گريه و چای و غم و شعر و دو نخ بهمن و بعد ،
باز هم گريه و یک دورِ دگر مصرعِ قبل ..
قسم به خالقِ چشم هایت، چال گونههایت، موهایِ مجعدت، لبهایِ خندانت ..
قسم به پروردگاری که تو را وصله جانم ساخت، که میانِ ناملایمتیهایِ روزگار دلیلی برایِ قهقههایِ از تهِ دل داشته باشم ..
که قلبِ من هم مانند قلبهایِ بیرحم و سنگیِ دیگران سرد و سخت نشود و دلیلی برایِ تپیدن داشته باشد ..
که بیایی و مرهم شوی بر زخمهایی که بر تنم نشست و کسی جز تو آنهارا ندید ..
قسم به دادارِ لبخندت، که قشنگترین تصویرِ روزهایم است و گاهی از شگفتیِ خلقتش متحیر میشوم و انگشت به دهان میمانم که چگونه تورا اینگونه بر صفحهٔ هستی نگاشته!
قسم به تو، به آرامشِ صدایت، پاکیِ قلبت، سیاهچاله چشمانت ..
تویی که چونان در قلبم رخنه کردی گویا از اول هم هدف از خلقتت این بوده که در سینهام بتپی و اینگونه احساساتم در تو خلاصه شود ..
قسم به تو که ارمغانی از سویِ پروردگاری و قسم به او، که هرلحظه برایِ داشتنت در برابرش سجده شکر بهجا میآوردم ..
- نیوشآ / دوازدهمِ دیماهِ چهارصدوسه .