سه شنبهها برام به رنگ طبیعت هستن. به رنگ زندگی، پرداستان و پرماجرا.
اون یه اسیره،اما مجرم نیست. اون کار اشتباهی نکرده،اون انسانی رو ناراحت نکرده.
اما تا دلت بخواد انسان ها اون رو ناراحت کردن.
اون یه عاشقه، اما کسی رو نداره که بهش عشق بورزه. اون کار اشتباهی نکرده، اون انسانی رو از زندگی ناامید نکرده.
اما تا دلت بخواد انسان ها اون رو از زندگی ناامید کردن.
اون یه آدمه،اما تا به حال زندگی نکرده. اون کار اشتباهی نکرده، اون تا به حال زندگی کسی رو خراب نکرده.
اما تا دلت بخواد آدم ها زندگیش رو خراب کردن.
اون دلش تنگه، اما شاید هیچ کس نفهمه،اما تغییری در حالش ایجاد نمیشه.
اون همیشه فقط بوده،اما هیچ چیز دیگهای نداشته. جز یه فرصت، یه فرصت کوتاه.
اون زندست، ما شاید متوجهش نشیم. اما اون یه جایی زندگی میکنه. زنده میمونه. خب به هر حال،این همون فرصت کوتاهشه...
#دلنوشته
"پسر، اون خیلی دلقکه!"
"شرط میبندم به جای خونه میره سیرک!"
"اون خیلی مسخرهست"
"خدایمن،باورم نمیشه کسی اینقدر خودش رو کوچیک کنه!"
بله،خیلی حرف ها پشت سرش بود. اما او دلقک نبود، مسخره نبود، کوچک نبود، فقط آدمی بود که سرد و گرم کشیده بود.
در خیابان ها میگشت، کمی مردم را میخنداند. در نهایت سر قبر مادرش گریه میکرد. مردم میگفتند ببین فلانی را به چه جایی رسیده! اما نمیدانستند او خیلی پنهانکننده خوبیست.
او همیشه خوب پنهان میکرد، همیشه همیشه. هیچ وقت نشانش نمیداد، اما بالاخره قرار بود روزی جوهرش تمام شود،مگر نه؟