♨️ سخن امام حسن عسگری علیه السلام
🔷 توصیههای امام به شیعیان
🔰 امام حسن عسکری علیهالسلام میفرماید:
🔺 أوُصیکُمْ بِتَقْوَی اللهِ وَالْوَرَعِ فی دینِکُمْ؛ سفارش میکنم شما را به تقواى الهى و پارسایى در دینتان.
🔺 والاْجْتِهادِ لِلّهِ؛ تلاش براى خدا.
🔺 و صِدْقِ الْحَدیثِ؛ راستگویی.
🔺 وأداءِ الاْمانَهِ إلی مَنِ ائْتَمَنَکِمْ مِنْ بِرٍّ أوْ فاجِر؛ امانتدارى درباره کسى که شما را امین دانسته؛ نیکوکار باشد یا بدکار.
🔺 وطُولِ السُّجُودِ؛ طول سجود.
🔺 وصِدْقِ الْحَدیثِ؛ حُسنِ همسایگى.
📚 علامه مجلسی، بحارالانوار
@bornadokht
سلام!
سلامی به رسم حضرت دوست!
خوبین دخترا؟ خداقوت!
جونم براتون بگه تیم ما آنچنان مشغول
چیدن برنامه ی پاییز و برپایی کلاسا هستن
که حتی تو مسافرت هم دائم در جلسه
و صوت و پیام و تصمیم و پیشنهاد و...
خلاصه یه اوضاعی دارن مربیامون!
خدا خیرشون بده.بگو الهی آمین 🌹
@bornadokht
تا اینجای کار و بر اساس نظرسنجی خودتون
کلاسای برنادخت افتاد روزهای پنجشنبه.اما.....
ساعت دقیق و محتوای کلاسا و برنامه و....
رو ایشالا تو پوستر جدید پاییزمون میزنیم براتون.
فعلا برین سراغ دوستاتون و دعوتشون
کنین که عضوگیری جدید داریم.
البته فقط به اندازه ی یک کلاس تو بازه ی
بچه های نهم تا یازدهم.
ما به شدت مشغولیم،ببینم شما چه میکنید.یاعلی
@bornadokht
البته اینم بگم بعضی برنادختی های فعلی
هم خوابن،باید بیدارشون کنین که وسط
ترم نیان بگن: کی بود؟ چی بود؟ من نبودم
پس همدیگه رو زود خبر کنین و به گوش
باشین.
@bornadokht
سلااااااااااام 📣📣📣📣📣
کجایین بابا؟
چرا پیداتون نیست؟
یعنی چی که هر چی من هیچی نمیگم
شمام هیچی نمیگین؟
سفرنامه نمیخواین؟
@bornadokht
چند دقیقه دیگه میام،اگه التماس کرده
بودین ،بقیه شو میذارم.
اگرم نه که هیچی....
دیگه نه من نه شما،نه شما نه من.
اینجا بگو:
https://harfeto.timefriend.net/17197693847578
تا کجا گفته بودم ؟ یادتونه؟
شب رو تو مبیتی که صالح بهمون معرفی کرده بود با اون خانواده ی اصفهانی خوابیدیم و صبح بعد از نماز دوباره زدیم به راه.
جای دشمنتون خالی انقد پشه بود که بی تعارف و بدون زنگ ،هر سوراخی که پیدا میکردن میرفتن توش.
دهان و بینی مونو سفت گرفتیم و رفتیم جلو تا رسیدیم به موکب کبابی که براتون گفتم.صبحونه و چایی عراقی رو با چاشنی پشه نوش جان کردیم و باز زدیم به راه.تا حدودای ظهر راه رفتیم و در حین حرکت به این نتیجه رسیدیم که بچه ها دیگه توان ندارن.به خصوص علی اکبر ۵ساله مون که روحش دیگه پر میزد بره خونه.
بچه م فکر میکرد ما از یه دنیای دیگه اومدیم به این دنیا،هی میگفت:
مامان میشه بریم اونجایی که قبلاً زندگی میکردیم؟ من دلم برای اونجا تنگ شده.
البته دخترم میگفت: نه،بریم یه مبیت پیدا کنیم یه دو روزی استراحت کنیم و بعد دوباره حرکت کنیم و مسیر پیاده روی رو تموم کنیم.
ولی نتیجه ی جلسه ی شورای امنیت این شد که ختم سفر رو اعلام کنیم.
البته با احتیاط و به آرامی.
بنابراین به بچه ها گفتیم فعلا یه ماشین بگیریم تا بریم تو مسیر اصلی و ببینیم چقدر مونده تا کربلا تا بعد تصمیم بگیریم.
@bornadokht
سوار یک ماشین شیک و مرتب شدیم بچه ها از خستگی خوابشون برد.
وقتی رسیدیم به مقصد،راننده اصرار میکرد که بچه ها خسته هستن بیاین بریم خونه ما نزدیکه.نماز و نهار و حمام کنین بعد برین ولی خوب دیگه واقعا نمیشد بیشتر از این بمونیم.
راننده ی با حالی بود ،برامون مداحی ایرانی گذاشت.همه ی مداحا رو میشناخت و عاشق محمود کریمی بود.
خلاصه که پیاده شدیم و تشکر و بچه ها رو به زور بیدار کردیم و پیاده شدیم.همون جا که پیاده شدیم یه موکب بود که غذا میدادن.بچه ها یه دل سیر غذا خوردن و دوباره وارد مسیر شدیم و کمی جلوتر زدیم به جاده یه مینی بوس سوار شدیم و بقیه ی راه رو سواره رفتیم تا کربلا.
جایی که پیاده شدیم هیچ وسیله و ماشینی نبود،از یه موکب دار ایرانی پرسیدیم که برای نماز کجا بریم و ماشینهای مهران کجان؟
راهنمایی مون کرد رفتیم تا رسیدیم یه مسجد و حسینیه ی بزرگ،نوساز تمیز و باحال.
دم در دوباره بچه ها از خجالت شکم دراومدن،یه کباب مشتی زدن.رفتیم داخل،وضوخونه هاش انقد نو و تمیز و زیبا بود با حمام های بسیار و تمیز.
حیف که دیگه میخواستیم برگردیم وگرنه یه حمام میرفتم.
خلاصه،ناهار و نماز و رفتیم سمت میدونی که گفته بودن ماشینهای مهران سوار میکنن.
ما موندیم کنار خیابون و پدر و پسر رفتن دنبال ماشین،معطل شدیم ولی بالاخره اومدن و گفتن یه اتوبوس گرفتیم.
حالم گرفته شد ،گفتم وای .........
ولی در عمل به این نتیجه رسیدیم که اتوبوس از همه ی ماشینهای دیگه بهتره.خلاصه که پریدیم بالا و یک ساعتی هم دور خودمون چرخیدیم تا اتوبوس پر بشه و بالاخره زدیم به راه.
شما تو عراق چه مسیرت ۲۰۰کیلومتر باشه چه ۳۰۰کیلومتر و چه ۵۰۰کیلومتر به هر حال۷-۸ساعت تو راهی.
ماشینت هم چه ون باشه چه اتوبوس و چه شخصی بازم ۷-۸ساعت تو راهی.
اینو به عنوان یک قانون بپذیر!
تو راه فقط یه بار ایستاد برای دستشویی بچه ها و آب و دون.
دیگه حاضر نشد وایسه و تا خود مرز یه کله رفت.
خلاصه رسیدیم به مرز،رفتیم اون طرف وضو و نماز و شام و حرکت به سمت پارکینگ ،یعنی همه ی پیاده روی های داخل عراق یه طرف،این پیاده روی مرز هم یه طرف.
ماجرایی بود،مگه تموم میشد؟ هر چی میرفتیم خلاص نمیشد.
به هر حال با یه زاجراتی رسیدیم پارکینگ و حالا ماشینمونو پیدا نمیکنیم.اونم یه ماجرا بود واسه خودش.
فکر کنم باید برای ماجرای مرز و پارکینگ و....یه سفرنامه ی جداگانه بنویسم براتون.
خلاصه که هیچ جا خونه،نه ببخشید ماشین خود آدم نمیشه.
@bornadokht
بقیه شو با بقیه ی التماسا،فرداشب میذارم.
شبتون پر از نور خدا.
دوستتون دارم.یاعلی
@bornadokht