وقتی با مائده از سالن میام بیرون بابارو میبینم که پایین پلهها وایساده و با دیدنم لبخند میزنه، از مائده خداحافظی میکنم و اون به سمت باباش که کمی دورتر از ما تو ماشین نشسته میدوئه، میشینم تو ماشین و راه میوفتیم سمت خونه، تو خونه با کلی ذوق آماده میشم و بعد از اینکه مامانم وسایلو برمیداره دیوان حافظی که جلد سبز رنگ داره رو برمیدارم، وقتی میرسیم خونه مامانجون دایی و زندایی و شادی اونجان، یه میزِ قشنگ مثل هرسال میچینیم و بعد از خوردن شام میشینیم دورهم و حافظ میخونیم و فال میگیریم که یهو لامپ گوشه اتاق عجیب بهنظر میاد.
* https://eitaa.com/Rih_nz/4875
من ازت میخوام بغلم کنی چون به تهِ خط رسیدم، چون کم آوردم، پس بغلم کن، بیهیچحرفی، بذار تو پناهگاهم باشم.
موسیقیشب.
میگه که .. - قدرِ تموم زمین و آسمون تورو دوسِت دارم ..
میگه که ..
- لبات اون جامِ شرابه که میخوام سر بکشم ..