eitaa logo
برنادخت
167 دنبال‌کننده
518 عکس
175 ویدیو
1 فایل
برنادخت ؛ باشگاه رویش نوجوانان اصفهانی فرصتی برای رویش جوانه ها🌱 https://eitaa.com/joinchat/3403219773Cc460830908 راه ارتباط: @Asma1394
مشاهده در ایتا
دانلود
♨️ سخن امام حسن عسگری علیه السلام 🔷 توصیه‌های امام به شیعیان 🔰 امام حسن عسکری علیه‌السلام می‌فرماید: 🔺 أوُصیکُمْ بِتَقْوَی اللهِ وَالْوَرَعِ فی دینِکُمْ؛ سفارش می‌کنم شما را به تقواى الهى و پارسایى در دینتان. 🔺 والاْجْتِهادِ لِلّهِ؛ تلاش براى خدا. 🔺 و صِدْقِ الْحَدیثِ؛ راست‌گویی. 🔺 وأداءِ الاْمانَهِ إلی مَنِ ائْتَمَنَکِمْ مِنْ بِرٍّ أوْ فاجِر؛ امانتدارى درباره کسى که شما را امین دانسته؛ نیکوکار باشد یا بدکار. 🔺 وطُولِ السُّجُودِ؛ طول سجود. 🔺 وصِدْقِ الْحَدیثِ؛ حُسنِ همسایگى. 📚 علامه مجلسی، بحارالانوار @bornadokht
سلام! سلامی به رسم حضرت دوست! خوبین دخترا؟ خداقوت! جونم براتون بگه تیم ما آنچنان مشغول چیدن برنامه ی پاییز و برپایی کلاسا هستن که حتی تو مسافرت هم دائم در جلسه و صوت و پیام و تصمیم و پیشنهاد و... خلاصه یه اوضاعی دارن مربیامون! خدا خیرشون بده.بگو الهی آمین 🌹 @bornadokht
تا اینجای کار و بر اساس نظرسنجی خودتون کلاسای برنادخت افتاد روزهای پنجشنبه.اما..... ساعت دقیق و محتوای کلاسا و برنامه و.... رو ایشالا تو پوستر جدید پاییزمون می‌زنیم براتون. فعلا برین سراغ دوستاتون و دعوتشون کنین که عضوگیری جدید داریم. البته فقط به اندازه ی یک کلاس تو بازه ی بچه های نهم تا یازدهم. ما به شدت مشغولیم،ببینم شما چه میکنید.یاعلی @bornadokht
البته اینم بگم بعضی برنادختی های فعلی هم خوابن،باید بیدارشون کنین که وسط ترم نیان بگن: کی بود؟ چی بود؟ من نبودم پس همدیگه رو زود خبر کنین و به گوش باشین. @bornadokht
سلااااااااااام 📣📣📣📣📣 کجایین بابا؟ چرا پیداتون نیست؟ یعنی چی که هر چی من هیچی نمیگم شمام هیچی نمیگین؟ سفرنامه نمیخواین؟ @bornadokht
چند دقیقه دیگه میام،اگه التماس کرده بودین ،بقیه شو میذارم. اگرم نه که هیچی.... دیگه نه من نه شما،نه شما نه من. اینجا بگو: https://harfeto.timefriend.net/17197693847578
بین همه التماسا این از همه ش باحال تر بود.فقط به عشق خودت میذارم😊
تا کجا گفته بودم ؟ یادتونه؟ شب رو تو مبیتی که صالح بهمون معرفی کرده بود با اون خانواده ی اصفهانی خوابیدیم و صبح بعد از نماز دوباره زدیم به راه. جای دشمنتون خالی انقد پشه بود که بی تعارف و بدون زنگ ،هر سوراخی که پیدا میکردن میرفتن توش. دهان و بینی مونو سفت گرفتیم و رفتیم جلو تا رسیدیم به موکب کبابی که براتون گفتم.صبحونه و چایی عراقی رو با چاشنی پشه نوش جان کردیم و باز زدیم به راه.تا حدودای ظهر راه رفتیم و در حین حرکت به این نتیجه رسیدیم که بچه ها دیگه توان ندارن.به خصوص علی اکبر ۵ساله مون که روحش دیگه پر میزد بره خونه. بچه م فکر میکرد ما از یه دنیای دیگه اومدیم به این دنیا،هی می‌گفت: مامان میشه بریم اونجایی که قبلاً زندگی میکردیم؟ من دلم برای اونجا تنگ شده. البته دخترم می‌گفت: نه،بریم یه مبیت پیدا کنیم یه دو روزی استراحت کنیم و بعد دوباره حرکت کنیم و مسیر پیاده روی رو تموم کنیم. ولی نتیجه ی جلسه ی شورای امنیت این شد که ختم سفر رو اعلام کنیم. البته با احتیاط و به آرامی. بنابراین به بچه ها گفتیم فعلا یه ماشین بگیریم تا بریم تو مسیر اصلی و ببینیم چقدر مونده تا کربلا تا بعد تصمیم بگیریم. @bornadokht
سوار یک ماشین شیک و مرتب شدیم بچه ها از خستگی خوابشون برد. وقتی رسیدیم به مقصد،راننده اصرار می‌کرد که بچه ها خسته هستن بیاین بریم خونه ما نزدیکه.نماز و نهار و حمام کنین بعد برین ولی خوب دیگه واقعا نمیشد بیشتر از این بمونیم. راننده ی با حالی بود ،برامون مداحی ایرانی گذاشت.همه ی مداحا رو می‌شناخت و عاشق محمود کریمی بود. خلاصه که پیاده شدیم و تشکر و بچه ها رو به زور بیدار کردیم و پیاده شدیم.همون جا که پیاده شدیم یه موکب بود که غذا میدادن.بچه ها یه دل سیر غذا خوردن و دوباره وارد مسیر شدیم و کمی جلوتر زدیم به جاده یه مینی بوس سوار شدیم و بقیه ی راه رو سواره رفتیم تا کربلا. جایی که پیاده شدیم هیچ وسیله و ماشینی نبود،از یه موکب دار ایرانی پرسیدیم که برای نماز کجا بریم و ماشینهای مهران کجان؟ راهنمایی مون کرد رفتیم تا رسیدیم یه مسجد و حسینیه ی بزرگ،نوساز تمیز و باحال. دم در دوباره بچه ها از خجالت شکم دراومدن،یه کباب مشتی زدن.رفتیم داخل،وضوخونه هاش انقد نو و تمیز و زیبا بود با حمام های بسیار و تمیز. حیف که دیگه میخواستیم برگردیم وگرنه یه حمام میرفتم. خلاصه،ناهار و نماز و رفتیم سمت میدونی که گفته بودن ماشینهای مهران سوار میکنن. ما موندیم کنار خیابون و پدر و پسر رفتن دنبال ماشین،معطل شدیم ولی بالاخره اومدن و گفتن یه اتوبوس گرفتیم. حالم گرفته شد ،گفتم وای ......... ولی در عمل به این نتیجه رسیدیم که اتوبوس از همه ی ماشینهای دیگه بهتره.خلاصه که پریدیم بالا و یک ساعتی هم دور خودمون چرخیدیم تا اتوبوس پر بشه و بالاخره زدیم به راه. شما تو عراق چه مسیرت ۲۰۰کیلومتر باشه چه ۳۰۰کیلومتر و چه ۵۰۰کیلومتر به هر حال۷-۸ساعت تو راهی. ماشینت هم چه ون باشه چه اتوبوس و چه شخصی بازم ۷-۸ساعت تو راهی. اینو به عنوان یک قانون بپذیر! تو راه فقط یه بار ایستاد برای دستشویی بچه ها و آب و دون. دیگه حاضر نشد وایسه و تا خود مرز یه کله رفت. خلاصه رسیدیم به مرز،رفتیم اون طرف وضو و نماز و شام و حرکت به سمت پارکینگ ،یعنی همه ی پیاده روی های داخل عراق یه طرف،این پیاده روی مرز هم یه طرف. ماجرایی بود،مگه تموم میشد؟ هر چی می‌رفتیم خلاص نمیشد. به هر حال با یه زاجراتی رسیدیم پارکینگ و حالا ماشینمونو پیدا نمی‌کنیم.اونم یه ماجرا بود واسه خودش. فکر کنم باید برای ماجرای مرز و پارکینگ و....یه سفرنامه ی جداگانه بنویسم براتون. خلاصه که هیچ جا خونه،نه ببخشید ماشین خود آدم نمیشه. @bornadokht
بقیه شو با بقیه ی التماسا،فرداشب میذارم. شبتون پر از نور خدا. دوستتون دارم.یاعلی @bornadokht
سلام.بدون هیچ حرفی تقدیم به نگاه پرمهرتون.