کم کم صدایِ گریه رقیه قطع میشه...
یواش یواش سمت سینی قدم برمیداره...
پارچه رو با دستای کوچیکش کنار میزنه که با سر و صورت خونیِ باباش مواجه میشه...
موسیقیشب.
ولی رقیه گریه نمیکنه،با بغض لبخند میزنه...
چشماش پر از اشکه ها،ولی همینجوری به صحنه مقابلش زل زده...
چادرمونو از سرمون کشیدن،به گونه منو خواهرام سیلی زدن...
بابایی گوشواره هامو از گوشم کشیدن،گوشم پاره شده...
بابا چرا رفتی سفر؟
میبینی چقدر اذیتمون کردن؟
میبینی چقدر کتکمون زدن؟
بابا مارو با پای پیاده تو کل کوچه های شهر گردوندن،همه بهمون میخندیدن
همه مسخرهمون میکردن،بچه های شامی بهم سنگ میزدن بابا...