☆ رُز آبی ...☆
هاهاهاااا منی که الان قصد در نوشتن این دارم مغزم: شرط میبندم تمومش نمیکنی😂
و مغزم که دیگه زیادی منو میشناسه😐
وقتی اینوسکه روبهرویش به زمین نشست، لوکاس با نگرانی پرسید: حالش خوبه؟
اینوسکه لبخند کمرنگی زد و گفت: فکر نمیکنم حال آیمی دیگه ربطی به تو داشته باشه ولی آره… حالش خوبه. قدرت فرشته شادی رو دستکم نگیر. من میدونم چطور باید با خواهرم رفتار کنم که گرد احساسات کدر غریبه ها رو از دلش پاک کنم.
لوکاس نفس عمیقی کشید و سعی کرد به خشمش غلبه کند؛ میخواست به اینوسکه پاسخ بدهد که سوال لیا او را از این کار بازداشت.
لیا پرسید: اینوسکه ساما، تو میدونی که لوکاس… دوباره کی برمیگرده؟
اینوسکه کمی مکث کرد و به فکر فرورفت، بالاخره بعد از چند لحظه پاسخ داد: نه، آیمن دراینباره تصمیم میگیره؛ شاید ۱۰ سال شاید ۴۰ سال یا شاید… هرگز.
چشمان لوکاس گرد شدند، نمیدانست چه باید بگوید، جوری خشمگین بود که میتوانست با دستانش آب را به جوش آورد. با خشم رو به اینوسکه کرد و گفت: ۱۰؟ ۴۰؟ هیچوقت؟ نخیر از این خبرا نیست من باید سال دیگه برگردم. حتی اگه آیمی برای برگردوندنم تلاشی نکنه من…
اینوسکه وسط حرفش پرید و گفت: حتما خودکشی میکنی؟ تو کی هستی که برای فرشتههای مقدس خط و نشون میکشی؟ چرا اینقدر اصرار داری برگردی؟ برو زمین و زندگیت رو بکن. چرا نمیخوای قبول کنی که آیمی ازت متنفره و نمیخواد تورو ببینه؟ آیمی تو کل زندگیش فقط یوئیجینو دوست داشته. حتی اونم لیاقت خواهر منو نداشت، اگه خیلی روی این افکار بچگانه ات پافشاری کنی، مجبور میشیم…
لوکاس پرسید: مجبور به چهکاری میشید؟
اینوسکه شانه بالا انداخت و با خونسردی پاسخ داد: احتمالاً حافظهت رو پاک میکنیم تا دیگر اثری از خواهرمون توی مغزت نمونه.
لوکاس پاسخ داد: شاید ماهیت فیزیکی آیمی رو از حافظه من پاک کنید اما چطور میخواین محبتی که از جانب او به دلم افتاده رو از قبلم پاک کنید؟ شاید مرگو فراموش کنم، اما آیمی… من هیچ وقت آیمی رو فراموش نمیکنم. عشقی که نسبتبه فرشته مرگ دارم یه حس نیست، این عشق عین واقعیت و وجود و هیچوقت از قلبم پاک نمیشه.
اینوسکه به چشمهای لوکاس زل زد و در کمال بیتفاوتی پاسخ داد: خواهیم دید.
لیا دستش را روی پیشانیاش گذاشت و گفت: وای بسه دیگه.
آلیسون پایین پایه اینوسکه ایستاد و سرش را بلند کرد، جوری که صدایش توجه اینوسکه را جلب کند پرسید: الان دیگه آیمی ساما میخواد ما رو ببینه؟
اینوسکه سرش را پایین آورد و گفت: امکان نداره که آیمی نخواد تورو ببینه دوست کوچولوی من. آیمی فقط… دیدن لوکاس براش سخت بود. به هر جهت اون داره میره و خداحافظی همیشه برای همه سخته.
سپس رو به لیا کرد و با لحنی جدی ادامه داد: بعد از اینکه اسمیتو بردم بهش سر بزن، نزار تنها بمونه؛ تحت هیچ شرایطی…
اینوسکه این را گفت و به فرشتگان تولد اشاره کرد که دنبال او به راه بیفتند.
لوکاس با چشمانش از از آلیسون و لیا خداحافظی کرد و کمی بعد هر ۴ نفر آنها از دروازهها گذاشتند.
لوکاس دستانش را از بند فرشتگان تولد رها کرد و بهطرف آیمن رفت؛ روبروی او توقف کرد و گفت: تو حق نداری منو بیشتر از یکسال توی اون آشغالدونی نگه داری. نمیتونی منو از آیمی دور کنی من صبر نمیکنم که تو برای زندگیم تصمیم بگیری؛ من…
ایمن به نشانهی سکوت انگشت اشارهاش را روی لبهایش گذاشت و گفت: اینقدر منمن نکن اسمیت، حالا کاری از دست توی نیم من برنمیآد.
ساسکه ساما سرش را از تأسف پایین انداخت. آیمن رو به اینوسکه کرد و گفت: اینوسک… رفتی پیشش؟ ناراحت بود؟
اینوسکه با صورتی جدی پاسخ داد: چرا همیشه گند میزنیم تو احساساتش!؟ همیشه بهت گفتم؛ وقتی میآی دیدنش فرشتهی زندگی نیستی، برادر بزرگترشی؛ کی میخوای اینو بفهمی؟
آیمن سرش را به عقب خم کرد و در جواب گفت: شاید بهتر بود خودم میرفتم!
لوکاس از پشت نگاهی به آیمن انداخت و گفت: هنوزم دیر نشده.
شوسکه ساما با خونسردی و با همان لحن یخی اش پاسخ داد: کسی نظر تور نخواست اسمیت.
●○اولیویا●○
🌟-You are magical
#Music
🌱-Let me down
#Music