بینهایت
نامهنوشتن به کیهان، یا حرف زدن با خدا؟ مسئله این است! ♾ @binahayat_ir
12.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
الان امین که تابلوی تمامقدِ اداست و هر روز با ژستهای نو میدرخشه، زندگیش تعریفیتره؟
یا حسامی که شاید کاراش تا فرسنگها به چشِ نزدیکترین آدمای اطرافش هم نیاد؟
♾ @binahayat_ir
سلام و ۶۹ سلاااام. خوبین؟ ردیفین؟
یه خاطره شنیدم که خیییلی وقته میخوام براتون بازتعریفش کنم. هی فرصت نمیشد تا امشب...
خیالم راحت باشه مث همیشه تا آخرش چشم میدوزید به کانال دیگه؟ آره؟
یهباری ما خدمت حضرت آقا بودیم، اجازه داشتیم که سوال بکنیم. کسی از توی ما یه سوالی پرسید که شاید ماها رومون نمیشد بپرسیم یا مثلاً سخت بود پرسیدن این سوال...
ایشون برگشت گفتش که:«حضرت آقا! اصلاً شما فکر میکردید که رهبر بشید؟ مثلاً شما ۱۲/۱۳ سالتون بوده تو مدرسهی علمیهای در مشهد داشتید درس میخوندید و اینا... اصلاً میتونستید تصور کنید یه روزی شما مثلاً بشید رهبر؟»
ایشون گفتن:
«من توی مدرسهی _اگر اشتباه نکنم_ سلیمانخانِ مشهد داشتم درس میخوندم، روزا میرفتیم سَرِ درس و شبها طبیعتاً برای درسِ فردا باید درس قبلی رو مباحثه میکردیم و آماده میشدیم. یکی از نکات درس امروز رو من متوجه نشده بودم، هرچی تلاش میکردم متوجه نمیشدم. توی حُجره هِی میرفتم سمت چپ و راست و خلاصه شرق و غرب و هِی میرفتم میاومدم، اینو میخوندم که متوجه بشم و متوجه نمیشدم!
بینهایت
ایشون گفتن: «من توی مدرسهی _اگر اشتباه نکنم_ سلیمانخانِ مشهد داشتم درس میخوندم، روزا میرفتیم سَر
همحُجرهایِ ما اون شب نوبتِ شام او
بود _که شام درست کنه_ یکهو عصبانی
شدش و گفتش:
«آسیدعلیآقا! بگیر بشین دیگه...
این املت از دهن افتاد. هِی میری اونور، هی میای اینور. آخه چیکار میخوای بکنی؟ یهدونه چیزی حالا نفهمیدی دیگه! منم نفهمیدم. هیچکی تو کلاس و مدرسه نفهمیده...
چرا اینقدر شما داری اینو میخونی؟ توی این مدرسهی سلیمانخان مگه چندنفر قراره بعد اینجا برن معمم بشن؟ چندتایِ ماها قراره وقتی معمم شدیم تو این لباس باقی بمونیم؟
چندنفرِ ما اگه موندیم قراره بریم امام جماعت این مسجد سَرِ کوچه بشیم؟ چندنفرِ ما اگه امام جماعت مسجد سرِ کوچه شدیم، اصلاً میان ازمون سوال بپرسن؟
آقا کدوم ماها میخوایم مجتهد بشیم؟ تازه اگه مجتهد شدیم، کدوممون میخوایم مرجع بشیم که حالا مسئله رو مثلاً واجب باشه برامون که بدونیم؟ کاری نداره کسی به ما که! شما هِی نشستی اینجا نمیای بشینی سرِ شام...»
حضرت آقا گفتن من یه جوابی به ایشون دادم، همون جوابو به شما میدم. ایشون فرمودند که:
«من به ایشون گفتم که اون زمان تازهبالغ بودم، گفتم من پیش از بلوغم نماز خوندن رو شروع کرده بودم و هر روز در قنوتِ نمازم دعایی میخوندم که این دعا رو برای شما میگم.» گفتیم بفرمایید.
ایشون گفتن:
«دعای من در قنوت نمازم این بود که؛ "اللّٰهُمَ اجعَلْنِی مُجَدِّدَ دِینِکَ وَ مُحْیِیَ شَرِیعَتِکَ یعنی خدایا مرا نوکننده دینت و احیاکننده شریعتت قرار بده!"
بعد به ما اشاره کردن و گفتن دیگه نرسیدیم به اونجاها. ما خیلی دوست داشتیم به جاهایی برسیم که نرسیدیم...»
و این خیلی برای ما شیرین بود که آدم یه آرزویی در دورهی قبل از بلوغش داشته باشه که وقتی یه روزی بعد از هزار اتفاق عجیب در عالم، آدم یه روزی که شد رهبرِ مملکت، تازه بگه ما به اون آرزو نرسیدیم. انشاءالله که خدا آرزوهای ماها رو بزرگ کنه! :)🌙
ــ برگرفته از خاطرهٔ نقلشدنی از رضا امیرخانی در سایت خامنهای داتآیآر.
یک وقتهایی هست که آدم قشنگ حس میکند که نه! انگار واقعاً صدایش به هیچ جا نمیرسد... دلش از دردی تیر میکشد که اسمش «شنیده نشدن» است؛ آدمیزادِ پر از حرفهای تایپشدۀ پاکشده، آدمیزادِ خیره به پیامهای خواندهشدۀ بیجوابمانده، آدمیزادِ بغضکرده با جوابهای تلگرافیِ نادلخواه...
همین میشود که کز میکند کنج تنهاییِ خودش؛ حرفهایش در دلش تهنشین میشوند، بغضش در گلویشْ سنگ.
کلمات شما اما یک جرعه از یک دریا اطمینان را به خوردِ روحِ ما بچهها میدهد. مادرید دیگر؛ دلتان نمیآید تشنه ببینیدمان و بیکس... غصه میخورید که اینهمه بچهایم و حواسمان نیست به بودنِ خدای همیشهآنلاینِ خستگیناپذیرِ کلافهنشوندهای که قرار نیست بیحواس و پرشتاب و بیحوصله بشنود و دستبهسرمان کند، لازم هم نیست پیشش نقاب بزنیم و کسی باشیم که نیستیم.
اینکه «تو همیشه شنیده و فهمیده میشوی»، دلآرام است و شیرین؛ شیرینیاش را شما به کام ما ریختهاید... اما راستش ما دیربهدیر به خلوت با او نشستهها، واسطهای لازم داریم آنقدر عزیزِ خدا، که خیالمان راحت باشد هر چقدر هم که فاصله گرفته باشیم، اگر پشت او قایم بشویم و با او برویم، خدا بیبروبرگردْ نگاه که هیچ، بغلمان میکند؛ خب چه کسی بهتر از شما؟ شما که به قول رسولِ رحمت، نورتان از نور خداست و «مقام محمود» دارید پیش خدا...