اون یه مزاحمه، لالا.
شب ها همیشه غم انگیز بودند. نه که مثل خیلی ها یاد یک انسانی را داشته باشد،برای من یاد انسان های زیادتری را داشت.شب های من همیشه سخت میگذشتند.
احساس میکردم سرمای شب ها با من سازگار نیست، یا شاید هم خوابیدن با من نمیساخت. هرچه بود، این شب ها به صبح نمیرسیدند مگر با چشمانی قرمز و خسته.
اون یه مزاحمه،لالا.
در ها به صدا در میآیند و کسی پشت در نیست. باد است. باد همیشه میوزید. حتی زمانی که یکی دیگر میخواست دستم را رها کند. تقصیر باد نیست. تقصیر او نیست.
همه دستی را که زمانی میگرفتند رها کردند. کسی تنها ماند و کسی محو شد. از من بپرسی میگویم بازی روزگار است، ولی به این حرفم مطمئن نیستم. آخر کدام بازی همیشه باخت است؟
اون یه مزاحمه،لالا.
شاید باید گفت که خداحافظی منفور ترین کلمه است، یک پایان که هیچ آغازی ندارد. میتواند تغییر شکل دهد، مثلا "اگه دیگه نتونستم ببینمت،به یادم بیار" یا "فکر نکنم دوباره ببینمت..." اما هر بار درنده است. به اندازه کافی.
شب ها ترسناکند. ستاره ها هر کدام شبیه کسی هستند. یکی پرهیجان و پرشور، دیگری بیحال و کم نور. ماه آن وسط... ماه همیشه....
در کویر همه اینها بیشتر دیده میشوند.
اون یه مزاحمه، لالا.
نور ماه تنها روشنایی من است، آن پشت ایستادهام. اصلا کسی دنبالم میگردد؟ کسی لحظهای فکر میکند"راستی،فلانی کجاست؟" مطمئن نیستم. اگر کسی هم باشد به گم شدنم اهمیت نمیدهد.
شب ها صبح میشوند، زندگی ها تمام میشوند، لبخند ها تلخ میشوند، شاید ها غم میشوند، آغاز ها همیشه پایان میشوند.
هر خوشی یک پایان غم انگیز دارد. پایان غم انگیزم مدت هاست شروع شده، اما هر پایانی داستان خودش را دارد.
به راستی کی داستان من خط آخر را مینویسد؟
~پایان~
هدایت شده از شماره "۱"
شاید اگه بساطو راه بندازید دوباره آدمای جدیدی هم بیان؟🥺
سه شنبهها برام به رنگ طبیعت هستن. به رنگ زندگی، پرداستان و پرماجرا.
اون یه اسیره،اما مجرم نیست. اون کار اشتباهی نکرده،اون انسانی رو ناراحت نکرده.
اما تا دلت بخواد انسان ها اون رو ناراحت کردن.
اون یه عاشقه، اما کسی رو نداره که بهش عشق بورزه. اون کار اشتباهی نکرده، اون انسانی رو از زندگی ناامید نکرده.
اما تا دلت بخواد انسان ها اون رو از زندگی ناامید کردن.
اون یه آدمه،اما تا به حال زندگی نکرده. اون کار اشتباهی نکرده، اون تا به حال زندگی کسی رو خراب نکرده.
اما تا دلت بخواد آدم ها زندگیش رو خراب کردن.
اون دلش تنگه، اما شاید هیچ کس نفهمه،اما تغییری در حالش ایجاد نمیشه.
اون همیشه فقط بوده،اما هیچ چیز دیگهای نداشته. جز یه فرصت، یه فرصت کوتاه.
اون زندست، ما شاید متوجهش نشیم. اما اون یه جایی زندگی میکنه. زنده میمونه. خب به هر حال،این همون فرصت کوتاهشه...
#دلنوشته