فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
#مهدویت_
#شعر_امام_زمان_(عج)_
ثنا خلیلی ۹ساله کلاس سوم
پایگاه خدیجه کبری(س)
حوزه علمیه فاطمه الزهراء(س)
گوارا باد بر این شهید ما حاج قاسم!، لذت انس و همجواری شان با انبیای عظام واولیای کرام وشهدای صدر اسلام، و گواراتر بر آنان باد نعمت رضایت حق ، که «رضوانٌ من الله اکبرُ »
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
#سومین_سالگرد
#حاج_قاسم
🔷نوای غم انگیز محلی در
فراق سردار دلها حاج قاسم
سلیمانی
🔵اینحا روستای قنات ملک
زادگاه سردار قاسم سلیمان
23.81M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🌹 حاج قاسم مهمونِ، آغوش رفیقاشه🖤🖤🖤
🎙 بانوای : حاج میثم مطیعی
🏴مسابقه نقاشی و رنگ آمیزی بمناسبت سومین سالگردشهادت سردارشهیدحاج قاسم سلیمانی🏴
🌸باموضوع:سرداردلها🌸
✅رده سنی مسابقه نقاشی:۳تا۱۵سال
✅رده سنی مسابقه رنگ آمیزی:۳تا۶سال
✅مستندات خودرا تاپنجشنبه۱۵دی ماه بصورت حضوری در حسینیه المهدی به خاله صدیقه تحویل دهید🌸
✅ذکر نام،نام خانوادگی،نام پدر وسن الزامی می باشد
🇮🇷پایگاه بسیج خدیجه کبری(س)
🇮🇷حوزه علمیه فاطمه الزهراء ورزنه
هدایت شده از Mahmoodi
دکتر الهی قمشه ای:
💕 داستان کوتاه
"کرامت امام رضا در حق دزد"
تو "تبریز" و قبل انقلاب یه گروه تصمیم گرفتن برن "پا بوس امام رضا" علیه السلام.
رئیس کاروان چند روز قبل حرکت تو خواب دید که امام رضا فرمودند داری میای "ابراهیم جیب بر" رو هم باخودت بیار.
"ابراهیم جیب بر کی بود؟!"
از اسمش معلومه "دزد مشهوری" بود تو تبریز که حتی کسی جرأت نمی کرد لحظه ای باهاش همسفر بشه چون سریع جیبشو خالی می کرد!
حالا امام رضا در خواب بهش گفته بودند اینو با "خودت بیارش مشهد!"
رئیس کاروان با خودش گفت:
خواب که "معتبر" نیست تازه اگه من اونو بیارم کسی تو "کاروان" نمیمونه همه "استعفا" میدن میرن یه کاروان دیگه پس بیخیال!
اما این خواب دو شب دیگه هم تکرار شد و رئیس چاره ای ندید جز اینکه بره "دنبال ابراهیم."
رفت "سراغشو" بگیره که کجاس، بهش گفتند؛ تو فلان محله داره میچرخه برو اونجا از هر کی سوال کنی "نشونت" میده.
بالاخره پیداش کرد!
گفت: ابراهیم میای بریم مشهد؟
(ولی جریان خوابو بهش نگفت)
ابراهیم گفت: من که پول ندارم تازه همین ۵۰ تومن هم که دستم میبینی همین الان از یه "پیرزن دزدیدم! "
رئیس گفت: عیب نداره تو بیا من "پولتم میدم."
فقط به این شرط که حین سفر "متعرض" کسی نشی بعد که رسیدیم مشهد، "آزادی!"
ابراهیم با خودش گفت؛ باشه اینجا که همه منو میشناسن نمیشه دزدی کرد بریم مشهد یه خورده پول "کاسب" شیم.
کاروان در روز معینی حرکت کرد وسطای راه که رسیدن "دزدای سر گردنه" به اتوبوس "حمله کردن" و "جیب" همه و حتی ابراهیم که جلوی اتوبوس نشسته بود رو "خالی کردن" و بعدم از اتوبوس پیاده شدن و رفتن!
اتوبوس که قدری حرکت کرد و در حالی که همه گریه میکردن که دیگه پولی برای برگشت ندارن، ابراهیم یکی یکی همه رو اسم میبرد و بهشون میگفت؛ از شما چقدر "پول دزدیدن" و بهشون میداد!
رئیس گفت:
"ابراهیم تو اینهمه پول از کجا آوردی؟!"
ابراهیم خندید و گفت:
وقتی "سر دسته دزدا" داشت از ماشین پیاده میشد همون لحظه جیبش رو "خالی کردم" و اونم نفهمید و از اتوبوس پیاده شد!
همه "خوشحال" بودن جز رئیس کاروان که زد زیر گریه و گفت:
"ابراهیم میدونی واسه چی آوردمت؟"
چون "حضرت به من فرمودن،"
حالا فهمیدم "حکمت" اومدن تو چی بوده؟
ابراهیم یه لحظه دلش تکون خورد گفت:
یعنی "حضرت" هنوز به من "توجه" داره؟
از همونجا گریه کنان تا "مشهد" اومد و یه توبه نصوح کنار قبر حضرت کرد و بعدم با "تلاش و کار حلال،" پولایی رو که قبلا دزدیده بود میفرستاد تبریز و حلالیت میطلبید.
و در آخر هم در مشهد الرضا (ظاهرا مکانش نامعلومه) به رحمت خدا رفت...
مشهد...
روبروی ایوان طلا...
خیره به گنبد طلا...
اللّهمصليعليٰعليِبْنِموسَيالرِضَاالمرتضي💚
هدایت شده از ......
9.72M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا