بچه ها غروب جمعه س.وقت استجابت دعا.
مادرمون فاطمه ی زهرا خیلی علاقه داشتن
به این زمان.اللهم عجل لولیک الفرج
@bornadokht
16.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥 دو نوع فعالیت امام زمان عجل الله در زمان غیبت⁉️
🎙استاد عالی
🤲🌱اللهم عجل لولیک الفرج🤲🌱
@bornadokht
💢 ایران در جایگاه سوم رتبهبندی مدالی المپیادهای جهانی ۲۰۲۴
🔹با پایان المپیادهای علمی۲۰۲۴، در ۵ المپیاد با بیشترین کشور شرکتکننده (۱ز ۵۳ تا ۱۱۰ کشور) جمهوری اسلامی ایران بعد از کشورهای آمریکا و چین با کسب مجموعا ۱۰ مدال طلا، ۱۰ نقره و ۲ برنز در جایگاه سوم دنیا قرار گرفت.
پرچم ایران و ایرانی همیشه بالاست.
گرفتی مطلبو یا نه؟
در زمینه ی علمی،از ژاپن و آلمان و.....بالاتر.
اینهههههههههههه
@bornadokht
اون وقت بعضیا میگن.....
لا اله الا الله ،بیخیال.ما در عمل نشون میدیم
چیکاره ایم و کی هستیم!
@bornadokht
باز زدیم به راه و البته نگم که ما با وجود بچه ها بیشتر تفریح میکردیم تا پیاده روی.دو تا تفنگ آب پاشی براشون خریده بودم که در طول راه باهاش مشغول باشن.کلی اسرائیلی کشتیم و فلسطینی ها رو آزاد کردیم و یه پا مهندس جنگ شدیم برا خودمون.اینم بهت بگم من از اینجا با خودم کلی چیز بردم که هدیه بدم به کسایی که خونه شون زحمت میدیم.
مثلا خونه ی قبلی،یه نیم سِتِ آشپزخونه شامل دمی و دستگیره ی عالی و خوشگل که محصول خونگی دوستم بود با یه زعفرون کوچیک و یه چیز دیگه هم بود،یادم نیست.
موقع خداحافظی دادم بهشون البته قبول که نمیکردن،به زور دادم و اومدم.
@bornadokht
خلاصه زدیم بیرون و دوباره حرکت ولی وضعیت جاده افتضاح بود ما هم یه کالسکه ی قراضه که حال هیچ کاری نداشت همراهمون بود.خلاصه آخر شب مجبور شدیم یه دونه از این موتور سه چرخه ها گرفتیم و.....
نگم براتون که کلیه ی استخوانهای نشیمن گاه هامون به طرز فجیعی در هم کوبیده شد و ما که کارمون از گریه گذشته بود،بدان خندیدیم.....
آورد سر یه پل پیاده مون کرد و رفت...
مثلا موتور گرفتیم که خستگیمون در بره،تازه آش و لاش و داغون رسیدیم سر پل و دیگه نا و نفس نداشتیم میخواستیم ولو بشیم یه جا.
دنبال مبیت بودیم و بالاخره یکی یابیدیم،رفتیم و مهمان مردمی شدیم به شدت مهربان و البته مستضعف. اینجا تو پرانتز برات بگم ،سر پل که رسیدیم چند تا نظامی عراقی با فرمانده شون ایستاده بودن،همسرم بهشون گفت : مبیت؟
فرمانده شون زودی گفت : نعم.
بعدم صالح( سرباز عراقی) رو صدا زد که ما رو ببره مبیت.یه جمع سه چهارنفره ی مردونه هم که دیدن ما موفق شدیم ،باهامون همراه شدن.
خلاصه پشت سر صالح رفتیم تا رسیدیم به خونه ی روستایی و زیبا و باصفایی که هر چی از مهربونی و مهمون نوازی شون بگم،کم گفتم.
به قول همسرم: یه زمانی مردم و زائرا از این نظامی ها میترسیدن و ازشون دوری میکردن،حالا ما با کمک سرباز صالح مبیت پیدا کردیم و مهمان شدیم.عجیب محبت داشتن نظامی هاشون و کمکمون میکردن.
امان از چرخش روزگار!
خوشبختانه شام خورده بودیم و فقط پناه بردیم به منزلشون و کولر خنکشون برای خواب.....
@bornadokht
سر اذان صبح برخاستیم و نمازیدیم ولی صاحب خانه ها هنوز خواب بودن.به رسم ادب و برای تشکر از پذیرایی شون یه هدیه ی کوچک گذاشتم روی میز و رفتم.خانواده ای بودن با چند تا دختر نوجوون که من براشون چند تا کیف دستی کوچک مدل جامدادی یا جای لوازم آرایشی از صنایع دستی اصفهان گذاشتم و یه پیشبند آشپزخونه ی زیبا که هنر دست دوستم بود برای مادرشون.
بچه های خودمونو پاشوندیم و زدیم به راه و رسیدیم به موکبی که صبحانه نون و کباب میدادن.صف مردونه شلوغ بود ولی خانوما هیچ کی نبود.
با دخترم رفتیم صبحانه گرفتیم و با لبخندی ظفرمندانه،در مقابل همسر و پسرها زدیم به رگ.جاتون خالی چای عراقی رم روش زدیم و باز حرکت....
@bornadokht