eitaa logo
موسیقی‌شب.
171 دنبال‌کننده
631 عکس
116 ویدیو
0 فایل
واژه‌ها در من ماندند و در من مذاب شدند و در آن سرمای زندگی‌سوز، واژه‌ها در وجود من بستند. (من یقین دانستم، پشت دریاها شهری‌ست.) / https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_v7r6jdi&btn=Osean
مشاهده در ایتا
دانلود
766.8K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
- عادت کودکی ِ ماست ؛ علی گفتن ِ ما : )
از امروز، مورخ ِ1403/10/25 .
- بغلم کن که هوا سوز ِفراوان دارد !
تو تنهاییاتو بذار رو دوشِ من، صدای تو لالایی می‌شه تو گوشِ من -
خدایا تا بی‌نهایت، شُـکرت!
قسم به نقطه‌ی زیرین باءِ بسم الله ، علی‌ست معنیِ قرآن ، سخن کنم کوتاه ! ¹¹⁰
سلام الله علیٰ زینب و ما ادراک ما زینب جمال و جلوه نورانی ِخیرالنساء زینب ..
- ببین مادر، ببین مادر .. ببین احوالمو که مثلِ مویِ تو پریشونه ..
- اُخت‌َالحَسَنین⁶⁹
_ خوابم نمی‌برد عمه جان . چرا از اینجا نمی‌رویم ؟ دلم برای خانهٔ خودمان تنگ شده ، از اینجا می‌ترسم. آخرین طفل خیمه، ساعتی پیش آرام گرفته و خوابیده است .. اما رقیه در آغوش و سر و بازوی من، با صدایی گرفته و بغض آلود، بی‌تابی می‌کند . صدای پایی آرام و سنگین از بیرون خیمه به گوش می‌رسد. _ می‌شنوی رقیه جان ؟ این صدای پا را می‌شناسی ؟ لحظه‌ای آرام می‌گیرد و در سکوت، گوش می‌خواباند. _ بله، این عمویم عباس است. _ آفرین، پس تا عمویت عباس هست، نباید از هیچ چیز بترسی. _ عمویم آن بیرون نمی‌ترسد ؟ _ عمویت جز خدا از هیچ‌ کس و هیچ چیز نمی‌ترسد . تا او هست، هیچ کس نمی‌تواند به ما آسیب برساند . _ اما اگر عمویم عباس نباشد... به یکباره قلبم فرو ریخت. حتی تصور نبودن عباس در آن شرایط، تلخ و نفس‌گیر بود. نباید می‌گذاشتم بغضی که گلویم را می‌فشرد، بر ترس و نگرانی این طفل سه ساله بیفزاید. _ عمه جان، پرسیدم اگر عمویم عباس پیش‌مان نباشد چه ؟ _ او هرگز مارا ترک نمی‌کند دخترکم. حتی اگر او خدایی ناکرده مثل عمویت علی بیمار بود، پدرت حسین و برادرت علی‌اکبر هرگز اجازه نمی‌دادند کسی به ما آزار برساند. در تاریکی خیمه، با نرمی ِنوک ِانگشتانم، نشستن لبخند را بر چهرهٔ مرطوب و معصوم دخترک حس کردم ؛ لبخندی که به سرعت محو شد .. _ اما عمه جان، اگر پدرم... گریه‌ای بی‌صدا که هق هق شدید و فرو خورده‌اش، سر تا پای‌مان را به تکان و لرزه واداشت، یکباره و توأمان بر ما مستولی شد. به خدا قسم که در آن لحظات، میان تمام آفریدگان، هیچ‌کس به اندازهٔ من نیازمند تسکین و تسلا نبود. سر ِطفل را به سینه چسباندم و در میان گریه، آرام در گوشش زمزمه کردم .. _ خدا هست دخترکم، خدا هست .. دستان کوچک رقیه، گونه های خیسم را نوازش داد .. _ گریه نکن عمه جان، نترس . می‌شنوی ؟ این صدای پای عمویم عباس است .. - بخشی از کتاب ِ″ماه به روایت آه″ نوشتهٔ ابوالفضل زرویی نصرآبادی ؛