حالا با یه دنیا خستگی نشستیم تو ماشین ،گفتیم میریم تو راه یه موکب پیدا میکنیم بالاخره.
بچه ها که بیهوش شدن در جا،همسر هم به زور رانندگی میکرد،منم همینطور بیهوش میشدم دوباره به هوش میومدم،دیگه حدودای ساعت ۲رسیدیم به یه پمپ بنزین و دیدیم همه همون کنار خیابون خوابیدن.
تا حالا از این کارا نکرده بودیم ولی زدیم کنار،یه گوشه که بین ماشینهای دیگه مخفی میشدیم نگه داشتیم.
درای ماشینو باز گذاشتیم که بچه ها تو ماشین نپزن،خودمونم حصیر انداختیم رو آسفالت و مثلا خوابیدیم ولی شما باور نکنین.
@bornadokht
با صدای اذان برخاستیم نمازیدیم و دوباره گازیدیم به سمت اصفهان.
این بود انشای من.
حق انتشار کاملا اختصاصی و فقط مخصوص خودمه در نتیجه همه ی درآمدش هم مال خودمه🤪
هر گونه کپی رایت و نشر،ممنوعه و عذاب دنیوی 👮♀و اخروی 👻 در پی داره.
بقیه ی شم......
میخواستم بعدا بگم ولی همین الان میگم.
از ماجراهای سفرم،یه داستان کوچولو درآوردم که فردا براتون میذارم.
چند تا نکته هم هست که در انتهای انتها حتما براتون توضیح میدم،اگه عمری باشه.یاعلی
@bornadokht
اگه تونستم داستان کوتاهم امشب
میفرستم براتون و مطلب تکمیلی رو
فرداشب ،ان شاء الله.
@bornadokht
سلام بر دختران متین اصفهانی🌹
نوجوون های پرتلاش و دوست داشتنی.
چقدر خوشحالیم که باز قراره همدیگه رو ببینیم.
عزیزان دل،زمان زیادی تا پایان ثبت نام
باقی نمونده.دست بجنبونید و خودتونو برسونید
به زیباترین رویداد شهر!
دوستانی که ترم پیش،موفق نشدن شرکت
کنن،از این فرصت استفاده کنن که به
این راحتی به دست نمیاد این فرصتها.
بدو ببینم چه میکنی! چند نفر رو با خودت
همراه میکنی!
@bornadokht
امروز از غیبت چند تا از دخترای قدیمی
تعجب کردم،بهشون پیام دادم که کجایین
ترم بعد همراهمون نیستین؟
هاج و واج میگن: کی؟ چی؟ کجا؟
وای خانم حواسمون به کارای آغاز سال تحصیلی بود
نفهمیدیم گفتین ثبت نام.
شما از اونا نباشید؟
@bornadokht
سلام.سلامی گرم و گیرا به رسم حضرت دوست!
خوبین دخترا؟ صبحتون به خیر روزتون پربرکت!
بچه ها ما که آیدی داریم برای تماس و ثبت نام و....
باز دوباره تو لینک ناشناس پیام دادین
اون لینک،کارش چیز دیگه س.
برای ثبت نام و احیانا هر پرسشی راجع به
برنادخت و کلاسا و....فقط و فقط به آیدی اسما
پیام بدین: @Asma1394
وقت ثبت نام رو به اتمامه! بدو بدو که جانمونی.
@bornadokht
اگه احیانا پیام دادین و جواب نگرفتیم
لطفاً دوباره پیام بدین ،پی وی فوق العاده شلوغه
و گاهی پیاما اون وسطا از قلم می افتن.
منتظرتیم رفیق،جا نمونی!
@bornadokht
سلام سلام.دوباره سلام.
امشب اومدم داستانی که قولشو دادم براتون
بفرستم.بریم؟
@bornadokht
عصر جمعه و پس از فشار روحی و جسمی فراوانی که تحمل کردم،وارد موکب صحن حرم امامین عسگریین شدم و جایی پیدا کردم در معرض دو تا کولر بزرگ.پتویی پهن کردم و نشستم،کوله ی وسایل پیش همسرم بود و امکان تعویض لباس و....
نداشتم.روپوش نخی خنکی که تنم بود از چند جا پاره شده بود و حس بسیار بدی داشتم.اما چاره ای هم نداشتم.بغضی عجیب به سینه ام چنگ انداخته بود.
خیلی در ذهنم نقشه کشیده بودم که بیایم سامرا،حالی کنم و حمامی بروم و لباسی عوض کنم و.....اما حالا همه اش نقش بر آب شده بود.
بچه هایم اما خوشحال بودند.یک سرگرمی پیدا کرده بودند.میرفتند از انبار،آب خنک برای زائران می آوردند.
زائران خسته و تشنه که حال بیرون رفتن و دنبال آب گشتن نداشتند،خیلی خوشحال میشدند و حسابی از بچه ها تشکر میکردند.
هم بچه ها حال خوشی داشتند و هم زائران.
من اما در حال دست و پنجه نرم کردن با بغضی ناخوشایند،بالاخره تسلیم شدم و زدم زیر گریه.اشک بی امان و بی مهابا می بارید و می بارید .....
طوری هجوم آورده بود که هر کس هر صحبتی میکرد با گریه ی بسیار جوابش را میدادم.بندگان خدا وقتی میدیدند حالم را،دیگر ادامه نمیدادند و میرفتند.اما....
همسایه ی کناری ولی با بقیه فرق داشتند.خودشان بسیار سرحال بودند
میگفتند و میخندیدند،به ظاهر توجهی به بقیه نداشتند ولی....
ولی اتفاقا حواسشان به همه بود.
اول آمد و با مهربانی و بدون کلمه ای حرف،یک بیسکویت کوچک گذاشت کنار دستم.
رفت و نماند که ازش تشکری کنم.
چند ثانیه بعد جعبه ی دستمال کاغذی اش را گذاشت کنار دستم.
و من چقدر نیاز داشتم ....