ازم پرسید "به نظرت تنهایی چه بویی داره؟"
گفتم "تنهایی بوی گل خشک شده ی لای کتاب میده، بوی خونه دَم گرفته، بوی تاب و سرسره های توی پارک زیر بارون،بوی نارنگی،بوی کتاب فروشی های قدیمی، بوی کُلر استخر ... "
هدایت شده از کاشابربودم.
''زخمهاش دوباره باز شده بودن، باید خونریزی میکردن تا دوباره خوب بشن.''