✫⇠ #آخرین_خاکریز
✫⇠#قسمت_بیست و چهارم
✍نویسنده:آزاده میکاییل احمد زاده
⬅️انتشارات سازمان عقیدتی سیاسی ارتش
♻️«جزایر مجنون»
🔹️پس از گذشت حدود يك ساعت، نقطه هاي سياه رنگ روي آب ـ كه همان غواصان عراقي بودند ـ مشاهده شدند كه اين بار با سرعت زياد در حال برگشت به مواضع خود بودند و اطمينان داشتند از جايي كه برميگردند، به كمين
برخورد نمي كنند؛
💥زيرا تا قبل از اين عمليات، در اين محل دچار كمين نشده بودند. همگي به صورت دشتبان آرايش رزمي گرفتيم و آماده بوديم تا با رگبارهاي برق آسا به زندگي مزدوران عراقي خاتمه دهيم. كار بسيار دشواري بود؛ چون غواص ها در صورت احساس خطر، در زير آب شنا كرده، از ديد ما
خارج ميشدند و ممكن بود در آن تاريكي، نيروهاي ما اشتباهي همديگر را هدف قرار دهند؛
🔹️به همين خاطر بهترين روش اين بود كه فاصلة درگيري بيشتر شود تا چنانچه فرصت فرار داشته باشند، ما يكديگر را هدف قرار ندهيم.پس از گذشت مدتي كوتاه و در حالي كه با عراقي ها حدود 30متر فاصله داشتيم، با حجم انبوه آتش ما سكوت شب شكسته شد و باراني از گلوله و نارنجك هاي صوتي و موجي، اطراف محل درگيري را فرا گرفت.
💥اين كمين آنچنان سريع و هولناك بود كه نيروهاي خودي و عراقي از مواضع پدافندي اقدام به اجراي آتش هاي سنگين بر روي مواضع يكديگر كردند. موشك هاي خوشه اي، گلوله هاي زماني و موج انفجارهاي مهيب، از نبردي خونين در آب هاي
مجنون خبر ميداد و باراني از توپ و گلوله، از زمين و آسمان مي باريد.
🔸️تلفات عراقي ها در اثر غافلگيري و حجم آتش ما، زياد بود و امكان زنده ماندنشان بسيار ضعيف بود. آنان حتي نتوانستند دفاع قابل توجهي انجام دهند.
صداي گوش خراش و آكنده از ترس و درد عراقي ها به آسمان بلند شده بود. بوي گلوله و باروت همه جا را فرا گرفته بود و پيدا كردن راه برگشت هم مشكل
شده بود.
💥بايد هرچه سريعتر برمي گشتيم؛ زيرا امكان آمدن يگان هاي قايق موتوري دشمن و تعقيب ما بسيار زياد بود. هر كس به نزديكترين همرزم خود
اطلاع ميداد كه وقت رفتن است. با شنا كردن در زير آب، خيلي سريع به طرف مواضع خودمان حركت كرديم. در روي آب اجساد خونين عراقي ها پخش شده بود و عدهاي هم مجروح و در حال مرگ بودند. فرصت گرفتن اسير نداشتيم و بايد برمي گشتيم.
🔸️احساس ميكرديم زير آب محل مناسبي براي زنده ماندن است؛ چرا كه در زير آب، امكان هدف قرار گرفتن نبود؛ ولي خطر همچنان وجود داشت. به سختي خودمان را به ساحل و نيروهاي خودي رسانديم. رزمندگان خيلي سريع به كمك ما آمدند و ما را از آب بيرون كشيدند. نفس
نفس ميزديم و ناي حركت نداشتيم. آتش تهيه همچنان ادامه داشت و آسمان منطقه با گلوله هاي منور توپ و خمپاره مانند روز روشن شده بود. گلوله هاي توپ ها آب جزيره را ده ها متر به آسمان بلند ميكرد و پرواز تركش هاي سرگردان در آسمان احساس ميشد كه مانند باراني از سنگ با صداي مهيب
خود به هر سو اصابت ميكردند...
کانال سردار شهید حاج علی حاجبی
https://eitaa.com/bidaravelayat1
✫⇠ #آخرین_خاکریز
✫⇠#قسمت_بیست و پنجم
✍نویسنده:آزاده میکاییل احمد زاده
⬅️انتشارات سازمان عقیدتی سیاسی ارتش
♻️«جزایر مجنون»
💥در اولين فرصت سراغ همديگر را گرفتيم. دو
نفر از رزمندگان جا مانده بودند. احتمال داشت شهيد و يا مجروح شده باشند. دو نفر از سربازان نيز به سختي مجروح شده و خونريزي شديدي داشتند.امدادگران كارشان را شروع كردند. ساعت چهار و نيم بامداد بود كه ما را با
قايق هاي تندرو به خاكريز عقب منتقل كردند. شب خسته كنندهاي بود.
🔸️قدرت صحبت كردن نداشتيم؛ زيرا مأموريت بسيار دشواري بود و مسافت طولاني هم ما را خسته كرده بود؛ بنابراين به استراحت پرداختيم.
ساعت 00:09 بود كه بيسيم چي مرا صدا زد كه از خط مقدم كار فوري و مهمي با شما دارند. خودم را به سنگر ديگر رساندم و بيسيم را گرفتم. از آن
سوي خط صداي ستوان صادقي را شناختم. او سراسيمه اطلاع داد كه گروه رزمي شما ديشب گل كاشتند.
🔹️گفتم:
ـ منظورت چيه؟
ـ امواج آب جزيره تمام كشته هاي ديشب عراقيها رو به خاطر وزش باد، به سمت مواضع ما آورده. فوري خودتو به ما برسون. خبر خوشحال كنندهاي بود. مراتب به رده هاي بالاتر نيز گزارش داده و قرار
شد گروه فيلمبرداري براي انعكاس اين عمليات در محل حاضر شوند. با موتوسيكلت به اتفاق چند نفر از رزمندگاني كه شب گذشته با هم بوديم،
خودمان را به خط مقدم رسانديم.
🔸️اجساد عراقيها در جلوِ سنگرهاي پدافندي ما
روي هم انباشته شده بودند و جالب اينكه همة آنها از ناحية سر و گردن مورد اصابت تيرهاي ما واقع شده بودند. طولي نكشيد كه فرماندة تيپ و جانشين عملياتي قرارگاه مقدم غرب، در محل حاضر شدند و از اين حركت ما احساس غرور و رضايت ميكردند.
🔹️اين نبرد كوچك اما كارساز، موجب شد كه از آن تاريخ، پاي غواصان عراقي به مواضع نيروهاي ايراني در منطقه به كلي كوتاه شود. آنان ديگر جرئت دور شدن از مواضع خودشان را نداشتند و از طرف ديگر روحية آفندي رزمندگان ما نيز تقويت شده بود. بعد از انجام كارهاي اطلاعاتي و شناسايي يگان و هويت اجساد، آنها را براي دفن در گورستان مخصوص نيروهاي عراقي ـ به وسيلة قايق ها ـ به
عقب انتقال دادند.
🔹️آن روز به اتفاق رزمندگاني كه شب گذشته با هم بوديم و توانسته بوديم دشمن مزدور را تنبيه سختي بكنيم، مسرور بوديم و احساس غرور ميكرديم. از
طرفي جاي دوستانمان كه شب گذشته با ما بودند و به شهادت رسيدند و ديگر هيچ گاه اجسادشان هم يافت نشد، بسيار خالي بود. براي دوستان از دست رفتة خود گريستيم و خاطرات و يادشان را گرامي داشتيم.
🔸️ستاد فرماندهي قرارگاه جنوب با فراخواندن ما، از ما قدرداني كرد و هدايا و لوح هاي تقديري نيز به ما اعطا كردند. دليل اين كارشان نيز گشودن راه، انجام
عمليات ايذايي، نشان دادن قدرت رزمندگان به نيروهاي بعثي و بالا بردن روحية رزمندگان خودي بود...
کانال سردار شهید حاج علی حاجبی
https://eitaa.com/bidaravelayat1
زیارت ارواح طیبه همه شهدا از صدر اسلام تا به امروز 🌷🌷🕊🕊
🕊 زیارت نامه شهدا
اَلسَّلامُ عَلَیکُم یَا اَولِیاءَ اللهِ وَ اَحِبّائَهُ ، اَلسَّلامُ عَلَیکُم یَا اَصفِیَآءَ اللهِ وَ اَوِدّآئَهُ ، اَلسَلامُ عَلَیکُم یا اَنصَارَ دینِ اللهِ ، اَلسَلامُ عَلَیکُم یا اَنصارَ رَسُولِ اللهِ ، اَلسَلامُ عَلَیکُم یا اَنصارَ اَمیرِالمُومِنینَ ، اَلسَّلامُ عَلَیکُم یا اَنصارَ فاطِمَةَ سَیِّدَةِ نِسآءِ العالَمینَ ، اَلسَّلامُ عَلَیکُم یا اَنصارَ اَبیمُحَمَّدٍ الحَسَنِ بنِ عَلِیٍّ الوَلِیِّ النّاصِحِ ، اَلسَّلامُ عَلَیکُم یا اَنصارَ اَبیعَبدِ اللهِ ، بِاَبی اَنتُم وَ اُمّی طِبتُم ، وَ طابَتِ الاَرضُ الَّتی فیها دُفِنتُم ، وَفُزتُم فَوزًا عَظیمًا ، فَیا لَیتَنی کُنتُ مَعَکُم فَاَفُوزَمَعَکُم.
#الّلهُمَّصَلِّعَلَیمُحَمَّدٍوَآلِمُحَمَّدٍوَعَجِّلْفَرجَهُمْ
کانال سردار شهید علی حاجبی
https://eitaa.com/bidaravelayat1
9.64M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥 در درگیری مسلحانه شب گذشته در خیابان کوثر زاهدان یک نفر کشته و سه نفر مجروح شدند
🌹 #چهاردهمین شهید فراجا
شهید فرزین دلیان، ۱۴۰۳/۲/۱۲ در مبارزه با اشرار مسلح در کردستان به درجه رفیع شهادت نائل گردید.
#شهدای_امنیت
#امنیت_اتفاقی_نیست
🌹 #پانزدهمین شهید فراجا
شهید جلال اعتماد، ۱۴۰۳/۲/۱۲ در مبارزه گروهک تروریستی در کردستان مجروح و براثر شدت جراحات در ۱۵ اردیبهشت، به درجه رفیع شهادت نائل گردید.
#شهدای_امنیت
#امنیت_اتفاقی_نیست
📷 دستخط شهید ابراهیم هادی که از دوران دفاع مقدس به جا مانده است.
«راستی اینجا به ما خیلی خوش میگذرد، چون رزق مومنین دائما برقرار میباشد. رزق مومن که میدانید چیست؟ از همان سورهای امام حسینی است که دائم برقرار است و ما هم آن را توی رگ میزنیم که قوت بگیریم؛ که اگر با دشمن رو به رو شدیم با یک مشت به درک واصلشان کنیم. والسلام. ابراهیم هادی»
🌷به مناسبت سالروز تولد شهید ابراهیم هادی
ـــــــــــــــــــــــ
اللهم صل علی جمیع الشهدا 💐🌸
🇮🇷🌷غیورمردی که پیکر شهید حججی را شناسایی کرد، آسمانی شد
سردار مدافع حرم
🇮🇷🥀 «حاجمهدی نیساری»
در شب ۲۱ ماه رمضان آسمانی شد. سردار نیساری فردی بود که برای شناسایی پیکر «شهید حججی» به مقر داعش رفت و از «سیدحسن نصرالله» لقب پهلوان مقاومت را گرفت.
ماموریت ویژه سردار نیساری برای شناسایی پیکر مطهر شهید محسن حججی
بعد از شهادت حججی تا مدتها، پیکر مطهرش در دست داعشیها بود تا اینکه قرار شد حزبالله لبنان و داعش، تبادلی انجام دهند.
🌷بنا شد حزبالله تعدادی از اسرای داعش را آزاد کند. داعش هم پیکر محسن و دو شهید حزبالله را تحویل بدهد و یکی از اسرای حزبالله را آزاد کند.
به من گفتند:
«میتوانی بروی در مقر داعش و پیکر محسن را شناسایی کنی؟»
میدانستم میروم در دل خطر و امکان دارد داعشیها اسیرم کنند و بلایی سرم بیاورند اما آن موقع، محسن برایم از همه چیز و حتی از جانم مهمتر بود. قبول کردم. با یکی از بچههای سوری بهنام حاج سعید از مقر حزبالله لبنان حرکت کردیم و به طرف مقر داعش رفتیم.
در دل دشمن بودیم. یک داعشی که دشداشه سفید و بلند پوشیده بود و صورتش را با چفیه قرمز پوشانده بود، با اسلحه ما را میپایید.
پیکری متلاشی و تکهتکه را نشانمان داد و گفت:
«این همان جسدی است که دنبالش هستید!»
میخکوب شدم. از درون آتش گرفتم. مثل مجسمه، خشک شدم.
رو کردم به حاج سعید و گفتم:
«من چهجوری این بدن را شناسایی کنم؟! این بدن اربا اربا شده، این بدن قطعه قطعه شده!»
بیاختیار رفتم طرف داعشی. عقب رفت، اسلحهاش را مسلح کرد و کشید طرفم. داد زدم:
«پستفطرتا، مگه شما مسلمون نیستید؟! مگه دین ندارید؟! پس کو سر این جنازه؟! کو دستهاش؟!»
حاجسعید حرفهایم را تندتند برای آن داعشی ترجمه میکرد. داعشی برای آنکه خودش را تبرئه کند، میگفت:
«این کار ما نبوده. کار داعش عراق بوده.»
دوباره فریاد زدم:
«کجای شریعت محمد آمده که اسیرتان را اینجور قطعه قطعه کنید؟!»
داعشی به زبان آمد و گفت:
«تقصیر خودش بود. از بس حرصمون رو درآورد. نه اطلاعاتی بهمون داد، نه گفت اشتباه کردهام و نه حتی کوچکترین التماسی بهمون کرد که از خونش بگذریم. فقط لبخند میزد!»
هرچه میکردم پیکر قابل شناسایی نبود. به داعشی گفتیم:
«ما باید این پیکر رو برای شناسایی دقیق با خودمون ببریم.»
اجازه نداد. با صدای کلفت و خشدارش گفت:
«فقط همینجا.»
نمیدانستم چه بکنم. شاید آن جنازه، پیکر محسن نبود و داعش میخواست فریبمان بدهد.
در دلم متوسل شدم به حضرت زهرا علیهاالسلام. گفتم:
«بیبی جان! خودتون کمکمون کنید، خودتون دستمون رو بگیرید. خودتون یه راه چاره بهمون نشون بدید.»
یکباره چشمم افتاد به تکهاستخوان کوچکی از محسن. ناگهان فکری توی ذهنم آمد. خودم را خم کردم روی جنازه و در یک چشم بههم زدن، استخوان را برداشتم و در جیبم گذاشتم! بعد هم به حاجسعید اشاره کردم که برویم.
نشستیم توی ماشین و سریع برگشتم سمت مقر حزالله. از ته دل خدا را شکر کردم که توانستم بیخبر از آن داعشی، قطعه استخوانی را با خودم بیاورم.
وقتی برگشتیم به مقر حزبالله، استخوان را دادم تا از آن آزمایش DNA بگیرند.
دیگر خیلی خسته بودم. هم جسمی و هم روحی. واقعا به استراحت نیاز داشتم.
فردای آن روز حرکت کردم سمت دمشق. همان روز خبر دادند که جواب DNA مثبت بوده و نیروهای حزبالله، پیکر محسن را تحویل گرفتهاند.
به دمشق که رسیدم، رفتم حرم بیبی حضرت زینب علیهاالسلام. وقتی داخل حرم شدم، یکی از بچهها آمد و گفت:
«پدر و همسر شهید حججی به سوریه آمدهاند. الان هم همین جا هستن، توی حرم.»
من را برد پیش پدر محسن که کنار ضریح ایستاده بود. پدر محسن میدانست که من برای شناسایی پسرش رفته بودم.
تا چشمش به من افتاد، جلو آمد و مرا در بغل گرفت و گفت:
«از محسن خبر آوردی.»
نمیدانستم جوابش را چه بدهم. نمیدانستم چه بگویم. بگویم یک پیکر اربا اربا را تحویل دادهاند؟! بگویم یک پیکر قطعه قطعه شده را تحویل دادهاند؟! بگویم فقط مقداری استخوان را تحویل دادهاند؟
گفتم:
«حاجآقا، پیکر محسن مقر حزبالله لبنانه. برید اونجا خودتون ببینیدش.»
گفت:
«قَسَمَت میدم به بیبی که بگو.»
التماسش کردم چیزی از من نپرسد. دلش خیلی شکست.
دستش را انداخت میان شبکههای ضریح حضرت زینب علیهاالسلام و گفت:
«من محسنم رو به این بیبی هدیه دادم. همه محسنم رو. تمام محسنم رو. اگه بهم بگی فقط یه ناخن یا یه تار مویش رو برام آوردی، راضیام.»
وجودم زیر و رو شد. سرم را انداختم پایین. زبانم سنگین شده بود. به سختی لب باز کردم و گفتم:
«حاجآقا، سر که نداره! بدنش رو هم مثل علیاکبر علیهالسلام اربا اربا کردن.»
هیچ نگفت. فقط نگاه کرد سمت ضریح و گفت:
«بیبی، این هدیه رو قبول کن.»
#سلام_بر_شهدا
#تداوم_راه_شهدا
#با_شهدا_تا_ظهور
🔸 تقدیم به ۱۳شهید مدافع حرم
خانطومان
15فروردین 1395 اعزام رزمندگان لشگرعملیاتی 25کربلا - سوریه خانطومان
😔چه حزن جانڪاهی است بین ماندن و رفتن ...
چه احساس غریبی است بین دل و دلبر ...
چه پرواز قریبی است بین حق و حق نما ...
چه مدافع دلیری است بین این همه هیاهوهای روزگار....
همان قهرمانان ایران زمین ، همان پهلوانان دلیر ، همان مرادن نیک روزگار ، همان تداعی گران لشڪر۲۵ڪربلا
از ڪدامشان بگویم ؟!
به ڪدامشان افتخار ڪنم ؟!....
زبانم قاصر است.....
مروارید اشڪهایم در صدف چشمانم سنگینی میڪند ، بغض دیگر صبر ماندن ندارد ....
نزدیڪ است اشڪ و شوق هم آغوش شوند !
اینجاست ڪه خاطره ڪربلای
خانطومان زنده می شود ، مظلومیت شیر مردان مازندران ، آن ۱۳ مرد مبارز جبهه حق علیه باطل ، سرود افتخار سر می دهد ، فریاد" لبیڪ یاحسین " بر آسمان بوسه می زند و جلوه ایثار ، گره می خورد به روح بی آلایش آنان؛
به گمانم ڪربلا تڪرار می گردد و ندای بانوی صبر و وفا طنین انداز می شود ؛ اما اینبار رساتر و شیواتر ڪه سر می دهد :
به جز زیبایی چیزی ندیده ام......
آری زینب (س) عباسهایش را می شناسد!
برادرم ای بی ادعا ترین مدعی !....
ای برهم زننده لشڪر دژخیمان داعش !...
تو همانی ڪه به روشنایی چراغ هدایت حسین (ع )منور شدی !
تو همانی ڪه سڪنی گزیدی در ڪشتی نجات حسین ع !
تو همانی ڪه اثبات نمودی شهادت اتفاقی نیست بلڪه انتخابیست !
تو همانی ڪه بر پرسش شهید اهل قلم مهر تایید زدی:
آیا آن روز نیز خواهد رسید ڪه بلبلی دیگر در وصف ما سرود شهادت بسراید؟
حال میخواهم از نام آوران ڪربلای خان طومان ؛ از زهیرها ، حبیب بن مظاهرها ، از وهب ها و......نام ببرم:
🌹 #شهید_جمشیدی
عزیز چه عاشقانه با تلالوء وجودت نور را نورانی کردی !
🌹 #شهید_بلباسی
ای بی ریا ترین ! چه هنرمندانه دانه آخر تسبیح #اخلاص را شمردی تا ازسلسله #خادمین_شهدا بپیوندی به صف شهدا ....
جایت در کاروان های سفر نور خالیست.......
هنوز تن خسته ات رنگ آرامش نگرفته بود که آرام گرفتی .....
خداقوت برادر !...
🌹#شهید_مشتاقی
چه مشتاقانه در صراط مستقیم حسین ، قدم برداشتی تا برسی به مقصد جاودانگی ....
به چه عارفانه جاودان شدی !
🌹 #شهید_سیدطاهر
چه طاهرانه مطهر کردی سرزمینمان را با عطر دل انگیز شهادتت.....
هنوز شمیم خوش پیکر مطهرت به مشام می رسد!
🌹 #شهید_رادمهر
که رادی و جوانمردی سر تعظیم فرود می آورد در برابر منشت !
🌹 #شهید_حاجیزاده
می دانم که غیرت و همیت در کلاس شجاعتت همیشه نمره قبولی می گرفته اند!
🌹 #شهید_کمالی
عزیز چه با کمال صلابت به جمال شهادت مزین شدی !
🌹 #شهید_اسدی
بزرگوار چه گوارا جرعه شهادت را نوشیدی !
🌹 #شهید_رجاییفر
چه زهیر گونه لبیک گفتی به ندای هل من ناصر ینصرنی اربابت !
🌹 #شهید_بریری
چه زیبا رها شدی از دنیای مادی ،
🌹 #شهید_عابدینی
چه عاشقانه سجاده شهادت را پهن نمودی در محضر معبودت !
🌹 #شهید_قنبری
چه غریبانه پر کشیدی !
🌹 #شهید_کابلی
چه سرافرازانه مسیرت را پیمودی !
در وصفتان هر چه بگویم کم گفته ام ...........
اما حرفهایی ......
بهتر بگویم گزافه هایی از اطراف به گوش میرسد حاڪی از جهل و نادانی ، حاڪی از #ڪوردلی و #بیبصیرتی ڪه دلمان را به درد می آورد ، نڪند مهر خاموشی خورده بر دلهایشان!
نڪند اقتدا ڪرده اند به شیطان زمانمان!
همانها ڪه ژست روشنفڪریشان را چاشنی نقدشان می ڪنند ؛ همانها که در جبهه انتقادی می جنگند علیه جبهه حق ؛ همانها که شهادت را قیاس می کنند با زرو زیور دنیا ، اینان حتی معنای مادیات را هم نمی دانند....
اینان حتی فرق دفاع و جنگ را هم نمیدانند......
اینان با واژه شهادت هم بیگانه اند ......
در جوابشان باید اعلام ڪرد:
شهیدان را شهیدان می شناسند!🌺
از شام بپرس دشمنی یعنی چه
ان دلهره نگفتنی یعنی چه
روباه صفت های حلب می دانند
بی باکی ببر مازنی یعنی چه...
#اردیبهشت_مقاومت 🌱
#مازندران_دیارِ_علویانِ_خطشکن 🌱
#با_شهدا_تا_ظهور 🌱
🕌🚩 🇮🇷با ما باشید در قرارگاه عمار