مهم نیست چقدر بخوابم ، من باز هم خوابم میاد
یه فانتزی تو ذهنم اینه که هرکسی توی کشوری زاده شده که قبل از زندگیش به جایی شبیه به اون علاقه داشته. هست دیگه، وقتی یه کتاب خاصی رو میخونیم خیلی وقتا دلمون میخواد وارد دنیاش بشیم، البته بدون توجه به هیچ چیز.
شاید ما هم از بین داستان ها، از داستان ایران خوشمون اومده، فکر کردیم حتی اگه بمیریم هم اشکال نداره چون دوباره به همینجا برمیگردیم. نمیدونستیم قراره زندگی رو با احساسات قاطی کنیم و به همه دل ببندیم، و کلی زجر بکشیم. و حتی از مرگ که به نوعی بازگشت ما به سوی خداست بترسیم. قبلا خیلی درموردش خیال پردازی میکردم.
ولی خب، نود و نه درصد مطمئنم هرگز همچین نیست. ولی باز فکر کردن درموردش جالبه.
هدایت شده از نعنآع ࣫͝
"بیا تصور کنیم عزیزم،اینجا یه شهر کوچیکه تو دل جنگل، پر از درخت، پر از آواز،پر از ارامش و پر از انسان هایی که انسانیت در وجودشون هست.
بلبل ها آواز میخونن، ما با صدای کوبش دارکوب از خواب میپریم. هر شب رویا میبینیم، همیشه شادیم.
وقتی بیدار میشیم یکی بغلمون میکنه و میگه صبح بخیر. بعدش با نون تازه صبحونه میخوری و بعد، اوممم، میری بیرون. همه جا پر از گله و بوش تو هوا پیچیده. اون گوشه موشه ها یه نهره. و وای چه خوشگلم هست! آسمون آبیه، ابرا بارونین. ولی به جای بارون،یهو به خودت میای و میبینی داره برف میاد. برف میرسه تا زانو هات.
اون وقت با کسی که دوستش داری میری آدم برفی درست کنی. اون اصلا بلد نیست و هی گند میزنه، تو هم مسخرهاش میکنی و کلی میخندی. اونم برای تلافی گلوله برفی سمتت پرت میکنه.
تو هم پرت میکنی، آتش در برابر آتش.
ولی بعد اون میفته روی زمین و توی برف فرو میره، برف هم آب میشه ولی زیرش هیچ کس نیست. گل ها پژمردن،آسمون گرفتهاست و توش ابری نیست. آدما به هم فحش میدن چون بد رانندگی کردن یا یه اشتباهی کردن. کسی نمیتونه متفاوت عمل کنه،همه مثل همهان.
تبریک میگم،به دنیای واقعی خوش اومدی."