تاریکی، روشنایی را در خود به نیستی مبدل کرده است. تنها ردی از این نور رو به زوال میباشد که خبر از هیچ میدهد. حال سکوتی که همچون کفن بر سراسر روز ابد سایه انداخته پژواک فرجام است. دیگر نفسی در کار نیست؛ من نیز در تار و پود این نیستی تنیده شدهام. احساسات، هر چه که وجود داشت بلعیده شدهاند؛ همان سیاهچالی که اندیشه را نیز ربود و دانشی را که پاسدار حقیقت بود. این سیاهچال، چیزی جز خودِ خلا نیست؛ دریچه ای بیانتها که رسالتش تنها مکیدن حیات است. و آنچه باقی میماند، نه زندگی است و نه مرگ، که حضور عریان نیستی است.