_ خوابم نمیبرد عمه جان .
چرا از اینجا نمیرویم ؟ دلم برای خانهٔ خودمان تنگ شده ، از اینجا میترسم.
آخرین طفل خیمه، ساعتی پیش آرام گرفته و خوابیده است ..
اما رقیه در آغوش و سر و بازوی من، با صدایی گرفته و بغض آلود، بیتابی میکند .
صدای پایی آرام و سنگین از بیرون خیمه به گوش میرسد.
_ میشنوی رقیه جان ؟ این صدای پا را میشناسی ؟
لحظهای آرام میگیرد و در سکوت، گوش میخواباند.
_ بله، این عمویم عباس است.
_ آفرین، پس تا عمویت عباس هست، نباید از هیچ چیز بترسی.
_ عمویم آن بیرون نمیترسد ؟
_ عمویت جز خدا از هیچ کس و هیچ چیز نمیترسد .
تا او هست، هیچ کس نمیتواند به ما آسیب برساند .
_ اما اگر عمویم عباس نباشد...
به یکباره قلبم فرو ریخت. حتی تصور نبودن عباس در آن شرایط، تلخ و نفسگیر بود.
نباید میگذاشتم بغضی که گلویم را میفشرد، بر ترس و نگرانی این طفل سه ساله بیفزاید.
_ عمه جان، پرسیدم اگر عمویم عباس پیشمان نباشد چه ؟
_ او هرگز مارا ترک نمیکند دخترکم. حتی اگر او خدایی ناکرده مثل عمویت علی بیمار بود، پدرت حسین و برادرت علیاکبر هرگز اجازه نمیدادند کسی به ما آزار برساند.
در تاریکی خیمه، با نرمی ِنوک ِانگشتانم، نشستن لبخند را بر چهرهٔ مرطوب و معصوم دخترک حس کردم ؛ لبخندی که به سرعت محو شد ..
_ اما عمه جان، اگر پدرم...
گریهای بیصدا که هق هق شدید و فرو خوردهاش، سر تا پایمان را به تکان و لرزه واداشت، یکباره و توأمان بر ما مستولی شد. به خدا قسم که در آن لحظات، میان تمام آفریدگان، هیچکس به اندازهٔ من نیازمند تسکین و تسلا نبود.
سر ِطفل را به سینه چسباندم و در میان گریه، آرام در گوشش زمزمه کردم ..
_ خدا هست دخترکم، خدا هست ..
دستان کوچک رقیه، گونه های خیسم را نوازش داد ..
_ گریه نکن عمه جان، نترس .
میشنوی ؟ این صدای پای عمویم عباس است ..
- بخشی از کتاب ِ″ماه به روایت آه″
نوشتهٔ ابوالفضل زرویی نصرآبادی ؛