زینببانو بچههارو دور خودش جمع میکنه،اشکاشونو پاک میکنه،باهاشون حرف میزنه...
خودش غمش کم نیستا،خودش دردش از همشون بیشتره؛ولی بازم با همون دلِشکستهاش واسه بچه ها قصه تعریف میکنه تا بالاخره میخوابن...
بانو میشینه کنارِ رقیه...
+چیه دخترم؟...چرا بیدار شدی؟
چرا گریه میکنی؟..چیشده؟...