🍀🌸🍀🌸🍀🌸
حواست به خودت هست!
💠گاهی اوقات در زندگی خودمون و نادیده می گیریم.
💠همه اش داریم دقت می کنیم که دیگران چی کار می کنند؟
و میخوایم دائما اونها را کنترل می کنیم و انتظار داریم اون طوری که ما می خوایم عمل کنند خوب حالا چی میخوام بگم.
میخوام بگم همه مون از امروز به جای اینکه دیگران رو کنترل کنیم و دائما حرص بخوریم خودمون و کنترل کنیم.
🌟در پایان به خودمون برای انجام کارهای مفیدی که انجام دادیم پاداش بدیم.
یه استاد مؤفقی داشتیم ایشون می گفتند من بعضی وقتها به خودم پاداش میدم می گفتن مثلا خودم و به رستوران دعوت می کنم.
برای همه بچه های کلاس جالب بود و از تعجب اونها میشد حدس زد که هیچ کدوم به این موضوع اصلا فکر هم نکرده بودن.
کارت دعوت به خوبیها رو اول برای خودمون بفرستیم.
"قو انفسکم و اهلیکم نارا"
#ماه_رمضان_و_قرآن
#م_رمضان_قاسم
@booyebaran313
🍄🌿🍄🌿🍄🌿🍄🌿
روزه یا کمک به فقراء ؟؟
برخی می گویند به جای تحمل گرسنگی بهتر آن است که به فکر سیر کردن گرسنگان و کمک به فقراء باشیم ...
ولی
ما تا حالِ فقراء را نفهمیم و مزه ی فقر را نچشیده باشیم هیچ انگیزه ای برای کمک به آنها نخواهیم داشت.
وچطور می توانیم به فکر کمک به انها باشیم در حالی که خود گرسنگی را لمس نکرده باشیم؟
انسان سیر
حالِ گرسنگان را درک نخواهد کرد ...
"يا أَيُّهَا الَّذينَ آمَنوا كُتِبَ عَلَيكُمُ الصِّيامُ كَما كُتِبَ عَلَى الَّذينَ مِن قَبلِكُم لَعَلَّكُم تَتَّقونَ"
🌿🍄🌿🍄🌿🍄🌿🍄
#ماه_رمضان_و_قرآن
#م_رمضان_قاسم
@booyebaran313
"مهمونی ویژه"
🍄🌱🍄🌱🍄🌱
تا یک نفر به سمتشان میآمد جان به لب میشدند یعنی کدامشان را نشانکرده اما این بار یک نفر آمد همه را با خود برد هیأت.
خانمهای هیأت، لباسهای مشکی آنها را با لباسهای سپید تعویض کردند و کلاه های سبزشان را برداشتند حالا حسابی سپید پوش شده بودن و آماده برای جشن نیمهی ماه رمضان.
پس از نماز جماعت مغرب همگی زرد پوش بر سر سفره حاضر شدند با آرایش ملیح دارچین و پیاز داغ.
"کلوا من رزق ربکم واشکروا له"
#ماه_رمضان_و_قرآن
#م_رمضان_قاسم
@booyebaran313
🍄🌿🍄🌿🍄🌿
مدام توی شبکه های مجاری چرخ می زد توی ماه رمضون دیگه شده بود کارمند 24ساعته فضای مجازی فقط اگه شارژ گوشی تموم می شد و ازش طلب غذا می کرد مجبور بود چند دقیقه ای دست از کار بکشه .....
دعای مادرش.شده بود: الهی این گوشی بسوزه که تو صبح تا شب مثل کبک سرت و کردی توی گوشی....
گوشش به این حرفا بدهکار نبود و کار خودش و می کرد.....
یه دفعه داداشش گفت:بیا ببین چه متن جالبی ...
فکر کن یکی ۲۴ ساعته زل بزنه بهت
✍🏼امضا: گوشی
چه تلنگری!
انگار شرح حال گوشی خودش بووود
یه نگاهی به اطرافش انداخت چشمش به پدرش افتاد که داشت قرآن می خواند و رسیده بود به آیه
"فَاقْرَءُوا مَا تَيَسَّرَ مِنَ الْقُرْآنِ"
#ماه_رمضان_و_قرآن
#م_رمضان_قاسم
@booyebaran313
🍄🌿🍄🌿🍄🌿
🍄🌿🍄🌿🍄🌿🍄
عباس آقا رفتگر محله زل زده بود به قاب عکس علیرضا داخل تفت قرمز...
🌟مادر علیرضا که داشت به خونه بر می گشت به عباس آقا سلام کرد و پرسید :چی شده خیلی به عکس خیره شدین؟
💢عباس آقا گفت پسرتون خیلی مرد بود.
پنج شش سالش بیشتر نبود روز اول عید با کت و شلوار از خونه بیرون اومد وقتی چشمم بهش افتاد ناراحت شدم و گفتم یه پسر دارم اندازه تو ولی پول نداشتم براش کت و شلوار بخرم پسرتون همون موقع کت و شلوار رو از تنش بیرون آورد و گفت :اینم کت و شلوار پسرت دیگه ناراحت نباش.
مادر اشک از چشمانش سرااازیر شد وقتی به یاد اصرارهای علیرضا برای خرید کت و شلوار افتاد و اون روز اول عید که علیرضا با ذوق و شوق زودتر آماده شد و دوید توی کوچه و بعد از مدتی بدون کت و شلوار برگشت و تا موقع شهادتش سرانجام اون کت و شلوار برای مادرش مجهول مونده بود....
"لن تنالوا البر حتی تنفقوا مماتحبون"
#ماه_رمضان_و_قرآن
#به_قلم_مریم_رمضان_قاسم
@booyebaran313
🍄🌿🍄🌿🍄🌿🍄
🍄🌿🍄🌿🍄🌿🍄🌿🍄🌿
دلش خیلی گرفته بود و دوست داشت زهرا به او توجه بیشتری داشته باشد هر روز صبح که چشمانش را باز می کرد چشم به رقیب جدیدش میدوخت و در حسرت گذشته و در آرزوی آینده ای. بود که بیشتر با زهرا وقت بگذراند ....
و پیش خود می گفت :شاید ماه رمضان که تمام شود زهرا به دوست جدیدش التفات کمتری داشته و باز به سراغ دوست قبلی خود گوشی همراه خواهد رفت....
به قلم مریم رمضان قاسم
🍄🌿🍄🌿🍄🌿🍄🌿🍄🌿
#ماه_رمضان_و_قرآن
#م_رمضان_قاسم
@booyebaran313
🌼🌿🌼🌿🌼🌿
باز کنید حاج خانوم
براتون سبد غذایی آوردم.
در باز شد و خانوم ناشناس چند بسته ماکارانی و یه رب گوجه و یه روغن تحویل حاج خانوم داد.
داشت خداحافظی می کرد که چشمش به دستهای حاج خانوم افتاد.
بعد یه مرتبه گفت:حاج خانوم چقدر دستاتون خشکه بذارین با همین روغنی که آوردم چربش کنم .
حاج خانوم شروع کرد به دعا کردن و گفت:خدا خیرت بده
دست حاج خانوم و چرب کرد و رفت.
بعد از چند دقیقه حاج خانم فهمید چه کلاهی سرش رفته!
انگشتر طلاش در دستش نبود!
"لا تأکلوا اموالکم بینکم بالباطل"
(داستان واقعی)
#ماه_رمضان_و_قرآن
#م_رمضان_قاسم
@booyebaran313
🍄🌿🍄🌿🍄🌿🍄
زنگ خانه به صدا در آمد حاج خانم درب را که باز کرد چشمش افتاد به قیافه همیشه شاکی😔😣 مستأجرشان خانم اشجع که مثل همیشه طومار به هم پیچیده مشکلات خانه اجاره ای را به همراه تک تک مشکلات خانوادگی برای حاج خانم به ارمغان آورده بود.
✨حاج خانم بعد از تحویل گرفتن طومار درب خانه را بست....
به یاد مستأجر قبلی شان مریم خانم افتاد که هر چند روز یکبار با چهره ای خندان😊به سراغش می آمد و از دلتنگیش برای حاج خانم می گفت و اینکه این چند روز که او را ندیده چقدر دلتنگش شده....
حاج خانم آه حسرتی کشید ..
صدای واعظ از 📺 تلویزیون نظرش و جلب کرد که می گفت:چرا هنگام زیارت اهل بیت علیهم السلام فقط اشکها 😭و غم و غصه هایتان را برای ائمه بازگو می کنید. دلتنگی هایتان برای آنها و مؤفقیتها و شادی های زندگی تان را هم برای ائمه باز گو کنید ...
یک لحظه حاج خانم به خودش اومد به رابطه خودش با خدا و اهل بیت فکر کرد ..
سؤالی در ذهنش نقش بست.....
راستی رابطه من با خدا و اهلبیت مثل رابطه مریم خانم 😊است یا خانم اشجع😔😣؟؟
به قلم مریم رمضان قاسم
"یا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اصْبِرُوا وَ صابِرُوا وَ رابِطُوا وَ اتَّقُوا اللَّهَ لَعَلَّكُمْ تُفْلِحُونَ"
#انتخاب_رسانه
#ماه_رمضان_و_قرآن
#مریم_رمضان_قاسم
🍄🌿🍄🌿🍄🌿🍄
@booyebaran313
🌼🌱🌼🌱
🍂دلش مثل گذشته ها برای درد و دل کردن با پدر و مادرش که همیشه بی ریا و با آغوش باز ، برای شنیدن دردها و دلگیری هاش دو گوش شنوا داشتند تنگ شده بود.
🌾 ولی مشکلش با بهروز شریکش رو نمی تونست با اونا در میون بذاره .آخه اونا دوران نوجووونی مهدی کلی نصیحتش کرده بودن که بهروز دوست خوبی نمی تونه برات باشه.
🌱کجا باید میرفت؟؟
این سؤالی بود که بارها
توی ذهنش مرور می کرد ....
🌿صدای بوق ماشین عقبی اون و به خودش آورد نگاهی به خیابون انداخت
خیابون طالقانی بود....
محله بچگیهاش.
🍂مهدی دل و زد به دریا و رفت سمت خونه پدری هرچند روی رفتن نداشت.
🍀 در طول سال سه بار بیشتر به اونا سر نمیزد.یکبار عید نوروز و دوبار به مناسبت تولد پدر و مادرش.
البته عید نوروز با همسرش و دوبار دیگه رو به تنهایی با یه کیک تولد ....
البته این دو سال اخیر به دلیل شیوع بیماری کرونا عید نوروز هم کنسل شده بود....
بعد از فشردن زنگ بلبلی کلید انداخت و وارد حیاط با صفاشون شد انگار با دیدن اون خونه مقداری از دلتنگی هاش برطرف شده بود ...
مادرش با ذوق دوید توی حیاط انگار خدا دنیا رو بهش داده باشه گفت :باد اومده و گل آورده.....
با مادرش سلام و احوالپرسی کرد و رفت تا با پدر هم سلام و احوالپرسی کنه .
مادرش با ناراحتی گفت:پدرت کرونا گرفته الانم بیمارستانه دلم نیومد ناراحتت کنم.
با نگرانی پرسید:همراه نداره که؟
مادرش گفت:زنگ زدم محسن پسرعموت اگه نیاز بود بره پیشش.
مهدی از خودش خجالت کشید تموووم مشکلات خودش پر کشیدن.
"و بالوالدین احسانا"
#ماه_رمضان_و_قرآن
#انتخاب
#م_رمضان_قاسم
@booyebaran313
🌟💫🌟💫🌟💫🌟
🌺پچ پچ ها شروع شده بود و برای همه سؤال شده بود که چرا اعظم خانم برای حاج حسین مراسم برگزار نمی کنه
برخی می گفتن اگه بچه داشت براش مراسم می گرفت.
🍀تنها میهمان اعظم خانم،آقا حمید و همسرش بودن .
آقاحمید همون کسی بود که:
با پول مراسم حاج حسین از زندان آزادشده بود......
#ماه_رمضان_و_قرآن
#م_رمضان_قاسم
@booyebaran313
🍀🌺🍀🌺🍀🌺
گفت:آخه شماها چرا به جای این همه ساعت تحمل گرسنگی و تشنگی به فکر فقراء نیستین؟؟
بهش گفت :شماره کارت خیریه ای که براشون پول واریز میکنین میشه بفرمایید؟
گفت:دلت خوش ها من اگه پول داشتم اینجا نبودم میرفتم کانادا مثل بعضیا.....
#ماه_رمضان_و_قرآن
#م_رمضان_قاسم
🍀🌺🍀🌺🍀🌺🍀
@booyebaran313
🍀🌺🍀🌺🍀🌺
پسر بچه 13_14ساله در شب قدری توی جلسه احیاء با نگاه کردن به بغل دستی اش که اشک و آهی نداشته شیطنتش گل می کنه و شروع می کنه به روی پیشونی زدن و گریه های الکی کردن آقای بغل دستی اش تا نگاهش به اون میفته اونم شروع می کنه به گریه کردن و اونم چه گریه کردنی که نگو و نپرس.
فردای اون شب پسر ماجرا رو برای دوستانش تعریف می کنه و قاه قاه می خنده و میگه بنده خدا وقتی دید من با این سنم چه اشکی میریزم دیگه از خود بیخود شده بود...
اون بچه چه سبب خیری شده برای اون بنده خدا ولی خودش از فیض اون شب محروم......
"الَّذِينَ ضَلَّ سَعْيُهُمْ فِي الْحَيَاةِ الدُّنْيَا وَهُمْ يَحْسَبُونَ أَنَّهُمْ يُحْسِنُونَ صُنْعًا"
#ماه_رمضان_و_قرآن
#م_رمضان_قاسم
🍀🌺🍀🌺🍀🌺💫
@booyebaran313