هدایت شده از شماره "۱"
الان. ۱۰۰ تا که بشیم ایشالا هر جفتشو میذارم (شخصیت نیکو رو کامل میکنم.) بعد مثلا ۱۰۵ تایی دوباره افسانه میذارم، ولی ۱۱۰ ده تایی در کنار افسانه مصاحبه هم میذارم.
☆بیت آزاد در مثلث برمودا☆
الان. ۱۰۰ تا که بشیم ایشالا هر جفتشو میذارم (شخصیت نیکو رو کامل میکنم.) بعد مثلا ۱۰۵ تایی دوباره ا
عام، همه تون قطعا هستید ولی اگه نیستید برید پیششون🙂
انسان حسی که وقتی چشم ها از دیدن هم سیر نمیشوند ساخته میشود را عشق نامید. سپس با آگاهی از تمام داستان های عشق، آن را حسی آهنگین پذیرفت و هزاران آهنگ درباره آن سرود. اما انسان که سیر نمیشود!
چیز دیگری ساخت به نام عشق دروغین. از این هم شعر سرود و آنقدر سرودکه دیگر عشق تبدیل شد به زباله ای که هرکس را میبینیم فکر میکنیم دم خانه مان افتاده...
☆بیت آزاد در مثلث برمودا☆
ما هم یکی دو تا عضو بهمون اضافه بشه بسی خوشحال میشیم😔✨
ممنون از کسایی که فور کردن🙂
چشمان خسته،
حرف های نگفته،
بال های باز، در تماشای پرواز و در حسرت آن...
همه چیز خسته است. از نفس های زندگی، از اتفاقات تا رویا هایش.
افکار فکر نشده،
راه های نرفته،
ضربه هایی که خوردند اما آسیبی نزدند...
اگر انسان اینگونه باشد،اصلا وجودش حس میشود؟
هدایت شده از ایستگاه 34 🇮🇷
«اما مگر عزیز من، چقدر وقت برای دوست داشتن داریم؟»
هدایت شده از شماره "۱"
پرسید:《 چرا غریق نجات شدی؟》
چه پاسخی باید میدادم؟ باید میگفتم وقتی عزیزترین آدم زندگیام، درون آب افتاد نبودم تا نجاتش دهم؟
یا باید میگفتم او درون سرمای استخوان شکن آب تنها ماند؟
شاید باید میگفتم، چون او از تاریکی میترسید و درون تاریکی دریا جان داد؟
نه. اینها را نگفتم، به جایش گفتم:
《غریق نجات شدم تا آدمها را نجات دهم.》
دروغ بود، میخواستم معشوقم را میان انبوه ماهیها پیدا کنم،
حالا یا خودش را، یا گردنبندش را...