eitaa logo
برنادخت
167 دنبال‌کننده
518 عکس
175 ویدیو
1 فایل
برنادخت ؛ باشگاه رویش نوجوانان اصفهانی فرصتی برای رویش جوانه ها🌱 https://eitaa.com/joinchat/3403219773Cc460830908 راه ارتباط: @Asma1394
مشاهده در ایتا
دانلود
یک خبرنگار فلسطینی از غزه برای دریافت جایزه صلح نوبل نامزد شده و امروز این استوری رو منتشر کرده: کدام جایزه نوبل وقتی مردمم سلاخی می‌شوند؟ اصلا این جایزه چه معنایی داره وقتی ۳۰۰ روزه دارم مطلب منتشر می‌کنم ولی جنایات اسرائیل ادامه داره و هیچی یه ذره هم عوض نشده؟ من اینجا نشستم و تماشا می‌کنم که دنیا داره ما رو تماشا می‌کنه 👤 @bornadokht
وای به این دنیای حیوانی! فردا چه جوابی برای تاریخ خواهد داشت؟😔 @bornadokht
سلام سلام. دیدی دیشب سفرنامه رو یادم رفت ؟ حالا امشب بریم؟🌹 @bornadokht
و مدال طلایی این مراسم تعلق میگیرد به کسانی که داوطلبانه اومدن برای کار در موکب ها و حسینیه ها و بدون هیچ چشم‌داشت و بدون اینکه کسی ازشون بخواد،سرِ اینکه کدومشون دستشویی ها رو بشورن با هم رقابت میکنن. کجا چنین رقابت و چنین صحنه های میشه دید؟ تازه برات بگم که بعضی از زوار رفتار بسیار بد و زننده ای داشتن ولی پاسخ این خادمان بی منت و دوست داشتنی فقط و فقط،لبخند بود و دلجویی. باید روزی چند بار میرفتن با سطل، آب میریختن تو کولر.خدا می‌دونه با چه سختی تو گرما این کارو میکردن ولی خم به ابرو نمیاوردن.فقط لبخند لبخند لبخند..... @bornadokht
تا فردا صبحش نتونستم برم زیارت . واقعاً میترسیدم تو اون شلوغی با دو تا بچه،ولی نهایتش دیدم چاره ای نیست بابای بچه ها در دسترس نبود.صبح بچه ها رو برداشتم بردم بیرون که هم براشون صبحانه پیدا کنم و هم بریم حرم.صبحانه که نبود،یه چای عراقی جانانه زدیم بر بدن و حرکت به سوی حریم حضرت عشق😭 انگار که ۱۴۰۰سال هست آبها رو جمع کردن برای این زوار. انگار امام حسین همون روزها گفته : خدایا حالا که این آب،قسمت من و بچه هام نیست،به این آب برکت بده برای زائرانم.تمام آبهای این۱۴قرن جمع شده تا این روزها اینطور سخاوتمندانه خرج زائران ابی عبدالله بشه. و من همینطور که قدم برمیدارم از خجالت آااااااااااب میشم و اشک میریزم. به بچه هام گفتم: بچه ها چند قطره ی این آب،علی اصغر امام حسین رو سیراب میکرد،حالا ما از خجالت نمیریم؟ اونها هم به فکر فرو رفتن. @bornadokht
ماجرای عبور از گیت ورودی و بازرسی خودش داستانی شد نگفتنی،برای همین وقتی وارد شدیم دیدم دیگه بچه ها نا و توان ایستادن تو صف زیارت رو ندارن.از خیرش گذشتم و رفتیم با همدیگه نشستیم تو محوطه ی بین میله ها که گویا صبح دست خانوما بود و عصر دست آقایون. پسر کوچیکم فقط به اندازه ی خوندن یک زیارت عاشورا و دو رکعت نماز زیارت و دو صفحه دعای علقمه تحمل کرد،بعدش شروع کرد یه بند تکرار : بریم بریم بریم بریم.... و ما رفتیم.بلند شدیم و زدیم بیرون به سمت حرم حضرت اباالفضل که اونم با دیدن شلوغی ورودی،منصرف شدم. دور زدیم و برگشتیم به سمت حسینیه البته تو راه دو تا غذا گرفتیم که دخترم نخورد ولی پسرم چون گرسنه بود هر دوشو خورد.انقد حال میده اینجا نباید حرص غذاشو بخورم.... به قدری ناراحت بودم که میتونستم دونه دونه موهامو بکنم.من به کمک احتیاج داشتم،نمیتونستم تنهایی برم حرم و زیارت.نیاز داشتم که یکی حداقل یکی از بچه هامو بگیره،نیاز داشتم برای غذا و حمام بچه ها کمکم کنن ولی.... تا برسیم حسینیه،تا تونستم تو دلم غر زدم و خودمو تخلیه ی احساسی کردم.با زرنگی تمام همه شو نوشتم پای امام حسین و اهلبیت بیت. کلی منت گذاشتم سر امام حسین که آقا ببینین همه اینا به خاطر شماست. خلاصه همه رو از سر خودم باز کردم وقتی رسیدم حسینیه نزدیک ظهر بود آماده شدیم برای نماز جماعت و بعد نماز هم غذا گرفتیم و نشستیم به خوردن که پسرم چون سیر بود نخورد.بعدش هم باباش اومد و رفت پیش باباش و من کمی سبک شدم. @bornadokht
سلااااااااااام. آماده ای بریم ادامه ی سفر؟ بزن بریم. @bornadokht
حسینیه به قدری وحشتناک گرم بود که دیدم دیگه نمیتونم تحمل کنم به همسر گفتم لطفاً بریم جای دیگه. به شدت به جای خنک،راحت و حمام خوب نیاز داشتیم.بنده ی خدا با وجود خستگی زیاد،قبول کرد و زدیم بیرون و شانسی یک اتاق تو یک هتل نسبتا قدیمی به دست آوردیم . وای چقدر خنک بود،از هتل که می‌رفتیم بیرون انگار از قطب جنوب رفتیم استوا.ولی فرصتی برای استراحت نبود چون میخواستم برم حرم که به شلوغی شب جمعه نخورم. پس اون اتاق خنک و دوست داشتنی رو گذاشتم و با دخترم رفتیم حرم.... بازم به دلیل شلوغی و خستگی زیاد خودم و دخترم نرفتیم توی صف زیارت.رفتیم سرداب،زیارتی کردیم و برگشتیم رفتیم طبقه ی دوم. اونجا کمی دعا و زیارت،کمی ذکر کمی صحبت تا......نماز مغرب. نماز باصفایی خوندیم و برگشتیم هتل و چقدر شلوغ شده بود ،شب جمعه بین الحرمین جای سوزن انداز نیست. به زور خودمونو کشوندیم بیرون و فکر کنم توی راه شام هم گرفتیم و رفتیم هتل.خنکای هتل حکم بهشت رو داشت،رفتیم در آغوش کولر گازی و خوااااااااااب. به همسر گفتم،دیشب سحر شما رفتین،امشب مال من.ساعت گوشی رو برای۲/۵گذاشتم و بیهوش شدم . @bornadokht
ساعت۲/۵،نمیدونم چه مدت گوشیم زنگ خورد تا بیدار شدم،انقد که خسته و کوفته بودم و کمبود خواب داشتم. پاشدم نشستم و داشتم با خودم کل کل میکردم که یه ذره دیگه بخوابم ولی دیدم اگه پا نشم،دیگه بیهوش میشم.پا شدم و رفتم حرم،ولی به شدت شلوغ بود.... حرم به شدت شلوغ بود و ورودی ها وحشتناک در حال انفجار.بنابراین رفتم خیمه گاه.تا اذان صبح بشه برای اینکه خوابم نبره،یه ۲۴ساعت نماز قضا خوندم.بعد از نماز صبح هم دعا و زیارتی خوندم وحدود ساعت۵/۵-۶ صبح برگشتم تا همسر برن زیارت و بیان حرکت کنیم به سمت سامرا. @bornadokht
سلام. امشب سفرنامه نداریم،برین لالا. @bornadokht