eitaa logo
☆ رُز آبی ...☆
45 دنبال‌کننده
625 عکس
132 ویدیو
0 فایل
" یک لعنت و صد رحمت به اولین نگاهی که به چهره دریاگونه‌ات انداختم؛ " پل ارتباطی: https://daigo.ir/secret/9725426776
مشاهده در ایتا
دانلود
دریدند همه هستی یک انسان را،زخم های جبران ناپذیر مرهم التیام ندارند و فقط روزبه‌روز چرکین تر و آزرده تر می‌شوند. چشم های کم سو لبه های کج و گوشه های تیز این شیشه ها را نمی‌بینند و با روحشان روی آنها غلت می‌خورند، عذاب وحشتناکی، چه زخم های سوزناکی، اگه تکه های شیشه لب باز می‌کردند مطمئنم چنین میگفتند:«آه، او با تمام وجودش روی من افتاد، با تمام روحش. من که از میان رفتم با دیگران این چنین نکن.» و بله، درست میگویند، روح را صرف شیشه های درنده کردن خطاست و این بدترین راه پند دادن است، دیگر او نمی‌‌چشد، نمی‌شنود و نمی‌خواهد، کاش سوی چشمانش جور دیگر برمی‌گشت، حال دگر بدون لمس کردن همه شب کابوس لبه های برنده را می‌بیند. این که انقدر در افکارم غرق شده بودم تقریبا برایش عادی شده بود، نگاهش کردم، لب ها و چشمانش کمی ندا از لبخند می‌دادند، اما در ته چهره‌ ا چیزی پیدا نبود، ادامه دادم: «نه، تنها خواسته ام نلغزیدن دست هام بود، کنترل احساس. حالا یک احساس افسارگسیخته دارم، نه! حالا... تنها فقط یک احساس دارم، نفرت!» سرش را تکان می‌دهد، تمایلات بدن نسبت به نشان دادن درک و همدردی، تنها فرقی که با دیگران دارد این است: حرکات لعنتی او واقعا باورپذیرند. اما نفرین بر من اگر باور کنم. بلند می‌شوم: «نگران اون نباش! این یک مسیر جدیده.» قدم هایم را به سمت در پیش می‌گیرم، آخرین جمله‌ام را می‌گویم: «کمی به چپ و در آخر یک میلی متر به سمت بالا، امیدوارم دفعه بعدی در کار نباشه.» در را میبندم و بالاخره از آن فضای ساختگی خارج می‌شوم، یک نفس دیگر تا رسیدن به مکان های خاکستری اما واقعی. شش ماه بعد : انگار زمان یک ثانیه هم تکان نخورده، نه پیر‌تر و نه جوان‌تر، هیچ تغییری در او دیده نمی‌شود تنها من بودم، یک انفجار کوچک در سرسرا، این فقط موج کوچکی از بروزش بود، سرای نفرت دیگر فقط یک قلب در قفس نبود، سرسرایی بود در اوج! و آن تابلو... هنوز همان‌جا بود. ...
از بلندترین متن های کوتاه همین سرای نفرته.😔✔️
واقعا اگه ویرگول نبود من چه کار میکردم
من و دوستم وقتی تصمیم میگیریم همزمان یه سریالو شروع کنیم: دوستم: خب من شیش قسمت دیدم✔️ من که دارم قسمت اولو در سه بخش مجزا میبینم😔
او به دنبال چشمانی بود که تحسین را در پس آنها ببیند. و درست هنگامی که گفت فهمیدم؛ او هیچ گاه به عمق نگاه من خیره نشده بود.
عیدتون مبارک ✨
حال و حوصله ام نمیکشید وگرنه متن مینوشتم😔😂
https://eitaa.com/MoonOceanMansion/2502 اصن ذهنم خیلی وقته تعطیله. امیدی بهش ندارم🤣
وقتی بدون ایده، فقط مینویسم خیلی چرت میشه.😂 احتمالا نباید انتظار بیشتری داشته باشم✔️
وقتی اون کتاب زیبا و مورد تایید بود اما چون دوستم معرفی کرده بود دارم از چرت ترین مسائل فاقد اهمیت کتاب انتقاد میکنم:✨✔️
"I could make you hate me for everything But I can’t make you come back to me"