در تاریخ خواهند نوشت: مردم غیور ایران در راهپیمایی روز قدس امسال با حضور بی سابقه، #حماسه رقم زدند!
مردم دلیر ایران آنچنان پشت نظام و مردم مظلوم فلسطین ایستاده بودند که حتی بمباران دشمن جنایتکار هم نتوانست آنها را متفرق کند!
درود خداوند متعال به مردم شریفی که با حضور به موقع، دشمنان را ناامید کردند.
#حماسه_حضور❤️🔥🇮🇷
🔻 بانوی پیشرو باشید
@bpishroo
📸 #گزارش_تصویری
🔸️ از مردم ایران عصبانی هستید؟!
قُل موتوا بِغَیضِکم
از این خشم بمیرید!
🇮🇷 #حماسه_حضور
📍 #تهران
🔻 بانوی پیشرو باشید
@bpishroo
ربات سفیران آیه ها ویژه ایام جنگ 📣
📌بستری مخصوص کنشگران نهضت ملی زندگی با آیه ها
📝 سفیران و فعالان محترم قرآنی، اکنون که دشمن کمر بسته است برای نابودی ایران، بهترین فرصت است با همراه کردن دل های مؤمنان اتفاقی بزرگ و حماسه ساز رقم بزنیم و توطئه های دشمن را خنثی کنیم🇮🇷
و چه پیامی و چه مفهومی بهتر از آیات قرآن برای تبیین اتفاقات روز؟💡
وصیت امام شهید ما این بوده است که با قرآن کریم مسائل را تبیین کنیم🌱
بستری ویژه کنشگری ایجاد شده است که شما عزیزان میتوانید در آن به صورت تلفنی با افراد مختلف در سراسر کشور🌏 ارتباط گرفته و ضمن ابراز تسلیت🏴 از مردم دعوت کنید به حضور در میادین🚩
همین حالا کليک و شروع کنید 👇
https://ble.ir/MasirAppBot
⚠️ این پیام را فقط برای کنشگران قرآنی ارسال نمایید و از پخش گسترده این پیام خودداری کنید.
#زندگی_با_آیه_ها | #سفیران_آیه_ها
🔻 بانوی پیشرو باشید
@bpishroo
📝 روایت خواندنی دکتر حداد عادل از ازدواج دخترشان (که در جنایت اخیر اسرائیل و آمریکا به شهادت رسید) با آیت الله سید مجتبی خامنهای
🔸سال ۷۷، خانمی به خانه ما زنگ زده بود و گفته بود که می خواهيم برای خواستگاری خدمت برسيم. خانم ما گفته بود دختر ما در حال حاضر سال چهارم دبيرستان است و می خواهد ادامه تحصيل دهد. ايشان دوباره پرسيده بودند اگر امکان دارد ما بياييم دختر خانم را ببينيم تا بعد. اما خانم ما قبول نکرده بودند.
🔸بعد خانم ما از ايشان پرسيده بودند اصلاً شما خودتان را معرفی کنيد و ايشان هم گفته بودند؛ من خانم مقام معظم رهبری هستم. خانم ما از هول و هراس دوباره سلام عليک کرده بود و گفته بود؛ «ما تا حالا به همه پاسخ رد داده ايم. اما شما صبر کنيد با آقای دکتر صحبت کنم، بعد شما را خبر می کنم.» آن زمان خانم من مدير دبيرستان هدايت بود.
🔸بعد از صحبت با من قرار بر اين شد که آنها بيايند و دخترمان را در مدرسه ببينند که هم دخترمان متوجه نشود و هم اينکه اگر آنها نپسنديدند، لطمه ای به دختر ما نخورد. طبق هماهنگی قبلی، خانم آقا آمدند و در دفتر مدرسه او را ديدند و رفتند. چند روز گذشت و من برای کاری خدمت آقا رفتم. آقا فرمودند؛ «خانم استخاره کرده اند، جوابش خوب نبوده است.»
🔸يک سال از اين قضيه گذشت. مجدداً خانواده آقا تماس گرفتند و گفتند ما می خواهيم برای خواستگاری بياييم. خانم بنده پرسيده بودند چطور تصميم تان عوض شده؟ آقا گفته بودند؛ «خانم ما به استخاره خيلی اعتقاد دارد و دفعه اول چون خوب نيامده بود، منصرف شدند.» و خانم آقا هم گفته بودند؛ «چون دخترتان دختر محجبه، فرهيخته و خوبی است، دوباره استخاره کردم که خوب آمد و اگر اجازه بدهيد، بياييم.»
🔸آن زمان دخترمان ديپلم گرفته بود و کنکور هم شرکت کرده بود. پس از مقدمات کار، يک روز پسر آقا و مادرش با يک قواره پارچه به عنوان هديه برای عروس آمدند و صحبت کرديم و پس از رفتن آقا مجتبی، نظر دخترم را پرسيدم، ايشان موافق بودند.
🔸بعد از چند روز خدمت آقا رفتيم. آقا فرمودند: «آقای دکتر، داريم خويش و قوم می شويم.» گفتم: «چطور؟» گفتند: «خانواده آمدند و پسنديدند و در گفت وگو هم به نتيجه کامل رسيده اند، نظر شما چيست؟» گفتم: «آقا، اختيار ما دست شماست.»
🔸آقا فرمودند: «نه، شما، دکتر و استاد دانشگاهيد و خانم تان هم همين طور. وضع زندگی شما مناسب است، اما زندگی من اين طور نيست. اگر بخواهم تمام زندگی ام را بار کنم، غير از کتاب هايم يک وانت بار می شود. اينجا هم دو اتاق اندرون و يک اتاق بيرونی است که آقايان و مسئولان در آنجا با من ديدار می کنند. من پول ندارم خانه بخرم. خانه ايی اجاره کرده ايم که يک طبقه مصطفی و يک طبقه هم مجتبی زندگی می کنند. شما با دخترت صحبت کن که خيال نکند حالا که عروس رهبر می شود، چيزهايی در ذهنش باشد. ما اين طور زندگی می کنيم. اما شما زندگی نسبتاً خوبی داريد. حالا اگر ايشان بخواهد وارد اين زندگی شود، کمی مشکل است. مجتبی معمم هم نيست. می خواهد قم برود و درس بخواند و روحانی شود. همه اينها را به او بگو بداند.»
🔸من هم به دخترم گفتم و ايشان هم قبول کرد. آقا در زمان قبل از رئيس جمهوری شان، در جنوب تهران خانهای داشتند که آن را اجاره داده اند و خرج زندگی شان را از آن درمی آورند؛ ايشان حقوق رهبری نمی گيرند و از وجوهات هم استفاده نمی کنند.
🔸هنگام صحبت در مورد مراسم عقد و مهريه و... آقا فرمودند: «در مورد مهريه، اختيار با دختر شماست. ولی من براي مردم خطبه عقد می خوانم، سنت من اين بوده که بيشتر از ۱۴ سکه عقد نخوانم و تا حالا هم نخوانده ام، اگر بخواهيد، می توانيد بيشتر از ۱۴ سکه مهريه معين کنيد، ولی شخص ديگری خطبه عقد را بخواند. از نظر من اشکالی ندارد. چون تا حالا بيش از ۱۴ سکه برای مردم عقد نخوانده ام، برای عروسم هم نمی خوانم.»
🔸من گفتم: «آقا، اين طور که نمی شود. من با مادرش صحبت می کنم، فکر نمی کنم مخالفتی داشته باشد.» در مورد مراسم عقد هم گفتند: «می توانيد در تالار بگيريد، ولی من نمی توانم شرکت کنم.» گفتم: « آقا هر طور شما صلاح بدانيد.»
🔸فرمودند: «می خواهيد اين دو تا اتاق اندرونی و يک اتاق بيرونی را با هم حساب کنيد. هر چند نفر جا می شوند، نصف می کنيم؛ نصف از خانواده ما و نصف از خانواده شما را دعوت می کنيم.» ما حساب کرديم و ديديم بيشتر از ۱۵۰ تا ۲۰۰ نفر جا نمی شوند. ما حتی اقوام درجه اول مان را هم نمی توانستيم دعوت کنيم، اما قبول کرديم.
ادامه 👇
#زنان_شهید
🔻بانوی پیشرو باشید
@bpishroo
🔸آقا غير از فاميل، آقای خاتمی، آقای هاشمی و آقای ناطق و رؤسای سه قوه و دکتر حبيبی را دعوت فرمودند. يک نوع غذا هم درست کرديم. قبل از اينها صحبت خريد بازار شد.
🔸پسر آقا گفت: «من نه انگشتر می خواهم و نه ساعت و نه چيز ديگری.» آقا گفتند: «خوب نيست.» من هم گفتم؛ «حداقل يک حلقه بگيرند.» اما آقا فرمودند: «من يک انگشتر عقيق دارم که يکی برای من هديه آورده، اگر دخترتان قبول می کند، من آن را به ايشان هديه می دهم و ايشان هم به عنوان حلقه، به مجتبی هديه دهد.» قبول کرديم و انگشتر را گرفتيم و بعد به آقا مجتبی داديم. کمی بزرگ بود. به يک انگشترسازی برديم تا کوچکش کند و خرجش ۶۰۰ تومان شد. خلاصه خرج حلقه داماد ۶۰۰ تومان شد.
🔸به آقا گفتيم در همه اين مسائل احتياط کرديم، ديگر لباس عروس را به ما بسپاريد و آقا هم فرمودند: «آن را طبق متعارف حساب کنيد.» در همان ايام، ما خودمان برای پسرمان عروسی می گرفتيم و يک لباس عروس برای عروس مان سفارش داده بوديم بدوزند.
🔸خلاصه قبل از اينکه عروس مان استفاده کند، همان شب دخترمان استفاده کرد. بعد آقا گفتند: «من يک فرش ماشينی می دهم، شما هم يک فرش بدهيد.» و به اين ترتيب مراسم برگزار شد. برای عروسی هم دو پيکان از اقوام ما و دو پيکان هم از اقوام آقا آمده بودند. مراسم در خانه ما تا ساعت يک طول کشيد. خانواده آقا آمده بودند که عروس را ببرند، البته آقا ظاهراً کاری داشتند و نيامده بودند. اما وقتی عروس را به خانه آورديم، ديديم آقا هنوز بيدار نشسته اند و منتظرند عروس را بياورند. فرمودند: «من اخلاقاً وظيفه خود می دانم برای اولين بار که عروس مان قدم به خانه ما می گذارد، من هم بدرقه اش کنم و به اصطلاح خوشامد بگويم.»
🔸ما خيلي تعجب کرده بوديم و فکر نمی کرديم آقا تا آن ساعت شب بيدار باشند، حتی آقا آن شب هم غذا نخورده بودند. چون خانواده آقا سرشان شلوغ بود، به آقا غذا نداده بودند. آقا گفتند: «دکتر، امشب شام هم نداشتيم، من به يکی از پاسدارها گفتم شما چيزی خوردنی داريد؟ آنها گفتند که غير از کمی نان چيز ديگری نداريم. گفتم؛ همان را بياوريد، می خوريم.»
🔸بعد هم که عروس وارد شد، آقا چند دقيقه ای برايشان در مورد تفاهم در زندگی و شرايط و اهميت زندگی زناشويی صحبت کردند و تا پای در خانه، عروس را بدرقه کردند و خوشامد گفتند. رعايت آداب حتی تا چنين جايگاهی چقدر ارزش دارد. اينها از برکت انقلاب اسلامی و خون شهداست. ايشان دستور دادند حتی از ريزترين وسايل دفتر استفاده نشود، چون مال بيت المال است. حتی اگر مشکل وسيله نقليه هم پيش آمد، اجازه ندارند از وسايل دفتر استفاده کنند.
#زنان_شهید
🔻بانوی پیشرو باشید
@bpishroo
7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
فدایی امام حسین شدی، دورت بگردم
با این ملت می خواهید بجنگید؟!
#بانوان_پیشرو
#مقاومت_زنانه
🔻بانوی پیشرو باشید
@bpishroo