حسینیه به قدری وحشتناک گرم بود که دیدم دیگه نمیتونم تحمل کنم به همسر گفتم لطفاً بریم جای دیگه.
به شدت به جای خنک،راحت و حمام خوب نیاز داشتیم.بنده ی خدا با وجود خستگی زیاد،قبول کرد و زدیم بیرون و شانسی یک اتاق تو یک هتل نسبتا قدیمی به دست آوردیم .
وای چقدر خنک بود،از هتل که میرفتیم بیرون انگار از قطب جنوب رفتیم استوا.ولی فرصتی برای استراحت نبود چون میخواستم برم حرم که به شلوغی شب جمعه نخورم.
پس اون اتاق خنک و دوست داشتنی رو گذاشتم و با دخترم رفتیم حرم....
بازم به دلیل شلوغی و خستگی زیاد خودم و دخترم نرفتیم توی صف زیارت.رفتیم سرداب،زیارتی کردیم و برگشتیم رفتیم طبقه ی دوم.
اونجا کمی دعا و زیارت،کمی ذکر کمی صحبت تا......نماز مغرب.
نماز باصفایی خوندیم و برگشتیم هتل
و چقدر شلوغ شده بود ،شب جمعه بین الحرمین جای سوزن انداز نیست.
به زور خودمونو کشوندیم بیرون و فکر کنم توی راه شام هم گرفتیم و رفتیم هتل.خنکای هتل حکم بهشت رو داشت،رفتیم در آغوش کولر گازی و
خوااااااااااب.
به همسر گفتم،دیشب سحر شما رفتین،امشب مال من.ساعت گوشی رو برای۲/۵گذاشتم و بیهوش شدم .
@bornadokht
ساعت۲/۵،نمیدونم چه مدت گوشیم زنگ خورد تا بیدار شدم،انقد که خسته و کوفته بودم و کمبود خواب داشتم.
پاشدم نشستم و داشتم با خودم کل کل میکردم که یه ذره دیگه بخوابم ولی دیدم اگه پا نشم،دیگه بیهوش میشم.پا شدم و رفتم حرم،ولی به شدت شلوغ بود....
حرم به شدت شلوغ بود و ورودی ها وحشتناک در حال انفجار.بنابراین رفتم خیمه گاه.تا اذان صبح بشه برای اینکه خوابم نبره،یه ۲۴ساعت نماز قضا خوندم.بعد از نماز صبح هم دعا و زیارتی خوندم وحدود ساعت۵/۵-۶ صبح برگشتم تا همسر برن زیارت و بیان حرکت کنیم به سمت سامرا.
@bornadokht
من اومدم هتل و همسر رفتن حرم.یکی دو ساعت بعد همسر اومدن با صبحانه،نون و پنیر.بچه ها رو بیدار کردیم،بار و بنه رو جمع کردیم.چند لقمه صبحانه خوردیم یه تعدادی هم لقمه گرفتم واسه بچه ها و زدیم به راه.سوار ماشین شدیم برای سامرا.
هوا گرم و سوزان،راننده هم سوسول و نازنازی،کولر رو زیاد نمیکرد که به ماشینش فشار نیاد.قششششنگ کباب شدیم.رسیدیم سامرا و بعد از گذشتن از خیابان شادی،رسیدیم به اولین گیت بازرسی.
میدونی خیابون شادی چیه ؟ خیابون منتهی به حرم،کیپ تا کیپ،موکب بود و هر کدوم با یه چیزی از زوار پذیرایی میکردن،جمعیت لبریز بود ولی ماشاءالله پذیرایی یک لحظه قطع نمیشد.من که اگه با راهنمایی دوستم نمیدونستم جلوتر و در محوطه ی حرم برای خانوما موکب زدن،عمرا تو اون جمعیت نمیرفتم.رفتیم تا رسیدیم به اولین بازرسی و ما ادراک ماالبازرسی!
به زیبایی له شدیم تا رد بشیم.
خلاصه که رفتیم اونور و موکبا رو پیدا کردیم و رفتیم داخلش جلوی کولر نشستیم و.....
تصمیم گرفتیم اون شب رو بمونیم سامرا.در حالی که امیدی نداشتم با دو تا بچه تو اون شلوغی برم زیارت،کاملا اتفاقی یه آشنا دیدیم و با هم همراه شدیم و کمک کردن که بریم زیارت.
حس سامرا خیلی قشنگه،یه جوریه که با همه ی حرم ها فرق داره.
من علاقه ی عجیبی به امام هادی دارم و وقتی میام حرمشون،خیلی حال خوبی بهم دست میده.
زیارت پدر و مادر و پدربزرگ و عمه ی امام زمان ،خیلی بهم میچسبه.
ایشالا که روزیتون بشه.روزی همه مون بشه،زود به زود بیایم پابوسشون.
@bornadokht
ای کاش میتونستیم این گنج های الهی رو به جهان معرفی کنیم ولی متاسفانه خودمون هم نمیشناسیم پیشوایانمون رو.
اگر هم خودمون شناخت و مطالعه داشتیم و هم معرفی میکردیم این نمونه های کامل بشریت و انسانیت رو به دنیا،امروز کار جامعه ی بشری به اینجا نکشیده بود و ما چقدر کم کاری کردیم در این زمینه.
خلاصه که آرام ترین و بهترین حالات و لحظات این سفر در سامرا گذشت.
فرداصبح سر اذان نمازمون رو خوندیم و دوباره زدیم به راه،به سمت نجف.
به دلیل خستگی بچه ها از زیارت کاظمین گذشتیم،ان شاء الله به زودی بیایم و جبران کنیم.
رسیدیم نجف و دوباره آواره شدیم البته نجف،خونه ی پدری هست ای کاش همیشه آواره ی خونه ی پدری باشیم.همسر معتقد بود بریم هتل که بچه ها یه استراحتی بکنند ولی جای مناسب پیدا نکردیم،بنابراین رفتیم حرم در آغوش حضرت پدر.
چند ساعتی اونجا بودیم و بعد حرکت به سمت مسجد سهله و آغاز پیاده روی.البته همون اول راه،رفتیم تو یه خونه عراقی مهمون شدیم و فرداصبح زود بعد از نماز زدیم به جاده.
@bornadokht
انقدر این مسیر که بهش میگن طریق العلما،زیباست و انقدر پیاده روی تو این مسیر دلنشینه که خدا میدونه.
نخلستونا،شط فرات،خونه های روستایی،همه شون یه حس خوب و خاصی به آدم میدن.
@bornadokht
راستی میدونی چرا به این مسیر میگن طریق العلما ؟
https://harfeto.timefriend.net/17197693847578
اینجا بهم بگو.
اگه بفهمم کی اینو داده،یه بستنی مهمونش میکنم.
حال دادی اساسی!
من یه پاعالمم😅
@bornadokht