ایندش هم بهتون گفتم دیگه-
تو فایت سرش ضربه بدی میخوره و باعث میشه کلا بچگیشو فراموش کنه
و به همین دلیل تو اینده خوشحالتره و بیشتر میخنده
و از یه طرفیم چون یادش میره به چه دلیلی میخواست قهرمان بشه(و حتی علاقشو نسبت بهش از دست داد و به این باور داشت که دوستاش و همکلاسیاش میتونن از پس بقیه چیزا بر بیان) یادش میره و میره سمت علایق دیگش که همون ساز زدنه
ای باید یه چیز دیگه هم دربارش بگم.. جهنم همین امروز میگم
یادتونه گفته بودم هانا باباش وقتی مست بود به مامانش تجاجز کرد؟
سر همین هانائه از رابطه ج. سی میترسید و از شراب و الکل متنفر بود
اما تو اینده که بچگیش یادش میره، تنفرش به شراب کم میشه و بعضی مواقع خودش یکمی میخوره(اونم چیز شیرین😭)
رابطه ج. سی هم که چیبگم والا
قابل قبول میشه براش ولی بازم احساس خوبی نسبت به دربارش نداره(چون تروما)
𝗐𝗁𝗂𝗌𝗉𝖾𝗋𝖾𝖽 𝗌𝗄𝖾𝗍𝖼𝗁²
حال ندارم کمیکه رو بکشم..
انگار یچیزی منو میچسبونه به تخت و میگه از جات تکون نخور.
𝗐𝗁𝗂𝗌𝗉𝖾𝗋𝖾𝖽 𝗌𝗄𝖾𝗍𝖼𝗁²
انگار یچیزی منو میچسبونه به تخت و میگه از جات تکون نخور.
حالا من هربار رو تخت خوابم یکی میزنه تو صورتم و میگه چرا تو تخت خوابیدی و هیچ گوهی نمیخوری.