هدایت شده از دفترخاطرات
من زینبم
نه چیزی دارم که توی پوسترها بنویسند
نه قشنگیام را باد توی کوچهها پخش کرده
زینبم... یعنی از جنس صبوری
از تبار زنهایی که ایستادند
وقتی همه نشستند
دستهایم بوی نان میدهد
نه عطر فرانسوی
پیشانیام بوی سجده
نه کرم پودر گران
وقتی راه میروم
زمین محکم زیر پاهایم میگوید:
تو از منی
از همین خاک
از همین سادگی
زینب...
گریههایم را کسی نمیبیند
شبها بالش خیس میشود
صبح که میشود
لبخند میزنم
انگار هیچ نشده
انگار دل من
از آن سنگهاست که ترک نمیخورد
اگر یک روز پشت پنجره ایستادم
و خیره ماندم به هیچ
نپرس چه میبینم
تمام دنیا را میبینم
توی یک نقطه
تمام آدمها را
توی یک اسم
تمام خدا را
توی یک سکوت
من زینبم...
نه بلد نیستم دوست داشته باشم
از ته دل دوست دارم
آنقدر که اگر لازم باشد
فدایت میکنم
بیآنکه بگویم
بیآنکه بدانی
بیآنکه منتظر «متشکرم» باشم
همینم...
با این دل بزرگ
با این دستهای خالی اما پر از هنر
با این ایمان عجیب
که هر چه خدا بدهد
خوب است
حتی اگر دیر باشد
حتی اگر سخت باشد
برای: بوم من
چنلی با بوی قلمو هایی که
هیچگاه شسته نشدند
بوم من🪿
من زینبم نه چیزی دارم که توی پوسترها بنویسند نه قشنگیام را باد توی کوچهها پخش کرده زینبم... یعنی ا
وایییی چه ناززز😭😭 ممنونممم
اون عینکه روووو انگشتررووو تاپروووو وای دستبند و کلاهووو🤏🏻😭😭😭