eitaa logo
باور پروانگی ـ انا علی العهد
163 دنبال‌کننده
1.3هزار عکس
690 ویدیو
23 فایل
🌷وقتی از باور پروانه شدن سرشاریم 🌷دل به تاریکی این پیله چرا بسپاریم 🍃🌸او که به جای فوروارد؛ کپی میکند ، لیلای دل ما را مجنون نیست او فقط به دنبال راه جنون است از بیراهه @Tabyinebavarha ⬅️کانال دوم ما🔴 @Fahim_55
مشاهده در ایتا
دانلود
روز آخر خودش همه ی کارها را انجام داد موقع استحمام بچه ها ، مخصوصا هنگام شستن سر حسینش، اشک می ریخت دیگر بعد از لطمات اهل مدینه ، حتما سرها بر نیزه ها خواهد رفت حتما سری خاکستری خواهد شد حتما تشتهای طلا از سرها، سر خواهد رفت @bavareparvanegi
باور پروانگی ـ انا علی العهد
أَمَّا حُزْنِي فَسَرْمَدٌ، وَ أَمَّا لَيْلِي فَمُسَهَّدٌ و اما حزنم همیشگی است و شبهایم به هم ر
برای من نهج‌البلاغه ‌خواندن همیشه توأم با یک حس عجیبی نسبت به حضرت امیر(ع) بوده. نه فقط بزرگی و عظمت، گاهی یک ‌جورهایی ترس. لحن کلام‌شان خیلی سنگین است، نهیب دارد، آدم را میخ‌کوب می‌کند گاهی، نفس را حبس می‌کند از صلابت و شدت. این وسط‌های نهج‌البلاغه امّا خطبه‌ای هست که حال و هواش با بقیه خطبه‌ها فرق می‌کند. خطبه‌ای که شاهدش فقط سه- چهار نفر بوده‌اند. آدم باورش نمی‌شود این کلمات را همان جنگ‌جویِ نامیِ عرب گفته باشد؛ صاحبِ ذوالفقار؛ مردِ لیله‌المبیت؛ فاتح خیبر؛ مردی که قرآن حتّی به صلابت ضربه‌های سمّ اسبش سوگند می‌خورَد. که صدای نهیبش به مردم کوفه و بصره و شام هنوز در و دیوار این شهرها را می‌لرزانَد. این وسط‌های نهج‌البلاغه خطبه‌ای هست که سیدرضی با این عنوان شروعش کرده: "رُویَ انّه قاله عِندَ دفنِ سیّده النّساء فاطمه کالمناجی به رسول الله عندَ قبره". بعدِ چند جمله می‌رسد به این‌جایِ کلام حضرت که: «قَلّ یا رسولَ الله عن صفیّتِکَ صبری و رَقّ عنها تجلّدی». مرد، همان شبِ دفنِ همسرش دارد با رسول خدا دردِدل می‌کند که در فراق فاطمه (س) صبرش کم شده، تحمّلش از دست رفته. تا آن‌جا که «امّا حزنی فسَرمَد و امّا لیلی فمسهّد». این وسط‌های نهج‌البلاغه آدم دلش می‌خواهد بنشیند و برای آن مرد بزرگ که صبرش داشت تمام می‌شد، که اندوهش ابدی شده بود، زارزار گریه کند. t.me/za_heb
باور پروانگی ـ انا علی العهد
بعضی رنگها رنگ دردند! مثل بنفش زرد ارغوانی مشکی او هنگام پروازش، همه ی این رنگها را بر بدن به درد میکشید @bavareparvanegi
پای دلم انبوهی از هیزم را آتش زدند من هم سوختم بیشتر دلم می سوخت صاحب خانه پشت من پنهان شده بود تا از حریم ولایت حمایت کند آتش رهایم نمی کرد آنقدر سوختم که مسمارهایم آشکار شدند و مانند داغ دل اهل این خانه، داغ شده بودند حیران مانده بودم چه کنم همینجا که به پای من هیزم ریخته بودند ، پیامبر می ایستاد دست بر سینه میگذاشت و بر اهل خانه سلام و درود می فرستاد ! خنکای لبخندش قادر بود بر پیکرم جوانه های شوق برویاند حالا که پیامبر از دنیا رفتند چه شد که جای پای پیامبر هیزم ریخته اند مرا چرا به آتش کشیدند در گیر و دار این حیرانی بودم که لگدی محکم بر پیکره ی نیم سوخته ام شیرازه ام را از هم پاشید نفهمیدم چه شد افتادم و با من صاحب خانه هم... هر چه کردم سنگینی گامهای شومشان فقط بر من لطمه بزند نشد 😭 پیکرم در اثر آتش تُرد و بی جان شده بود جانم می سوخت بدتر از همه همین مسمارهای سرخ شده ام بودند که ای کاش از چوب بودند داخل خانه اما اتفاقات شوم دیگر رخ میداد با دود و دم دلم جلوی چشمانش را گرفتم که نبیند اما مگر چیزی بر او پوشیده می ماند او در اوج شهود و شهادت بود با تمام توانش می خواست برخیزد قدری مرا پس زد و فضه را ناله کنان صدا زد دلم میخواست زمین دهان باز کند و مرا که آینه ی دق بچه ها شده بودم ، ببلعد اما آثار سوختگی روی دیوار و روی لباسهایش هر طوری بود خاطره ی آتش گرفتن مرا یادآوری میکرد سالها میگذرد و من در حسرتم از وجودی که با آتش گُر میگیرد و می سوزد و می سوزاند شرمسارم از ذاتم که قابل اشتعال است ای کاش من نیز مانند ابراهیم علیه السلام صاحب معجزه ی برداً و سلاماً میشدم! ادامه دارد.... @bavareparvanegi
خودش خواست مزارش گمنام بماند تا حادثه ی غصب حکومت، گم نشود @bavareparvanegi
خودش سفارش کرده بود شبانه دفن شود تا غاصبان و غافلان، با نقاب نفاق، نتوانند عزادارش شوند! @bavareparvanegi
بعد از شهادتش تازه قیام فاطمی جان گرفت خاکسپاری که تمام شد، به خانه بازنگشت تا صبح چهل صورت قبر درست کرد که مدعیان را به استیصال بکشاند @bavareparvanegi
خبر رسید می خواهند تمام این چهل صورت قبر را نبش کنند تا بر پیکر دختر پیامبرشان نماز بخوانند و با شکوه تشییع کنند دستار زرد بر پیشانی بست و ذوالفقار بر کمر با همان هیبت خیبرشکن سوی بقیع رفت و تمام دروغهایشان را برملا کرد @bavareparvanegi
می خواستند انقلاب فاطمی را بشکنند گمنام شد تا انقلابش بماند @bavareparvanegi