eitaa logo
انتشارات به‌ نشر
4.1هزار دنبال‌کننده
4هزار عکس
426 ویدیو
295 فایل
🔹رمان، داستان، قرآن و ادعیه 🔹 معرفی کتاب‌های خوب (کودک و نوجوان، عمومی) 🔹 مسابقه کتابخوانی 🔹برنامه‌های ترویجی کتاب‌محور 📍تماس و ارسال پیام به ادمین👇 🤳۰۹۰۲۷۶۵۲۰۰۸ آدرس کتابفروشی ها👇 🪩سایت فروش www.Behnashr.ir 📱 اینستاگرام behtarinhaye_nashr@
مشاهده در ایتا
دانلود
📖جرعه ای از دریای نور امام رضا عليه السلام : إنَّ لِكُلِّ إمامٍ عَهدا في عُنُقِ أولِيائِهِ و شيعَتِهِ و إنَّ مِن تَمامِ الوَفاءِ بِالعَهدِ و حُسنِ الأداءِ زيارَةَ قُبورِهِم امام رضا عليه السلام : دوست داران و شيعيان هر امامى را با او عهدى است ، و تمامت وفاى به عهد و نيكويى انجام دادن آن، زيارت قبر ايشان است . @behnashr
انتشارات به‌ نشر
📚 روایت های سریالی چنارها مرا به خاطر می سپارند ✍️ عابدین زارع نام داستان: گنگ خواب دیده 📍 قسم
📚 روایت های سریالی چنارها مرا به خاطر می سپارند ✍️ عابدین زارع نام داستان: گنگ خواب دیده 📍 قسمت چهارم تسبیح را می‌گیرد جلوی لطف الله. لطف‌الله از شادی چشمانش برق می‌زند و تندی تسبیح را می‌گیرد. عین‌الله به نشان از تشکر سری تکان میدهد. در همین اثنا، قباد پا می‌گذارد توی چارچوب در و به محض دیدن عین الله، ابرو در هم می‌کشد و بر می‌گردد. مش عیسی پوزخندی می‌زند و به طعنه می‌گوید:«بنده خدا انگاری جن دیده. پا گذاشت به فرار.» اسدالله دنباله حرف مش عیسی را می‌گیرد:«شایدم دیده باشه! اگه با منم این جوری تا می‌کردن. چه بسا جور دیگه‌ای رفتار می‌کردم.» عین الله دندان روی جگر می‌گذارد و چیزی نمی گوید. عباسقلی کارش تمام شده و جایش را می‌دهد به مش عیسی. همین طور که بلند می.شود. می گوید: «لعنت خدا بر شیطون حرومزاده! همیشه خدا زبونتون تلخه و چوب لای چرخ مردم می‌ذارین. یکی نیس بگه به شما چه مربوط؟! وقتی چیزی نمی‌دونین چرا الکی قضاوت می‌کنین؟ به خدا معصیت داره!» مش عیسی با سر تسبیح به شانه عباسقلی می‌زند و با تحکم حرفش را توی گوش او می.کند: عالم و آدم خبر دارن چرا قباد سر لج افتاده. حق داره بنده خدا حقشو می خواد. اسدالله با سر تایید می کند. اوستا رضا دنباله حرف را می گیرد:«از خر شیطون بیاین پایین! والا تا اونجا که من خبر دارم قباد سهم‌الارث زنش رو تمام و کمال گرفته. حالا اگه عین‌الله حیا می‌کنه و جار نمیزنه، شمام دیگه مته به خشخاش نذارین و وکیل و وصی مردم نشین که فلانی حق فلانی رو خورده.» عین الله ترجیح می‌دهد چیزی نگوید؛ اما نگاه‌های زیر جُلَکی مش عیسی و اسدالله، اوقاتش را تلخ می‌کند و دیگر سکوت را جایز نمی داند. - خدا شاهد و گواه آدماست. مردم از رو ندونم کاری فقط حرف می زنن و بیخودی قضاوت می کنن. نمیدونم چی گیرشون میاد از این همه آتیش بیاری. قباد یه بار حقشو گرفته و یه قلپ آب هم روش. حالا می شینه پا میشه که فلانی حقمو نداده. حق خودشو که گرفته هیچ، چشم دوخته به حق این بدبخت بی زبون که چی؟ زنم کاراشو انجام میده و تروخشکش می کنه . خب کاکاشه، دوس داره بهش رسیدگی کنه. الحق که باید حرف قدیمی ها رو طلا گرفت زد سر در قلعه همه بخونن. راسته که میگن تیغ داماد از همه تیغ ها تیزتره... ... مش عیسی را خنجر می‍‌زدی صدایش در نمی‌آمد و دوست داشت دمش را بگذارد روی کولش برود. کارش که تمام شد، بی خداحافظی راهش را گرفت و رفت و اسدالله هم از پشت سرش، بی آنگه صورتش را تیغ بکشد. لطف‌الله داشت با تسبیح جدید ور می‌رفت که عین‌الله نشاندش روی صندلی و اوستا رضا با ماشید رفت توی موهایش که از بناگوش فر شده بود و توی هم تنیده بود. عین الله ته دلش راضی بود که جواب چرندیات عیسی و اسدالله را داده و نگذاشته بود بیش از این به گنده گویی هایشان ادامه بدهند... 🖇 قسمت پنجم این داستان را فردا صبح در کانال انتشارات به‌نشر بخوانید. @behnashr
♦️کتاب «هستیا» منتشر شد این اثر به نویسندگی نجمه جوادی داستانی ایرانی با حال‌وهوای معنوی و درونی است. کتاب «هستیا»، داستان زندگی محدثه، زنی میانسال و خادم حرم حضرت معصومه (س) و مادر دو فرزند را روایت می‌کند که به امید برآورده شدن دو حاجت بزرگ بازگشت برادر مفقودالاثرش از سوریه و شفای مادر بیمارش، نذر چهل‌روزه می‌کند. این چله‌نشینی، بیش از یک انتظار برای حاجت، سفری روحانی به درون ایمان، صبر و تسلیم است. داستان در قالب روایت روزهای بیستم تا چهلم یک نذر چهل‌روزه شکل گرفته و ساختاری شبیه به چله‌نشینی دارد؛ چله‌ای که در آن شخصیت اصلی، با نیتی مشخص و حاجتی در دل، خود را به آزمونی روحی و ایمانی می‌سپارد. روایت به شکل روزشمار (از روز بیستم تا چهلم) پیش می‌رود... 🗞خبرگزاری قدس 🗞خبرگزاری مهر 🗞خبرگزاری آنا 🗞خبرگزاری آستان نیوز 🗞خبرگزاری قم پرس @behnashr
۲۸۲ 📚 ۳۶۶ روز با پیامبر عزیزمان(ماه سوم) ✍نقی سلیمانی مجموعه ۱۲ جلدی کتاب «۳۶۶ روز با پیامبر عزیزمان» دعوتی است برای هم‌نشینی هرروزه با زندگی و اخلاق پیامبر مهربانی‌ها(ص)؛ روایتی داستانی و پیوسته که کودکان را قدم‌به‌قدم با سیره پیامبر و یارانش آشنا می‌کند. 🗓 هر روز یک قصه، ۳۱ داستان برای ماه خرداد 😍 داستان‌ها با نثری ساده و دلنشین تاریخ اسلام را بیان کرده و ارزش‌هایی چون صبر، صداقت، جوانمردی، شجاعت و بخشش و ... را در قالب قصه‌هایی کوتاه و تأمل‌برانگیز پیش روی نسل جدید می‌گذارد؛ قصه‌هایی که برای خواندن در ۳۶۶ روز سال طراحی شده‌اند تا یادگیری، پیوسته و ماندگار باشد.👏 از این مجموعه‌ی تحسین‌شده، تاکنون ۳ جلد (فروردین، اردیبهشت، خرداد) برای کودکان دبستانی چاپ شده است. ✅ کتاب دارای دو فهرست ساده و موضوعی است و تمام داستان‌ها براساس آیات قرآن، نهج البلاغه و کتابهای معتبر نوشته شدند. 📝مشخصات اثر ۱۰۸ صفحه - گلاسه - مصور قطع رحلی چاپ اول قیمت پشت جلد ۶۴۰هزار تومان 📣 برای دریافت کتاب با ارسال رایگان و هدیه متبرک رضوی به ادمین پیام دهید یا این کتاب‌ها را از سایت و کتابفروشی‌های به نشر تهیه کنید. 🌐 www.behnashr.ir 🆔 @behnashr_admin @behnashr
همراهان عزیز کانال به نشر یلدایتان گرم و روشن 🌙🍉 امیدواریم بلندترین شب سال، سرشار از نور دانایی و لحظه‌های دلنشین باشد. یلدا مبارک 🌹📚 🆔https://eitaa.com/joinchat/4039311364C235f98c661
📚 «قصه‌های قشنگ ایرانی» | جلدهای ۱ و ۲ تجدید چاپ شد قصه‌هایی دلنشین برگرفته از گنجینه‌های ادبیات فارسی؛ از مثنوی معنوی و هزار و یک شب گرفته تا داستان‌هایی از بهلول، شاهنامه، مرزبان‌نامه، لطایف‌الطوایف و حکایت‌هایی پندآموز از گلستان و بوستان سعدی، قابوس‌نامه، سیاست‌نامه، هفت اورنگ و دیگر کتاب‌های کهن فارسی. 😍 مجموعه دو جلدی «قصه‌های قشنگ ایرانی» شامل بیش از ۵۰ داستان شیرین و آموزنده است که با تصویرگری زیبا و رنگی، لحظه‌هایی شاد و ماندگار برای کودکان می‌سازد. 👌اگر دوست دارید فرزندانتان با ادبیات کهن و ارزشمند فارسی آشنا شوند، این مجموعه می‌تواند هدیه‌ای دلنشین و ماندگار باشد 🌱📖 📬 برای تهیه این کتابها با کیفیت چاپ عالی و قیمت بسیار ویژه به ما پیام بدید یا به سایت و کتابفروشی های به نشر مراجعه کنید. 🌐 www.behnashr.ir 🆔 @behnashr_admin 🆔https://eitaa.com/joinchat/4039311364C235f98c661
📖 جرعه ای از دریای نور قالَ الرِّضا عليه السلام: اَنَّ رَجُلاً اَتَى سَيِّدَنا رَسولَ اللّه ِصلي الله عليه و آله فَقالَ يا رَسولَ اللّه ِ عَلِّمْنى خُلُقايَجْمَعُ لى خَيْرَ الدُّنْيا وَ الآْخِرَةِ فَقالَ صلي الله عليه و آله لا تَكْذِبْ امام رضا عليه السلام: مردى نزد سرور ما رسول خدا صلي الله عليه و آله آمد و عرض كرد: به من اخلاقى بياموزيد كه خير دنيا و آخرت در آن جمع باشد، حضرت فرمودند: دروغ نگو. @behnashr
انتشارات به‌ نشر
📚 روایت های سریالی چنارها مرا به خاطر می سپارند ✍️ عابدین زارع نام داستان: گنگ خواب دیده 📍 قسم
📚 روایت های سریالی چنارها مرا به خاطر می سپارند ✍️ عابدین زارع نام داستان: گنگ خواب دیده 📍 قسمت پنجم ننه خاور، حسن را گرفته توی بغل و نازش می‌کند و لالایی می خواند. کوکب، زن عین الله هم حیاط را جارو می‌کشد و انجیرهای رسیده درخت گوشه حیاط را که گنجشک نوک زده افتاده روی زمین و توی سنگ و سقاط چسبیده، جمع می‌کند و توی دلّی آشغالی می‌ریزد. لطف‌الله با کله ماشین کرده، دست در دست عین الله وارد حیاط می شود. ننه خاور سرگرم نوه‌اش شده و تا چشمش می‌افتد به کله ریت و تراشیده لطف الله، خطاب به عین الله می کوید:«ننه چرا سر کاکاتو این جوری کردی؟ هوا گرمه می پزه مخ بی زبون.» - رشد موهاش زیاده ننه. عیبی نداره. هر چی ریت باشه بهترشه. عرق می‌کنه نمیشه هر روز شستش کوکب از سرو شکل لطف‌الله که به طرز مضحکانه ای توی ذوق می‌زند و خرده موریخته توی صورت و پلک‌هاش و مدام دستش را می‌مالد به چشمش، خنده‌اش گرفته و سعی می‌کند خنده‌اش را پنهان کند. عین الله یک آن متوجه می شود و نگاه چپی به او می اندازد و کوکب خودش را می زند به کار و از دم پر او می گذرد و جاروکشان می‌رود تا توی ایوان. عین الله، لطف‌الله را لب حوض می‌نشاند و پیراهنش را در می‌آورد و دبه آب را که از قبل در آفتاب گذاشته شده خرد خرد می‌ریزد روی سروگردن لطف الله. خرده موها از سروصورت لطف الله راه می‌کشد تا دهانه چاه. لطف الله تروتمیز شده و کله‌اش برق می‌زند. عین الله بیل به دوش ایستاده کنار درخت چنار لب جو، بالای سر زیور که رخت چرک ها رو توی لگن می شوید و با برادر گرم گفتگو است. - گناه داره پیرزن! بوآی خدا بیامرزمون که نتونست بفرستتش مشهد، گفتم حالا که علیداد کاروان راه انداخته، فرصت خوبیه. این جوری منم بدقول نمی شم و ای بنده خدا هم می ره زیارت امام رضا. حالا تو بگو خدا وکیلی عیب داره؟ - نه کاکای من، من کی گفتم عیب داره؟ زیارت و عیب؟ پناه بر خدا! - پس چیه؟ چرا این جور تو لکی؟ - لطف الله، ننه جونش به ای بچه بسته‌س. کاکا خدا می‌دونه تا جون دارم خودم کلفتی شو می‌کنم نمی‌ذارم حرف این و اون پشت سرمون بیفته. می دونم. خوبم می‌دونم که هیچ وقت کم نذاشتی براش و خواهری رو در حقش تموم کردی؛ اما خودت می‌دونی که قباد کوتاه بیا نیس و ننه مونم که دیگه پروپای خودشو نداره، چه برسه به ای بچه. هم برای تو دردسر داره هم برای من. می‌ترسم هر روز یه دسته گل به آب بده. یادت رفته پارسال وقت درو اگه نرسیده بودم، گندمای مردم آتیش گرفته بود و خودشم می‌سوخت. حالام خواهر من! ای غائله را همین جا تمومش کنیم بهتره. همه این کاسه کوزه‌ها داره سر این بدبخت پیشونی سیاه خرد میشه. کاکا قباد با من. من که نمی‌تونم قید خونواده و کاکامو بزنم. خودم بهش می‌رسم. - می فهمم. خدا از خواهری کمت نکنه! والا من نمیدونم چطوری ازت تشکر کنم، گفتم تو هم با کوکب و ننه بفرستم مشهد؛ اما خب نمیشه. باید... 🖇 قسمت ششم این داستان را فردا صبح در کانال انتشارات به‌نشر بخوانید. @behnashr