eitaa logo
موسیقی‌شب.
174 دنبال‌کننده
626 عکس
116 ویدیو
0 فایل
واژه‌ها در من ماندند و در من مذاب شدند و در آن سرمای زندگی‌سوز، واژه‌ها در وجود من بستند. (من یقین دانستم، پشت دریاها شهری‌ست.) / https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_v7r6jdi&btn=Osean
مشاهده در ایتا
دانلود
تو یه سینی بزرگ سرِ آقا رو میبرن سمتِ خرابه...
سینی رو میزارن زمین... رقیه تا نگاهش به سینی میفته با گریه داد می‌زنه:من غذا نمی‌خوام،بابامو می‌خوام...
نگهبان عصبی فریاد می‌زنه... غذا نیست،باباتو میخواستی برات آوردیمش..
کم کم صدایِ گریه رقیه قطع میشه... یواش یواش سمت سینی قدم برمی‌داره... پارچه رو با دستای کوچیکش کنار میزنه که با سر و صورت خونیِ باباش مواجه میشه...
با دیدن این صحنه صدای ناله و گریه اهل حرم بالا میره...
ولی رقیه گریه نمی‌کنه،با بغض لبخند میزنه...
موسیقی‌شب.
ولی رقیه گریه نمی‌کنه،با بغض لبخند میزنه...
چشماش پر از اشکه ها،ولی همینجوری به صحنه مقابلش زل زده...
می‌گه:سلام بابا... بالاخره از سفر برگشتی؟
آخه عمه می‌گفت رفتی سفر... بابایی تو که رفته بودی سفر مارو کلی اذیت کردن...
چادرمونو از سرمون کشیدن،به گونه منو خواهرام سیلی زدن... بابایی گوشواره هامو از گوشم کشیدن،گوشم پاره شده...
بابایی به کمر عمه زینبم لگد زدن، الان عمه قامتش خم شده..
بابا موهای منو کشیدن،هنوز جای طناب رو بدنم مونده،بدنم درد میکنه...