکا برگردیم
و چون میخواستیم بعد از عروسی بریم برای دوازدهم دی ماه بلیط گرفتم
***
مراسم عروسی ژانت و رضا از این جهت که هم عروسی برادرم بود و هم عروسی رفیق عزیزم بی نهایت لذت بخش بود
اما مثل تمام لحظات لذت بخش جهان خیلی زود به پایان رسید و بانگ رحیل در گوش من و کتایون طنین انداخت
روز دوازدهم دی ماه ۱۳۹۸ آخرین روز حضور ما در این منزل گرم بود و باز باید برمیگشتیم به همون جایی که هیچکدوم هیچ حس خوب و خاطره خوشی ازش نداشتیم
برای من اینبار ترک کردن خانه و کاشانه و پدر و مادر و رضوان و رضا و البته کشوری که همسرم توش نفس میکشید، سخت تر شده بود
کتایون هم با وجود ژانت و مادرش خیلی سخت دل میکند و فقط به امید همراهی من دلخوش بود
هول و حوش غروب بود که دوباره پرسید:
_دقیق چه ساعتی پرواز داریم؟!
گفتم: گفتم که
ساعت ده شب بلیط داریم واسه بغداد
از اونورم ساعت پنج صبح واسه آمریکا
باز تو دوحه توقف داره
بلیط بغداد گرفتم که این چند ساعت بینش رو بتونیم بریم کاظمین زیارت
سری تکان داد: خوبه
حال همه از رفتن ما گرفته بود و حال خودمون بیشتر
من اما فشار عجیبی روی قلبم افتاده بود که نفس کشیدن رو هم سخت میکرد اما به روی خودم نمی آوردم
بعد از شام با همه اهل منزل خداحافظی کردیم تا به فرودگاه بریم اما هیچ کدوم راضی به اون خداحافظی نشدن و تا فرودگاه همراهیمون کردن
و اونجا هم خانواده کتایون بهمون ملحق شدن
خداحافظی نسبتا طولانی مون تا پای پرواز طول کشید
ژانت که حسابی بدحال بود و رضا مدام دلداریش میداد
چندین بار در آغوشش گرفتم و از رضوان و رضا خواستم مواظبش باشن
حال مادر کتایون هم دست کمی از ژانت نداشت و کتایون تا لحظه رفتن مشغولش بود
وقت رفتن مادر کتایون از من التماس دعا داشت:
اول به خدا بعد به تو سپردمش
تو رو خدا مواظبش باش
با لبخند مطمئنش کردم: چشم خیالتون راحت سیما خانوم
کتایون که گویا از بقیه خداحافظی کرده بود همون لحظه کنارمون رسید و رو به من گفت: بریم؟
به موافقت سرتکون دادم اما قبل از رفتن رو به احسان گفت:
من توی سفر اربعین به شما خیلی زحمت دادم
حلال کنید
احسان خیلی آروم و متین جواب داد:
_زحمتی نبود
مواظب خودتون باشید اونجا
ان شاالله به سلامتی برمیگردید
به سلامت!
کتایون نگاهی به من کرد و بعد آهسته گفت: خیلی ممنونم
با اجازه تون
هر دو یکبار دیگه مادر هامون رو در آغوش گرفتیم و من دست آقاجون رو بوسیدم
کتایون هم با خواهرش خداحافظی کرد و پشت کردیم که بریم اما هر دو صورتمون خیس شده بود
ژانت و رضوان دوباره چند قدم پشت سرمون دویدن و به نوبت در آغوشمون گرفتن
این سختترین تجربه رفتن برای من و کتایون بود
سخت ترین لحظات عمرم رو میگذروندم
اما ناچار به رفتن بودیم و دلخوش به برگشتن
به زحمت رد شدیم و از پشت پنجره برای آخرین بار براشون دست تکون دادیم...
تا زمانی که هواپیما از زمین بلند بشه من و کتایون حرفی با هم نزدیم
اون سرش رو به شیشه تکیه داده بود و به بیرون زل زده بود و من هم به اتفاقات غیر منتظره این مدت که با سرعتی باورنکردنی زندگیمون رو دچار تغییرات اساسی کرد فکر میکردم
اما بعد سعی کردم سر صحبت رو باز کنم:
_نگران نباش خیلی زود برمیگردیم
اما کتایون چیزی رو به زبون آورد که حرف دل خودم هم بود:
_نمیدونم چرا انقد دلشوره دارم!
سعی کردم اعتنا نکنم:
چیزی نیست اضطراب جداییه
تا یه چیزی بخوری رسیدیم بغداد
میریم زیارت آروم میشی
چیزی نگفت و باز از پنجره مشغول تماشای زمین زیر پاش شد
حس غریب و غیر قابل وصفی داشتم
تلفیقی از اضطراب و دلهره و هیجان
حس میکردم روزهای سختی در پیشه...
چشمهام رو بستم به این امید که کمی آروم بشم
و برای فرار از این حال عجیب به چیزهای خوب فکر کنم
به امید؛
به روزهای خوب
به پایان خوشی که خدا وعده ش رو بهمون داده
به ضحی؛
اون آفتاب دم ظهری که همه جا رو روشن میکنه و سایه ها رو فراری می ده...
❌پایان❌
پ.ن: بزودی فایل پی دی اف رمان و فایلهای کتاب صوتی همینجا تقدیمتون میشه
برای ترجمه هم فکرهایی شده
اخبار مرتبط با چاپ و نشر رو هم همینجا پیگیری کنید
ممنون از همراهی و صبرتون🌷
التماس دعا...
کپی مجاز🦋
پایان ممنون که تا این لحظه عمرا بودید
🍃 @basiratebasigi_313 🍃
🍁💥🍁💥🍁💥
فایل پی دی اف رمان ضحی تقدیم مخاطبان نازنین؛
این فایل حاوی طرح اولیه ست و ممکنه به مرور رمان تغییرات و تکمیلات داشته باشه که نسخه آپدیت ارسال میشه
منتظر کتاب صوتی و ترجمه رمان هم باشید
اگر هم بنا بود رمان فصل دومی داشته باشه همینجا ارائه میشه
خلاصه هر خبری شد همینجا خبرتون میکنم
برای ضحی و من؛ خیلی دعا کنید♥️
#شین_الف
@dhuhastory
.
♥السلام علیک یا ابا صالح المهدے♥
❣#قرار_شبانہ❣
✨بسماللهالرحمنالرحیم✨
🕊اِلـهی عَظُمَ الْبَلاءُ،وَبَرِحَ الْخَفاءُ،وَانْكَشَفَ الْغِطاءُ،وَانْقَطَعَ الرَّجاءُ وَضاقَتِ الاْرْضُ،وَمُنِعَتِ السَّماءُواَنْتَ الْمُسْتَعانُ،وَاِلَيْكَ الْمُشْتَكى،وَعَلَيْكَ الْمُعَوَّلُ فِي الشِّدَّةِوالرَّخاءِ؛اَللّـهُمَّ صَلِّ عَلى مُحَمَّدوَآلِ مُحَمَّد ،اُولِي الاْمْرِ الَّذينَ فَرَضْتَ عَلَيْناطاعَتَهُمْ ،وَعَرَّفْتَنابِذلِكَ مَنْزِلَتَهُم،فَفَرِّجْ عَنا بِحَقِّهِمْ فَرَجاًعاجِلاً قَريباًكَلَمْحِ الْبَصَرِاَوْهُوَاَقْرَبُ؛يامُحَمَّدُياعَلِيُّ ياعَلِيُّ يامُحَمَّدُ اِكْفِياني فَاِنَّكُماكافِيانِ،وَانْصُراني فَاِنَّكُماناصِرانِ؛
يامَوْلاناياصاحِبَ الزَّمانِ؛الْغَوْثَ الْغَوْثَ الْغَوْثَ،اَدْرِكْني اَدْرِكْني اَدْرِكْني،السّاعَةَ السّاعَةَ السّاعَةَ،الْعَجَلَ الْعَجَلَ،الْعَجَل،يااَرْحَمَ الرّاحِمينَ،بِحَقِّ مُحَمَّدوَآلِهِ الطّاهِرين
❥︎𖦹↯𝒋𝒐𝒗𝒊𝒏 @basiratebasiji_313
4_6019087556547708062.mp3
9.26M
دعای فرج 💚
#علی_فانی
@basiratebasiji_313
.
از جآنب پروردگآرت : 🌱
.
اوست كسے كھ شب را براے شما قرار
داد تا در آن آرامش يابيد و روز را روشنے
بخش گردانيد تا بہ كار پردازيد..!
يقيناً در اين نظام حكيمانہ و هدفدار،
نشانہ هايۍ براے گروهے اسٺ كھ..
مۍ شنوند :^)☔️
.
سورهمبارکہيونس-٦۷
#آیه_گراف•|🩺♥️|•
@basiratebasiji_313
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
دلبرآنھ اے با خُدآ🌱
#ڪلیپ •|☔️|•
#استاد_پناهیان 🌿
@basiratebasiji_313
🦋چرا خانــمها شهـــید نمیشن⁉️
| اسـتــاد پـنــاهـــیـان:
چون به شهادت احتیاج ندارن این
آقایونن که باید شهید بشن، تا به سعادت
برسن
خانم ها یه تحمل بکنند تو خونه،
اجر یه شهید رو بهشون میدن
دیگه نمیخواد کار زیادے بڪنن
خانمها واقعا امکانات معنویشون بالاست
فقط باید بدونند ڪجا باید چیڪار ڪنند
مرد بداخلاقشو تحمل ڪنه, بچه ” ولایتمدار ” میشه
اون رفتارهایے ڪه براے آقایون گفتیم هم همین تاثیر رو داره
همون روز اول ڪه حضرت ام البنین(س)
اومدن تو خونه حضرت ،
حسنین ڪسالت داشتند، شروع ڪرد به تیمار ڪردن
تا سالها به احترام بچه هاے حضرت،
خودشون بچه دار نشدند
بعد ڪه چهار پسر آورد،
همیشه به پسرانش تاڪید میڪرد؛↓
من ڪنیز بچه هاے امیرالمومنین(ع) هستم
و شماها خدمتگزاران بچه های آقا هستید…
” مــادر” ولایتمدار تربیت میڪنه
مادرهاے بزرگوار! نقشتون ویژه هستبه حق حضرت ام البنین یه همت بزرگے بڪنید،در تربیت بچه ها…
پپدر اگر امیرالمؤمنین هم باشه،
نمیشه نقش” مادر ” رو انڪار ڪرد
دخترها رو دارید تربیت میڪنید،
به گونه ای خاص تربیت بڪنید
ڪه پس فردا ام البنین باشند….
#کمی_تفکر
@basiratebasiji_313
﷽
سلام بسیجیا ✌🏻🖐🏻
خبر خبر 📣📣😍😄
همونطور که میدونید رمان ضحی تموم شد
ان شاء الله میخوایم از اول عید رمان
بی تو هرگز رو که در مورد طلبه شهید سید علی حسینی و دخترشون سیده زینب هست رو بذاریم💚
من خودم این رمان رو دو سه بار خوندم
و سیر نشدم🤩😃
خیلی عالیه پیشنهاد میکنم
ازش استفاده کنید 😍
شروع پارت گذاری:1 فروردین
ساعت پارت گذاری: 9 تا 12 شب
تعداد پارت ها :78
هر شب: دو پارت
نویسنده :شهیدسیدطاهایمانی
داستان واقعی هست اما هویت اصلی شهید مشخص نیست
و عکسی از ایشون در اینترنت منتشر نشده...