#ناشناس
بگذارید برایتان از عشق بگویم...
شاید در دیگر داستان ها عشق جور دیگری باشد ،همچون خوشید گرم و لذت بخش به طوری که از گرمایش از درون بسوزی و گونه هایت سرخ شود ، چشمانت مانند مروارید برق بزنند و غرق در احساسات شوی ،
اما در داستان ما هر بوسه ای که سرباز به پرنسس میزد ،شاه کسی را میکشت...! همان طور که بوسه ها به سرعت همچون قطعات باران بر صورت پرنسس فرو می امد ،شمشیر پادشاه بر گردن یک انسان فرو می امد ، و انسان ها دانه دانه جان میدادند ؛
عشق او همچون خوشید گرم و آرامبخش نبود ،همانند طوفان بود همچون دریایی خروشان و وحشی که به ساز باد می رقصید و به هر سو که میرفت انجا را ویران میکرد .
و خوانندگان پشت کلمات نا آگاه از ظلم پادشاه ،از بوسه ها ذوق میکردند...
اطلس
نظرت ؟
****
خیلی قشنگ بوددد😭💗💗تشبیه و توصیفات متنت رو خیلی دوست داشتم.
به اولین تقدیمی برجمون خیلی خیلی خوش اومدین!
تقدیمی ما یه کوچولو فرق داره:شما این پیاممون رو میفرستین تو کانال قشنگتون و بعد میاید دایگو یا پیوی من و لینکتون رو میدین.
من هم شما رو به یه خاندان تو وستروس/ یه کتاب فانتزی تشبیه میکنم😃✨
*امیدوارم شرکت کنین، راستی ممبرا هم فقط بیان پیوی نقطه ای چیزی بدن تا وارد تقدیمی شن*
☆بیت آزاد در مثلث برمودا☆
به اولین تقدیمی برجمون خیلی خیلی خوش اومدین! تقدیمی ما یه کوچولو فرق داره:شما این پیاممون رو میفرستی
من به شما امید دارم شرکت کنید🥰😃
پنجره های شب را گشود و مانند همیشه تاریکی را در دستانش جای داد.
_به تو دل بسته بودم مرگ عزیز من.
مرگ بالای سرش، داسش را تکان میدهد و خنده غم انگیزی سر میدهد.
_اشتباه کردی. به کس اشتباهی دل بسته بودی.
وقتی به قیافه مرگ نگاه کرد، هیچ ندید. اما توهم هم نبود، مرگ کنارش بود. پنجره ای شکسته بود که دست نداشت تکه هایش را جمع کند، با صدایی شکسته*گویی از ته حفره ای بیرون میآمد* به مرگ گفت:این جان را برای خود میخواهی؟
_آری،برای خود.
داس ناگهان درخشید و هیچ روحی ندید که کی پایین آمد، فقط خروج آرام روح را دیدند و پنجره ای که باد شدید آن را شکسته بود...
نمیدانست کی به این روز افتاد.
وقتی که چیزی درونش شکست، آن قدر شدید که صدایش در گوش هایش جاویدان شد.
وقتی دیگر به زمین و زمان گیر نداد و بلند در قلب خانه متروکه داد زد:به درک!
یا وقتی که فقط به دیوار نگاه کرد و دیگر با یاد او اشک نریخت، فقط لبخندی زد و رفتن را آرزوی خود دانست.
نمیدانست کی، فقط میدانست مدت ها بود که دیگر احساسش نسبت به دنیا از بین رفته بود، حسی که دیگر واقعی نبود!
#ناشناس
https://eitaa.com/bleynbarn/239 خانوم نویسنده عزیز میشه پیام این
متنو بگی؟ متوجهش نشدم.
*
این؟ من خودم وقتی داشتم مینوشتم منظورم این بود که شاه عاشق پرنسس بوده ولی پرنسس عاشق سرباز. بنابراین هر بوسه ای که سرباز به گونه پرنسس میزده شاه از خشم یکی رو میگرفته میکشته. ولی کسایی که داشتن کتاب رو میخوندن*یعنی کلا پرنسس و شاه و سرباز شخصیت کتاب بودن* از بوسه های سرباز ذوق میکردن در حالی که از ظلم پادشاه با خبر نبودن.