انتظاری کُشندهاست که در نهایت آدم رو زنده میکنه؛ با تشنگی زیاد و ترس از خشکسالیه که جرعههای آب بیشتر از هروقتی بهت میچسبه. انگار هرچی بیشتر به «تمامشدن» فکر میکنیم، یا هرچی بیشتر بهش نزدیک میشیم، چیزی که بعدش منتظرمونه، شیرینتر و لذتبخشتر میشه. ما از تمومشدن و از دستدادن هرچیزی میترسیم، درحالیکه شاید همین تمامشدنها و همین از دستدادنها باشن که باعث میشن بیشتر بفهمیم، بیشتر حس کنیم و کمکم به پختگی برسیم.