eitaa logo
♡بوےعطࢪڂدا♡
105 دنبال‌کننده
2.4هزار عکس
512 ویدیو
88 فایل
{بسم الرب شهدا} 🌨| #باݩوجان چادرت‌فقط‌برایت‌پوشش‌نیست ڪاخ‌سیاهیست‌درمقابل‌فتنه‌های‌ ڪاخ‌سفید👌🏽✨ "هل‌مݩ‌ݩاصࢪیݩصرݩۍ؟!" 🌱|میشݩـوے‌رفیــق؟! امـام‌زمـاݩمـوݩ‌یـاࢪمۍ‌طݪبـد(: کپی همراه باصلوات بلامانع است. خادم کانال @nafasm1 @zahra1362212
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
💠 حدیث روز : 💐امام هادی (ع) 💐 بجای حسرت و اندوه برای عدم مؤفقیت های گذشته با گرفتن تصمیم و ارادهٔ قوی جبران کن.
روزم از عطر حرم پر شده آقا، انگار در دل عاشق من نیز رواقی دارید.. 💛 🌱
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
✅هرکس این کلیپ را گوش نده یه فرصت طلااااایی👌را از دست میده بعداً نگید ،نمیدونستیم ،کسی به ما نگفت ،کاش گفته بودید....😔 💚
📣📣📣📣📣📣📣📣📣📣📣 جواب سوال مسابقه ۵: گزینه ۲ 🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺 برنده مسابقه:خانم مرضیه جعفری از تهران 👏👏👏👏👏👏👏👏👏👏👏
💚 حضرت ابوتراب می‌فرمایند : جویا نشدن از حال دوسـت به جــدایی می انجامد :)🌱 ؟!
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
🥀🍂🥀🍂🥀🍂🥀🍂🥀🍂 ‍ اینجور مواقع، وقتی ناخودآگاه، زیبایی و جذابیت کسی به چشم راحله می آمد(که خب امری طبیعی بود، چرا که چشم می بیند و هرکسی توانایی تشخیص زیبایی را دارد و ناخودآگاه طبع آدمی توازن و نظم را ارج می نهد)با خودش می اندیشید آیا آمدن به دانشگاه کار درستی است?این سوال قبلا ذهنش را مشغول کرده بود و آخر سر به این نتیجه رسیده بود که اگر تکلیف نبود هرگز قرار گرفتن در چنین موقعیتی را قبول نمیکرد. نه اینکه از خودش مطمئن نبود یا فکر میکرد با یک نگاه به گناه کشیده میشود اما باور داشت که قرار نگرفتن در موضع امتحان راحت تر از تلاش برای یک امتحان خوب است. با این وجود، بار تکلیفی را که بر دوش خودش احساس میکرد باعث میشد تا به جای برگزیدن مسیر راحت تر و شانه خالی کردن از زیر بار مسئولیت، خودش را به تلاش فردی اش برای رسیدن به نتیحه مطلوب عادت دهد. با این همه، اگر روزی احساس میکرد تلاش فردی اش برای گرفتن نتیجه مطلوب کافی نیست، وظیفه و تکلیف را از گردنش ساقط میدید، چه اینکه ما اول مامور به تهذیب خودمان هستیم و بعد اصلاح دیگران... اما در آن لحظه، چیزی که به ذهنش خطور کرد این بود که چرا باید کسی مانند پارسا، که بی شک از خانواده ای اصیل بود، از تربیت صحیح بی بهره مانده باشد? چشم هایش را به پاهای پارسا دوخته بود و با نگاهش کفش های چرم و تیره استاد را تا در ورودی سالن مشایعت کرد. چند ثانیه ای بعد از ورود استاد به سالن، در یکی از کلاس ها باز و سپس بسته شد که صدایش از گوش های تیز راحله پنهان نماند. به محض شنیدن صدای بسته شدن در، با احتیاط از مخفیگاهش بیرون آمد و به سمت کلاس رفت. پشت در کلاس ایستاد، نفس عمیقی کشید، دستش را روی دستگیره در گذاشت، دقیقه ای گذشت تا هم صدای کلاس و هم تپش قلبش ارام تر شد. دستگیره را چرخاند و آرام و بیصدا وارد کلاس شد. پارسا که در تقلا برای یافتن برگه های حاوی سوادش در لا بلای زیپ های کیفش بود توجهی به دانشجوی خاطی نکرد. اما وقتی پچ پچ دانشجوها را شنید و از گوشه چشم، جسم سیاه رنگ و ثابت را در گوشه کلاس دید سرش را بلند کرد و با دیدن راحله تعجب کرد." آیا او واقعا قصد داشت معذرت خواهی کند?" این فکر به سرعت برق از ذهن پارسا گذشت و برای لحظه ای گیج و شوکه ماند اما زود کنترل خودش را به دست آورد و با حالتی بی تفاوت و لحنی سرد و آمرانه رو به راحله گفت: -بله? ... .....★♥️★.....
🥀🍂🥀🍂🥀🍂🥀🍂🥀🍂 ‍ راحله از دم در به سمت سکوی پایین تخته سیاه رفت، وسط سکو ایستاد و رو به کلاس گفت: -جلسه پیش، من نسبت به استاد بی ادبی کردم و حالا آماده ام که جلوی همه بابت بی احترامی که کردم عذر بخوام بعد چرخید رو به استاد و ادامه داد: -بابت رفتارم عذر میخوام. اگر عذر خواهی من رو می پذیرید که برم بشینم، اگر نه هم که .... بقیه حرفش را خورد. شاید چون با همه بدی رابطه اش با جناب پارسا فکر نمیکرد او تا این حد سنگدل باشد. سیاوش که تصور هر اتفاقی جز این را میکرد قبل از اینکه شیطان وقت کند و مخش را به کار بگیرد، تحت تاثیر چیزی که دیده بود، دستش را به سمت صندلی ها چرخاند که به این معنا بود که راحله میتواند بنشیند. اینطور که به نظر میرسید، برخلاف تصور راحله، سیاوش، آنقدر ها هم از تربیت صحیح بی بهره نمانده بود و هنوز بارقه ای از احترام به صفات نیکو در وجودش به چشم میخورد. فضای کلاس تا اخر درس همان طور سنگین بود و شوک حاصل از این اتفاق حتی بعد از زمین خوردن یکی از پسرها که داشت با صندلی اش بازی میکرد و باعث انفجار خنده شد، از بین نرفت...به محض اینکه کلاس تمام شد و استاد از کلاس خارج شد بچه ها دورش حلقه زدند. سوالات زیادی بر سر راحله فرود آمد اما تنها جوابی که شنیدند این بود که راحله چون به استاد بی احترامی کرده بود معذرت خواهی کرده است،همین! وقتی همه دیدند که راحله تمایلی به صحبت در این باره ندارد خیلی سریع فهمیدند که ماندنشان بی فایده است. هر دو گروه پسر ها و دخترها جواب یکسانی را شنیدند اما تفاسیرشان ب شدت متضاد بود. پسرها که عموما علاقه مند داستان هایی جنایی و بزن بزن هستند، معتقد بودند که استاد، خانم شکیبا را تهدید کرده به افتادن درس و کشیده شدن جریان به کمیته انضباطی...و دخترها هم که طبق معمول دنبال بیرون کشیدن داستانی رمانتیک از هرچیزی هستند( حالا ولو آن اتفاق افتادن یک پشه از روی لباس یک دختر توی ظرف آبدوغ خیار یک پسر باشد) و البته حسادت زنانه شان هم گل کرده بود، خودشان را قانع کردند که دلیل این کار مربوط به علاقه ی بانو به جناب استاد و تلاش در پی کسب توجه ایشان بوده. اما حقیقت، تنها چیزی بود که در این میان هیچ کس در پی یافتن آن نبود. انگار همه یادشان رفته بود معذرت خواستن برای یک اشتباه، نه نیاز مند تهدید است و نه ب سبب روابط عاطفی... به راستی آنقدر انجام کار درست را فراموش کرده ایم که حتی باور آن نیز برایمان غیر ممکن است? در هر صورت، با شنیدن جواب های سربسته، هیجان جمع فروکش کرد و همه ترجیح دادند خودشان را به سلف برسانند. اما در این میان یک نفر، هیجانش نه تنها فروکش نکرده بود بلکه با خلوت شدن فضا، تازه فرصت کرده بود رگبار سوالاتش را به سمت راحله نشانه برود و او کسی نبود جز سپیده.... شاید بهتر باشد تا وقتی سپیده مشغول سوال پیچ کردن "رفیق جانش" است راحله را تنها بگذاریم تا خودش جور دوستش را بکشد و ما سری به استاد پارسا بزنیم تا ببینیم حال استاد شوکه شده چگونه است... ... .....★♥️★.....