بانو میشینه کنارِ رقیه...
+چیه دخترم؟...چرا بیدار شدی؟
چرا گریه میکنی؟..چیشده؟...
رقیه با صدای گرفتهش میگه:عمه بابام کجاست؟...عمه بابام چرا نمیاد؟..بابامو میخوام عمه...
دوباره غمِ عالم میشینه تو دلِ بانو...
+بابات رفته سفر،زود میاد...
تو بخوابی بیدار بشی بابا اومده،بخواب عمه جان...
صدای گریه دخترک اوج میگیره...
_دفعه قبلم همینو گفتی،گفتی بخوابی بیدار بشی بابا میاد...
پس چرا نمیاد؟...