ان شاء الله از امروز سفرنامه رو ادامه میدیم.
بدقول نشم و یادم نره،صلوات.
@bornadokht
🌿🥀سلام به آقای مهربانی🥀🌿
زمین بہار را بہانہ ميکند،
و زنده ميشود...
و مڹ براے زندگي
تو را بہانہ ميڪنم
و چشمـانم را کہ هر صبــح
براے زودتر دیدنت،
بیـدار ميشوند.
و هنوز هم به یاد قدمهایم در مسیر
جادهی نجف تا کربلا به نیت ظهورت
قدم برمیدارم. 🌿🥀
🌱.برقآمت دلربای مهدی صلوات.🌱
@bornadokht
اول ماجرای طریق العلما رو برات بگم:
همونطور که یکی دو نفر از دخترا گفته بودن قبلاً یعنی زمان صدام علیه اللعنة و شاید قبل از اون هم،مردم عادی که اصلا جرأت و اجازه نداشتن برای زیارت اربعین به این شکل
حرکت کنن ولی علما و شخصیت های بزرگ شیعه پنهانی حرکت میکردن و از بین نخلستان ها و کنار رود فرات
با هزار ترس و نگرانی و به سختی بسیار حرکت میکردن.زاد و توشه ی اندک،بدون سرپناه و موکب( چون نمیتونستن به کسی اعتماد کنن،احتمال جاسوسی زیاد بود)
با وجود همه ی این ترس ها و خطرها بازم میرفتن و نذاشتن این راه بی راهرو بمونه.
چه بسا پدر و پسری با هم حرکت میکردن و با مشقتی بدون اینکه هیچ راه ارتباطی داشته باشن که کسی ازشون خبری داشته باشه،میزدن به راه و .......
یا جان سالم به در میبردن و برمیگشتن یا دیگه هیچ خبری ازشون نمیشد و کسی نمیفهمید که آیا توسط عمال حکومتی دستگیر و اعدام شدن یا حادثه ی دیگری براشون اتفاق افتاده.
هر چی تو این مسیر قدم میزدم مردان بزرگ ،تنها و شجاعی رو تصور میکردم که در سرما و گرما و با وجود اون همه خطر،این راه رو طی میکردن تا امروز،راه به نام اونها بشه طریق العلما و ما شیعیان مدعی،با جلال و جبروت و دم و دستگاه پذیرایی و عزت و احترام،با هزار ناز و اطوار قدم در راه بگذاریم و .......
و شاید غر بزنیم و شکایت کنیم و خسته شویم و.....
مباد ،مباد بر ما که این سفر و این راه رو برای دل خودمون و خواسته های دنیایی خودمون،طی کنیم.
مباد بر ما که توشه ی واقعی که معرفت و بصیرت و محبت روزافزون
آل الله هست رو فراموش کنیم.
مباد بر ما که به وقت خطر و سختی و جان فشانی،جا بزنیم و کوتاهی کنیم.
@bornadokht
هر چه در این راه قدم میزدم،دلم پر از شوق بود و پر از ترس.
پر از شوق و افتخار به خاطر اینکه در زمانه ای زندگی میکنم که جانشین امام زمان،ولی فقیه دوران،خمینی کبیر(رضوان الله تعالی علیه) و سربازانش،شجاعانه زیستند و مبارزه کردند و برای اولین بار در تاریخ هزارو چهارصد ساله ی اسلام،شیعه رو به جایگاه و مکنت و قدرتی رسوندن که هیچ کس فکرشو نمیکرد.
شوق زیستن در زمانه ای که شیعیان مظلوم تاریخ و جهان در حسرتش بودن و هنوز هم در بعضی کشورها هستن.
شوق نفس کشیدن در فضایی و کشوری که با افتخار و شکوه تمام،نام و یاد اهلبیت رو نه یواشکی و در پستوی خانه که با بلندگوهای بزرگ و بر سر هر کوی و برزن،فریاد میکنند.
و چقد این شوق،من رو به وجد میاره هم به شدت خوشحال و شاکرم و هم به شدت نگران و ترسان....
ترس از اینکه مدیون این همه تلاش و جهاد و شجاعت باشم.
ترس از اینکه نتونم جواب این همه سختی ها و رشادت های جوانان شیعه رو بدم.
ترس از اینکه قدر این نعمت بزرگ رو ندونم و با ناشکری و ناسپاسی و غرغر بیجا از دستش بدم.
ترس از اینکه قدر نعمت بزرگ زعامت و ولایت بزرگ رهبر حکیم جهان رو که سایه ی پر از مهر و محبت و قدرت و حکمتش،نصیب من و کشورش شده ندونم و با ناسپاسی.....
نه نه،خدایا نخواه بر ما....
@bornadokht
خلاصه اذان صبح بچه ها رو پاشوندیم نمازو خوندیم،کوله ها و پسر کوچولو رو انداختیم تو کالسکه و زدیم به راه.
سال پیش هم از همین جاده اومده بودیم و خیلی تجربه ی خوبی بود.
این مسیر مثل طریق اصلی نیست که موکب ها کاملا چسبیده به هم و یک سره حضور دارن،هر از چندی میرسیم به یه موکب،آبی و شربتی و استراحتی و..... حرکت.
ولی اینجوری هم نیست که اذیت بشیم و بگیم چیزی نبود،امکانات نبود و.....
حرکت با بچه ها به دو دلیل کند انجام میشه: اول اینکه به خاطر بچه ها وسایلتون زیاده و نسبتا سنگینی
دوم هم اینکه بالاخره بچه ها خسته میشن و باید مطابق میلشون پیش بریم.به خاطر گرمای هوا تقریبا هیچ پیشنهاد آب و شربتی رو رد نمیکنیم.
و الله اکبر از این پذیرایی عراقی ها.
عجیب هست این همه اصرار به پذیرایی از مهمانی که اصلا نمیشناسیش.یکی دو تا موکب جالب تو راه بود براتون بگم:
یه موکب بود کاملا خدماتی: خیاطی کفاشی،تعمیر کالسکه،دوخت و تعمیر کوله و.....
یه موکب بود چند مدل شربت ایرانی میداد،یخ و تگری،جیگرت حال میومد
آبلیمو،نعنا،زعفران و.....
راستی یه چیز جالب تو نجف دیدیم یادم رفت بگم تو یه تانکر خیلی خیلی بزرگ آب و یخ میریختن و هر روز یه طعم دهنده ی سنتی بهش میزدن مثلا یه روز آب و گلاب بود،یه روز آب و عرق نعنا و.....بعد لوله کشیده بودن از این تانکر با چندتا شیر آب که خیلی صف و شلوغی و....ایجاد نشه،خودت راحت میرفتی از شیر،آب میگرفتی.
فوق العاده بود.
خلاصه که خادمان اهلبیت ،یک لحظه هم نمیذاشتن بی توشه بمونی و اذیت بشی.
تا حدودای ۹-۱۰صبح راه رفتیم تا رسیدیم به یه موکب مناسب.
اینکه میگم مناسب چون میخواستیم چند ساعت بمونیم و استراحت کنیم و حمام و شستشوی لباس و.....و از اینا مهمتر اینکه هم قسمت مردونه داشته باشه و هم زنونه.
یه خونه ی ویلایی بزرگ و زیبا بود که تمام وسایلشون رو جمع کرده بودن،تمام کف سالن رو حصیر و موکت تمیز پهن کرده بودن،تشک یه نفره و بالش به تعداد زیاد و دائما در حال خدمت رسانی.خدا خیرشون بده. همینطور که کارای ناهارو میکردن و خودشون تند تند میپختن،برای شام هم تدارک میدیدن.بساط حمام و لباس شویی هم به راه بود.تا عصر موندیم و حدودای ۴/۵-۵حرکت کردیم دوباره.
@bornadokht
هر چی که میرم توی خونه های مردم باصفای عراق،و این همه ذوق و شوق خدمت به زائر و این همه گذشت و همدلی شونو میبینم،واقعا حسرت میخورم به روح بلندشون.
واقعا باید روح بزرگی داشته باشی که چیزی نزدیک سه هفته همه ی خونه و زندگی و سرمایه و همه چیزت رو بذاری در اختیار زواری که اصلا نمیشناسیشون،نه یکی و دوتا،گاهی تا چند صد نفر رو شبانه روز پذیرایی کنی.
خیلی با شرافت و با کرامت هستن.
و ما فقط در جواب این محبت ها بهشون میگفتیم:
انتم الشرفا،انتم الکرما.....
@bornadokht