eitaa logo
کافه بهلول (طنز سیاسی)
4.8هزار دنبال‌کننده
18.1هزار عکس
6.4هزار ویدیو
8 فایل
ارتباط با مدیر👇 @admin40 کانال در سروش👇 https://splus.ir/bohloool کانال دیگه ما در ایتا👇 @emptyy
مشاهده در ایتا
دانلود
📸 بازیگوشی جلوی رئیس‌جمهور @bohlool
1.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥 گاج تعطیل شد 👤 رئیس مدارس غیردولتی: 🔺مؤسسهٔ آموزشی گاج در اغتشاشات پارسال سوالاتی برای دانش‌آموزان طرح کرده بود که جهت‌گیری و تحریک به‌سمت اغتشاشات داشت و تعطیل شد. @bohlool
1.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥 نایب‌قهرمانی تاریخیِ دختران بسکتبالیست ایران 🔺تیم ملی بسکتبال دختران زیر ۱۶ سال ایران در بازی نهایی جام آسیا با نتیجۀ ۸۳-۶۰ به فیلیپین باخت. 🔸دختران ایران برای اولین‌بار در تاریخ بسکتبال زنان کشور در آسیا نایب‌قهرمان شدند. @bohlool
🔆 جوانی در بازار به رسم تصادف روزگار سرمایه‌ای به‌هم زد و با تاجران تراز اول بازار قصد مجالست نمود. تاجران را که ماهران تجارت و شاخصان مهارت بودند روزی میل سیاحت نمودند و تاجر جوان با خدمتکار جوان با آنان همراه شد. به صحرایی رسیدند و قصد شکار با تیروکمان کردند. تاجر جوان که مهارتی در شکار نداشت از درد تکبر، گفتن حقیقت و تواضع سنگین آمد و تیری بر کمان نهاد تا او هم آهویی به تیر خود نشان کند. چون تیر در کمان نهاد زمان پرتاب خطا کرد و انتهای کمان به زیر چشم خورد و رخسار کبود کرد. مسافتی گذشت و تاجران را اسب‌هایی تازان آوردند تا بر اسب سوار شده و بر آرزو و مراد خویش بتازند. تاجر جوان که اسبی سوار نشده بود برای کم‌نیاوردن از صحابه تجّار، او نیز سوار شد و چون بید لرزان بر اسب تازان کمی تاخت و زمان فرود چون هنری او را نبود، بر زمین خورد و پایش درد گرفت و باب مزاحی بر تاجران گشود. تاجران به ساحل دریا رسیدند و قصد رفتن در آب در غروب نمودند. خدمتکار ارباب دید که باز قصد هم‌پروازی با تاجران دارد و التماس نمود که این بار را بگو شنایی تو را نیست چون دریا را رحمی بر کسی که علمش نباشد، نیست. هرچه کرد تاجر متکبر وَقعی بر کلام خدمتکار عاقل خود ننهاد و لباس از تن درآورد و برای مبارزه با دریای خروشان وارد معرکه شد. پای چون در دریا نهاد و قدمی از قدم برداشت، آب‌های خروشان او را با خود بردند و صدای استغاثه تاجر به آسمان برخاست. خدمتکار هیچ تکانی نخورد و غرق‌شدن ارباب نگریست. تاجران گفتند: چه غلام بی‌صفت و پستی که ارباب نجات نداد و نظاره‌گر غرق و مرگ ارباب شد. خدمتکار گفت: من بارها او را خواستم نجات دهم ولی تکبرش را رها نکرد که نجاتی بر خود بیند. زمانی که خواستم نجاتش دهم اندیشه کردم چگونه نجات دهم کسی را که تکبرش دیر یا زود او را خواهد کشت؟ پس دیدم نجات مرا بر او سودی نیست و تکبرش او را بعد از این نجات، در مهلکه دیگری بی‌تردید خواهد کشت. @bohlool