یزید با عصبانیت داد میزنه:خب پدرشو براش ببرید،سرِ حسینو براش ببرید تا ساکت بشه...
سینی رو میزارن زمین...
رقیه تا نگاهش به سینی میفته با گریه داد میزنه:من غذا نمیخوام،بابامو میخوام...
کم کم صدایِ گریه رقیه قطع میشه...
یواش یواش سمت سینی قدم برمیداره...
پارچه رو با دستای کوچیکش کنار میزنه که با سر و صورت خونیِ باباش مواجه میشه...
موسیقیشب.
ولی رقیه گریه نمیکنه،با بغض لبخند میزنه...
چشماش پر از اشکه ها،ولی همینجوری به صحنه مقابلش زل زده...
چادرمونو از سرمون کشیدن،به گونه منو خواهرام سیلی زدن...
بابایی گوشواره هامو از گوشم کشیدن،گوشم پاره شده...