بانو میشینه کنارِ رقیه...
+چیه دخترم؟...چرا بیدار شدی؟
چرا گریه میکنی؟..چیشده؟...
رقیه با صدای گرفتهش میگه:عمه بابام کجاست؟...عمه بابام چرا نمیاد؟..بابامو میخوام عمه...
دوباره غمِ عالم میشینه تو دلِ بانو...
+بابات رفته سفر،زود میاد...
تو بخوابی بیدار بشی بابا اومده،بخواب عمه جان...
صدای گریه دخترک اوج میگیره...
_دفعه قبلم همینو گفتی،گفتی بخوابی بیدار بشی بابا میاد...
پس چرا نمیاد؟...
آخه میدونید،رقیه خیلی بیتابیِ باباشو میکرد؛دلش تنگ شده بود واسه دستای پر محبتش...
تو روایات گفته شده صدایِ گریه دخترک انقدر زیاد بوده که همهِ اهلِ کاخِ شام میتونستن بشنون،از جمله رهبر فتنه...
یزید!...
موسیقیشب.
تو روایات گفته شده صدایِ گریه دخترک انقدر زیاد بوده که همهِ اهلِ کاخِ شام میتونستن بشنون،از جمله رهب
یزید از صدا کلافه شده بود...
از نگهبان پرسيد...
-این صدایِ کیه که داره گریه میکنه؟
چرا ساکت نمیشه؟
جواب دادن:صدایِ رقیه اس،دخترِ کوچکِ حسین بن علی...