گاهی که میان خیالاتم غرق میشوم با خودم میگویم کاش زندگی خیال بود تا خودمون می ساختیم اش و خودمون کارگردان اش بودیم ولی کمی که فکر میکنم میبینم کارگردان هم که باشم ممکنه وقتی مهارت ام کمی زیاد که بشه و تجربه بره بالا، برام بازی بشه و دچار روزمرگی بشمُ و منم بشم یه آدم عادیُ و زندگیمم بشه یه زندگیه معمولی!
ولی من همیشه از معمولی بودن می ترسیدم، معمولی بودن ترسناکه برام نمیدونم والا چی بگم؟ولی تو همین خیالات بودم که یهویی یه جمله داخل کانال های روبیکا توجه ام رو جلب کرد؛
انگار رزق من بود یا شایدم تلنگر نمیدونم؛
نوشته بود:
زندگی رو اگه یه ماجراجویی ببینی، دیگه دچار روزمرگی نمیشی! و برات تکراری نمیشه؛
اصلا خوشی و ناخوشی هاش برات تعریف میشن...درست و غلط اش رو دیگه نمیدونم!
و بگذریم...؛
از روزی براتون بگم که تو مدرسه بودم و مدیرمون گفت بهمن ماه دوره میزان داریم و شرکت کنم.
اول اش مقاومتم بود یا توهم دانایی ام! نمیدونم ولی نمیخواستم شرکت کنم اما گفتم بزار به چشم یه ماجراجویی بهش نگاه کنم و دور بشم از فضای قضاوت ندیده و نشنیده؛
خلاصه اومدم...
روز اول که میخواستم بیام گفتم این دوره ام مثه بقیه دوره ها میگن ساعت ۸ ولی تا میاد بقیه بیان ساعت ۸ و نیم شروع میشه برا همین با یه ربع تاخیر اومدم که دیدم شروع شده سر وقت!
جَل الخالِق😳
بعد اومدم نشستمو تا دیدم سخنران بالای منبره😅 گفتم تا فردا وضع همینه، همه اش سخنرانی. فلان، خدا رحم کنه ...البته یه دوبار گفتم پاشم برم که یاد پولی که داده بودم افتادم و ناگهان حسابگریه اصفهانیم به دادم رسید و گفت بشین مِگِه تو چند میلیون پول ندادِی؟ که ناگهان انگار آبجوشی از سرم تا پاهایم ریخته باشن سوختمو و نشستم😂
کاغذی دادند و گفتند پرش کن، دیدم سوالات آبکی ان. اومدم بله و خیر بزارم که استاد گفت باید بین بقیه بگردید و هرکی جوابش بله است اسمش رو بنویسید اولش گفتم آسونه تا وقتی دیدم ۵ دقیقه وقت مونده و برگه سفید...
به تکاپو افتادم شروع کردم پرسیدن و اسم نوشتن که زمان تموم شد، تا چشمم به ساعت خورد تقریبا یه ساعت از کلاس رفته بود و البته یخِ منم وا رفته بود 😳
و سرحال شدم و امیدوار که چقدر متفاوت شروع شد!!! نقطه شروع عالی بود و خلاقانه؛
بعدش رفتیم سراغ گروهبندی و البته یه گروه سَمّی هم از من و سه نفر دیگه تشکیل شد که ...
ولش کن، وصف اش طولانیه 😁
میخواستم از کارهامون بگم و خنده هامون که نظرم عوض شد(اگه خواستید بیایید پی وی اونجا تجربه هامو به اشتراک میزارم😂😂😂)
در ادامه کاربرگ هایی داده شد فردی و بعدشم گروهی که حالا یکی از فردی ها در مورد روش های یادگیری بود که روش پرسش و پاسخ و توضیح اش به من خورد که بحمدالله سر بلند بیرون اومدم😉
بعدش رفتیم برا ناهارُ و نمازُ و کبابو و ... 😂
و بعد ناهار از کاربرگ های گروهی که دادن مثلا یکیش طراحی و اجرای همون روش های یادگیری با رعایت اصول میزان بود البته با قالبی منحصر به فرد ( یادم رفت اینو بگم آخه خیلی برام مهمه؛ یه کافی شاپ ام ساخته و پرداخته بودن مَشتی، چای و نسکافه و بيسکوئيت و میوه و ... بهشتی بود خلاصه...😅)
که ما نمایشی اجرا کردیم و عجب نمایشی شد👌
این یه خلاصه کوچیکی بود از روز اول...
البته اتفاقات و کاربرگ های دیگه ای هم بود که چون میدونم حوصله خوندن متن میره بعدا بیایید همون پی وی😌 تا براتون بوگَم 👈اصفونی شد!
😁😁😁😁😁😁😄😄😄😄😄😄
صبح روز آدینه هم که با حلیم شروع شد و با بازی اول صبح!
دوباره کاربرگ های جذاب با قالب های عجیب و واقعنی قشنگ( من که حال کردم!) و روال همون روال ولی قالب ها متفاوت!
واقعا دو روز زندگی کردم و البته در حین اش یاد هم گرفتم، بجای گذراندنِ دو روز کارگاهی خشک و حوصله سر بر!
واقعا ماجراجویی جذابی بود، ماجرای میزان!
خوشحال بودم که چه خوب شد اومدم و گول توهّم دانایی ام رو نخوردم!
بعد دوره تو راه برگشت به خودم گفتم اگه فردا دوباره دوره ادامه داشت می رفتی؟
ایندفعه فکر نکرده گفتم معلومه که میرفتم!
واقعا یه وقتایی باید ماجراجویی کرد تا بدست آورد وگرنه اگه مدام با ذهنیت های قدیمی و قبلی مون به استقبال مباحث و شرایط جدید بریم همشون برامون شکسته که میاره!
یعنی محصول این نوع تفکر پس زدن هر اندیشه ای غیر از اندیشه خودمونه و اینجا همون نقطه خطرناکِ!
میزان در دو روزی که گذشت یک ماجراجویی تر و تمیز بود برام با کلی آورده جدید و کلی تجربه و دوستای جدید!
خداروشکر ولی حیف که عمر سفر کوتاه بود و تموم شد😔
#دلنوشته_حسین_باقری
#دوره_پنجاه_و_ششم
#هدایت_میزان
#ماجراجویی_دو_روزه
سلام و عرض ادب
قبل از نوشتن راجع به دوره آموزش مربی روش میزان باید از مجموعه تقدیر و قدردانی کنم به خاطر فراهم آوردن این دورهمی آموزشی و همینطور از اساتید محترم دوره که بسیار صبور و توانمند به اجرای این دوره پرداختند.
صبح روز اول
پنجشنبه صبح و خستگی یک هفته کاری و مسابقات فوتبال درون مدرسهای دبیرستان که از ۶ صبح تا ۹ صبح مرا درگیر کرده بود به کنار؛ اینکه احساس کنیم دو روز از وقت استراحت و کارهای شخصیت را باید بگذاری تا کلی حرف تکراری حوصله سربر گوش بدهی هم یک طرف.
شب قبل گوشی را ۱۰۰ درصد شارژ کردم که در جلسه همانند دورههایی که عموماً مجموعهها به اجبار پرسنل خود را شرکت میدهند، گاهی بخوابم و گاهی به گوشی خود مشغول شوم و گاهی به رفع و رجوع کارهای عقب مانده بپردازم که روز سخت بر من نگذرد.
رسیدن
ساعت ۹:۱۵ به کارگاه رسیدم همه در تکاپو انجام پروژهای بودند اسمم را پیدا کردم و جاگیر که شدم تازه فهمیدم کلی مطلب در این یک ساعت گفته شده که من از دست داده ام.
انتظارم این بود که همانند همه کارگاهها جلسه های سطح شهر جلسه با کلی تاخیر شروع شود.
کلام را خلاصه کنم که وقت بسیار گرانبهاست...
شنیدیم، نوشتیم، گفتیم، مطالعه کردیم، طراحی کردیم و بسیار خندیدیم اما گذر زمان را متوجه نشدیم.
کلاس آموزش میزان که خود مدل ارائه آن میزانی بود.
شنیدن کی بود مانند دیدن
از کلاسداری میزانی گرفته تا طراحی بازی آموزشی
چیزهایی که راجع به میزان شنیده بودم کجا و این ارائه که خود نمایش دهنده میزان بود کجا.
کلی چراغ توی ذهنم روشن شد و مسیر رهیاری مرا دچار تغییراتی کرد
دیر بود برای شرکت در این دوره اما بالاخره پاسخ شبهاتی که به میزان در سر داشتم را گرفتم .
یک شیوه بی نظیر آموزشی و تربیتی
سید صاحب فصول
زمستان ۱۴۰۳
شاکی بودم از دورهی آخر هفته، چرا آخر هفته؟😩 کلی کار سرم ریخته بود که باید انجام میدادم. صحبتهای دوستان که میگفتند: ارزش وقتگذاری دارد مرا راضی نمیکرد...
با غرولندی که در ذهنم میگذشت وارد دوره شدم...
کمی که گذشت دیدم نمونهی کوچکتری از دوره را تجربه کردهام، برایم جالب شد، مشتاقتر شدم و توجهم بیشتر جلب شد و حالا همراه شده بودم با وقایعی که در جریان بود...
میگویم وقایع چون قرار نبود بنشینم و خودکار در دست بگیرم و بنویسم...
آنچه عایدم شد بیش از چیزی بود که از قبل تصور میکردم. شاید بیشترین و مهمترین دریافت من از این دوره همین باشد که:
باید وقتگذاشت،
باید خلاق بود،
باید در جهت حل مسائل آگاهی کسب کرد،
باید نشاط داشت،
باید هدف داشت...
هدف چیست؟ رشد
رشد چه کسی؟ اول خودم و بعد متربیای که دارای اختیار است و باید خیرگزین شود.
خیر چیست؟ هر آنچه در جهت رسیدن به نگرشی توحیدی و قرب الهی باشد.
سخت شد! خیلی سخت! آیا من در حد این ادعا هستم؟ اگر نتوانم چه؟ اگر درجا بزنم؟ اگر...
اینجاست که ذهنم را کاوش میکنم تا جوابی بیابم و جواب این است: تنها مربی خداست تو فقط تلاش کن...
#نصر
#بهمن۱۴۰۳
#پنجاهوششمین_دورهی_روش_میزان
#اصفهان
برام نوشتن از این سفر دو روزه میزانی کمی سخته آخه کلمات نمیتونن حق مطلب را ادا کنند.
اما به هر ترتیب بریم سراغ روز اول
صبح تا اومدم مهیا بشم که به کارگاه برسم کمی اضطراب داشتم، زمزمه های زیر لب و هجوم افکار توی ذهنم داشت اذیتم میکرد
از شما چه پنهون که روز قبلش هم روز پر چالشی برام بود و بار اون حس رو همچنان به دوش میکشیدم...به هر ترتیب غرق در فکر و احساسات مختلف و گاها متناقض خودم رو به کارگاه رسوندم...در بدو ورود به مدرسه و طبقه ای که پر از خاطرات قشنگ و عمیق و دلچسب بود در یک فضا و اتمسفر شیرین پرتاب شدم...آشنایی با دوستان جدید هم دغدغه و هم فرکانس هم که همیشه برام از جذابیت های زندگی بوده، بهَ بَه :)
حالا یک فکر جدید با خودم داشتم، شنیده بودم کارگاه جذابیه اما داشتم با خودم فکر میکردم یعنی اونقدری هست که بتونه تا حوالی غروب من رو با خودش همراه کنه؟ بعید میدونم...
رفتم
.
.
و شروع...
کاش میشد از تک تک ثانیه هاش بنویسم، از تک تک آدم ها، تجربه زندگی دو روزه که شاید بنظر خیلی کوتاه و کم باشه اما قطعا همه اون ها با تموم جزییاتی که تموم حواسم سعی میکردند آنها را به بهترین نحو ثبت کنند، در ذهن و قلبم ماندگار شد.
اما حالا به چیزهایی اکتفا میکنم که همه چیز هست و همه چیزِ این دو روز نیست.
میزان چی هست و چی نیست؟ این دو روز جواب این سوال را زندگی کردیم،و این یادگیری که حالا پل به دانسته های قبلی و پیش فرض ها و چالش های ما در اجرا زده بود، مسئولیت منِ نوعی رو سنگین تر میکنه، حالا فهم و نگرشِ بهتر و اجرای متعهدانه تر...
از احساساتم بخوام بنویسم که طوماری خواهد شد که شاید خواندنش از حوصله خارج باشه اما حس و حالم بعد از تموم شدن روز اول در کلمات نمیگنجه،واقعا گذر زمان را متوجه نشدم و دلم نمیخواست این لحظات تموم بشن،سرشار از شوق بودم، حس زندگی توی تموم خونم جریان پیدا کرده بود، چه مسیرِ قشنگی و چه رسالتِ زیبایی...تا آخر شب تمام جریان افکارم حول صحبت ها و فعالیت های روز پنجشنبه بود و حتی تو عالم خواب هم خودشون را نشون دادن😄
صبح جمعه خیلی زودتر بیدار شدم. انگیزه و اشتیاقم برای حضور حالا بیشتر شده بود و دلم نمیخواست حتی یک دقیقه را هم از دست بدم.
راستی که چقدر دنیای تعلیم و تربیت وسیعه، چقدر راه های مختلف هست، اما اونچه که به ما جهت صحیح رو نشون میده ارزش هاییه که برخاسته از فطرتی است که خدا در انسان ودیعه نهاده...
شور و تکاپوی لحظات پایانی برای به ثمر رسوندن اون چیزهایی که با زندگی کردن تو این دو روز یاد گرفتیم واقعا دیدنی بود...
اما لحظات آخر...اونجایی که تلنگرهایی زده شد تا یادمون باشه مسیر ما فقط یک مسیر شغلیِ ساده نیست...احساس غرور،افتخار
تو اون دقایق داشتم با خودم میگفتم خدایا ممنون که ما رو لایق دونستی تا تو این مسیر گام برداریم...
به ظاهر کارگاه تموم شد...نشستم و یه مروری روی تجربیات و اتفاقات کردم و چند لحظه ای بغض کردم و چند قطره اشکی که از جنس غم نبود...
و در نهایت خدا را سپاس بابت رزق های دوست داشتنی و دلچسبش مثل این سفر دو روزه.
🖋فاطمه ردانی پور
🔶️دوره پنجاه و ششم
🔷️اصفهان
💠بهمن ماه ۱۴۰۳
تا زمانی که حرف از یک روش باشد که دیده نشود ، ذهنیت به سمت این میرود که صحبت از یک ادعاست ولی حدود ۱۷ ساعت نیاز بود که به این روش اعتقاد پیدا کنم اتفاقی که ماه ها نیافتاده بود.
ارائه دهنده ، محیط ، روش ارائه ، نحوه برخورد و موارد زیاد دیگری باعث این شد که میخ کوب دوره شوم و حس چند ماه قبلی را فراموش کنم.
صحبت به ارائه و روش ارائه رسید .
سراسر تکنیک و اصول و حرفه ای گری . به واقع روش میزان رو داشتند پیاده میکردند.
روز اول دوره سر وقت شروع شد . کار گروهی ، کشف دانش ، آزادی عمل ، حفظ کرامت انسانی(با این که گروه ما خیلی پر سر و صدا و زیادی فعال بود😁) ، توجه به تفاوت های فردی ، شادابی و نشاط و ... همه و همه در این چند ساعت با تمام وجود احساس شد.
انگار اصلا قرار بود ما این کلاس رو ببینیم نه محتوای داخل آن را و به واقع کفایت میکرد همین حضور.
روز اول که به خانه برگشتم تا آخر شب هنوز درگیر فعالیت فردی مربوط به کارگاه بودم. برایم سوال شد ما چه کرده ایم که دانش آموزمان حتی رغبت نمیکند مقداری وقت برای درس بگذارد؟انگار واقعا مشکل خود ماییم.
روز دوم با اشتیاق بیشتری وارد کارگاه شدم. تکلیف شب گذشته 😅 خودم رو به دوستان نشون دادم و این حس خوب رو هم از اونا دریافت کردم . از اینکه شنیدم یکی دیگه از اعضای گروه تا پاسی از شب درگیر کشیدن اون نقاشی بوده خیلی کیف کردم.
و اینجوری بود که بیشتر و بیشتر جرقه ها در ذهنم برای تغییر و تحول افزایش می یافت. روز دوم چون احساس راحت تری داشتم سعی کردم چالش های خودم رو مطرح کنم و در پی شنیدن راه حل عزیزان بودم و برایم جذاب بود که سر یکی از مواردی که گفتم زمان مناسبی صحبت انجام شد و حس تازه ای گرفتم که به اون چالش پشت نکنم و با جدیت برای رفعش تلاش کنم.
و پایان این کارگاه برای من پایان ماجرا نبود. جرقه ها به آتشی درونم تبدیل شده که شوق به تغییر وقت و ساعت برایم نگذاشته و هنوز درگیر ایده ها و طرح ها و خلاقیت ها هستم.
جا داره از اساتید عزیز آقایان علی اکبریان و فارسیجانی تشکر ویژه کنم که برادرانه در این دو روز به رشد فکری ما کمک کردند و مسیر را برایمان روشن تر کردند.
و تشکر بعدی از عوامل برگزار کننده کارگاه که این فضای فوق العاده را فراهم کردند.
افشین اصفهانی
دوره پنجاه و ششم
زمستان ۱۴۰۳
هدایت شده از مرکز موسیقی ماوا
37M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
سلام و رحمت 🌱
ما خانواده بزرگ برنا
به این پرچم افتخار می کنیم ... 🇮🇷
دوشنبه -۲۲ بهمن- راس ساعت ۱۰:۳۰
در کنار پرچم برنا
در حوالی مسیر منتهی به مسجدشیخ لطف الله ، گرد هم خواهیم آمد ...
- لطفا پرچم مقدس ایران و در صورت علاقه و امکان، بادکنک هلیوم رنگ پرچم ایران ...🎈 همراه داشته باشید.
#جشن_حضور_تا_ظهور
┄┄┅┅┅❅🚀❅┅┅┅┄┄
🆔 @Borna_creative_Group
قدم بر چشم کانال ایتا | گروه خلاق برنا | بگذارید
پردیس تربیت محور #گروه_خلاق_برنا
[ 👈 خودشناسی|خودیاری|خودیابی|خودشکوفائی ]
پیام استاد طاهرزاده
منتظر قدوم تاریخی شما هستیم
امروز -۲۲ بهمن- راس ساعت ۱۰:۳۰
در کنار پرچم برنا
در حوالی مسیر منتهی به مسجدشیخ لطف الله ، گرد هم خواهیم آمد ...
- لطفا پرچم مقدس ایران و در صورت علاقه و امکان، بادکنک هلیوم رنگ پرچم ایران ...🎈 همراه داشته باشید.
#جشن_حضور_تا_ظهور
┄┄┅┅┅❅🚀❅┅┅┅┄┄
🆔 @Borna_creative_Group
قدم بر چشم کانال ایتا | گروه خلاق برنا | بگذارید
پردیس تربیت محور #گروه_خلاق_برنا
[ 👈 خودشناسی|خودیاری|خودیابی|خودشکوفائی ]
سلام و رحمت
#جشن_حضور_تا_ظهور 🎈🇮🇷
همراه با رهجویان #گروه_خلاق_برنا
مدارس هدهد و برنا
🎥 لطفا عکس و فیلم های خود را برای شناسه رهیار پایه ارسال نمایید. 📷
┄┄┅┅┅❅🚀❅┅┅┅┄┄
🆔 @Borna_creative_Group
قدم بر چشم کانال ایتا | گروه خلاق برنا | بگذارید
پردیس تربیت محور #گروه_خلاق_برنا
[ 👈 خودشناسی|خودیاری|خودیابی|خودشکوفائی ]